|
تا ابد
|
اسکوتر نام يک گروه تکنوي(Happy hardcore) آلماني است که در ابتدا اعضاي اين گروه متشکل بود از Jens Thele(مدير)، H.P baxxter:(خواننده-نام واقعي:Hans-Peter Geerdes-متولد 1966) ، Rick j jordan(آهنگساز اول،متخصص صدا و ملودي موزيک،نام واقعي:Hendrik Stedler-متولد 1968) و ferris bueller(آهنگساز دوم،تنظيم کننده ي ريتم و بيس موزيک،پسرعمه ي خواننده-نام واقعي:S?ren Bühler -متولد:1971) .سه نفر از اين افراد عضو ثابت هستند و تنها عضو تغيير پذير اهنگساز دوم است که در طول زمان جايش را به **** ديگري مي دهد.
البته پيش از تشکيل اسکوتر،H.P و rick به همراه چند آهنگساز سينتي پاپ ديگر گروه پاپ celebrate the nun را در سال 1986تشکيل داده بودند.پس از آن در سال 1993 آن دو اول با Jens thele و سپس با ferris bueller آشنا مي شوند و با هم گروه ريميکسي به نام The loop تشکيل مي دهند که پس از يافتن استعداد بالاي خود در اين زمينه(با مطرح شدن به عنوان يکي از گروه هاي خوب ريميکس در آلمان)تصميم به ايجاد يک پروژه ي موزيک معمولي تحت نام اسکوتر در شهر هانوفر مي کنند و اولين سينگل خود به نام valle de larmes را منتشر مي کنند که سريعا در چارت آلمان در رتبه ي 8 قرار مي گيرد.بعد از اين موفقيت بود که آنها پروژه ي کوچک خود را تبديل به يک گروه مشهور بين المللي مي کنند.
مدير jens thele هميشه پشت صحنه است و در امور مالي-تجاري گروه را ياري مي کند و بعضي مواقع نيز در ساخت موزيک ايده هاي نوينش را ارائه مي کند!بله او قبلا يک دي جي بوده است و تجربيات زيادي در اين زمينه دارد.در واقع بخش زيادي از مشهور شدن اسکوتر مديون توانايي او در زمينه ي بازاريابي و تبليغ گروه است.
مرد اول حاضر در صحنه،کسي که هميشه مردم او را به عنوان نماد اسکوتر(و حتي بعضي او را اسکوتر خطاب مي کنند!)مي شناسند يعني H.P baxxter.توانايي او در به هيجان آوردن هواداران و شنوندگان اعجاب انگيز است!کسي که تپش موزيک را دو چندان مي کند با جيغ ها و فرياد هاي بلند و بر انگيزنده!"کاري را که نمي تواني انجام دهي پيدا کن و سپس برو و انجامش بده!"نقل قول مورد علاقه ي اوست و اشاره مي کند به تاثير اين سخن در موفقيت بالاي اسکوتر.او نه تنها در سرودن ترانه هاي شيرين و در خور تکنو،بلکه در نواختن گيتار هم توانايي هايي دارد که در بعضي از آهنگ هاي گروه نمود يافته است.
Rick j jordan تکنيسين فني موزيک و صداست و شغل او در اسکوتر به اندازه ي کار H.P و شايد هم بيشتر اهميت دارد.او مي کويد" من تلاش مي کنم تا نوعي شلوغي آفريننده يي در موزيک ايجاد و سپس ايده هاي خودم را به آن اضافه کنم".با بيش از 30 سال تجربه در زمينه ي کار با اسباب موزيک الکترونيک مثل کيبورد و همچنين تسلط کامل در تئوري موسيقي به علاوه ي دانش موزيک کلاسيک او را يک موزيسين کامل و خلاق ساخته است.اوست که با استعداد و شوق خود کاري مي کند تا موزيک اسکوتر در هر ژانري جذاب باشد حتي راک،کلاسيک و فولکلور.
اسکوتر اولين سينگل رسمي خود را با نام hyper hyper در مي 1994 ارائه کرد که با موفقيت چنداني رو به رو نشد،فروش 50000 کپي و بدون رتبه اي در چارت موزيک!پس در اگوست همان سال اسکوتر آهنگ را ريميکس کرد و به شکلي جديد آن را دوباره ساخت و ارائه کرد و اين بار بوم!!فروش 700000 کپي فقط در آلمان-درجه ي پلاتينيوم!
در 1995 rick همراه H.P و ferris استوديو را به هامبورگ منتقل مي کنند و اين استوديو بعدا مختص اسکوتر مي شود.سينگل بعدي با نام move your ass! ساخته مي شود و در اين آهنگ h.p شيوه ي خواندن جديدي را در پيش مي گيرد که نماد گروه مي شود.اين سينگل در آلمان رتبه ي 3 و در انگليس 23 را مي گيرد.آنها در ايرلند و اسکاتلند کنسرت برگزار مي کنند جايي که 8000 هوادار همراه با h.p مي گويند"hyper hyper!" و پس از آن در بهار و تابستان همان سال سينگل هاي بعدي با نام هاي Friends و Endless summer را ارائه مي کنند که هر دو جايزه ي طلايي را دريافت مي کنند.چند ماه بعد آنها سينگل back in the uk را منتشر مي کنند که در بالاي چارت موزيک انگليس -20 سينگل اول-قرار مي گيرد.اين سينگل در ايرلند با نام back in ireland ارائه مي شود.
در فوريه ي 1996 اسکوتر دومين آلبوم خود را منتشر مي کند که با يک سي دي اضافي محتوي عکس ها،ويديو ها و اطلاعاتي درباره ي اسکوتر همراه است.اين اولين بار است که يک گروه آلماني سي دي اضافي را همراه آلبوم خود منتشر مي کند.در همين زمان سينگل بعدي با نام"Let me be your valentine"ساخته مي شود.
در ژوئن 1996 براي اولين بار يک گروه تکنو روي يک ترانه ي راک موزيک مي سازد:سينگل rebel yell اسکوتر!اين تک آهنگ به رتبه ي 8 در آلمان مي رسد.ويديوي اين سينگل طي سه شبانه روز، در قلعه اي واقع در پراگ توليد مي شود و حدود 100 نفر در اين کار شرکت مي کنند!در همين زمان،اولين مجموعه ي ويديوي اسکوتر با نام move your ass clips توليد مي شود و در شهر کانز فرانسه طي مراسمي جايزه اي براي آهنگ move your ass به اسکوتر اهدا مي شود.
با ريليز شدن سينگل i'm raving اسکوتر براي اولين بار تحولي در کار ايجاد مي کند.در حالي که تعداد ضرب هاي آهنگ هاي پيشين به 160 تا 190(!) بار در دقيقه مي رسيد،اين سينگل جديد داراي ضرب 138 بار در دقيقه بود! و همچنين براي اولين بار بود که طعمي از سبک هاوس در يک آهنگ اسکوتر شنيده مي شد.و اتفاقا نتيجه هم خوب بود:رتبه ي 4 در چارت آلمان و به دست آوردن درجه ي طلايي!در همين سال سومين آلبوم تحت عنوان Wicked! نيز منتشر شد.در دسامبر همين سال براي اولين بار يک گروه تکنو(اسکوتر) آهنگي رمانتيک و ملايم مي سازد با نام break it up.
اسکوتر با ساختن سينگل بعديFire براي نخستين بار از گيتار متال در ساخت موزيک تکنو استفاده مي کند.اين سينگل در 8 آوريل 1997 در رتبه ي 6 جاي مي گيرد.4 هفته بعد،جايزه ي ديسک طلايي به دليل فروش 250000کپي سينگل جديد،به اسکوتر اهدا مي شود.
اسکوتر با axel coon اشنا مي شود،يک ديجي مقيم هامبورگ با سال ها تجربه.او به استوديوي اسکوتر مي پيوندد و در کنار Rick به او در کارهاي زيادش کمک مي کند.استوديوي 2 در اين زمان آماده مي شود و axel زود کار کردن با اسباب را ياد مي گيرد و اولين آهنگ هاي دموي خود را توليد مي کند.
در سپتامبر 1997 اسکوتر احتمالا پرخرج ترين ويديوي تکنو تا آن روز را توليد مي کند و جايزه اي نيز از اين بابت دريافت مي کند:کليپ سينگل The age of love.تور the age of love ،اولين تور داخلي اسکوتر مي شود.پس از پيان تور،اسکوتر سينگل بعدي با نام no fate را ريليز مي کند.در اين زمان،اسکوتر از لحاظ روحي خسته و درمانده بود و نياز به يک توقف کوتاه داشت.در اواخر نوامبر 1997 گردآوري 'Rough And Tough And Dangerous - The Singles 94-98 براي اولين بار عرضه مي شود که شامل کارهاي اسکوتر تا آن زمان ميشد.
آلبوم هاي دوره ي اول:
And the beat goes on...-1995(رتبه ي 25 در آلمان و 130 در انگليس)
Our happy hardcore-1996 رتبه ي 17 المان،24 انگليس)
Wicked-1996( رتبه ي 22 آلمان،76 انگليس)
age of love-1997(رتبه ي 19 آلمان)
سينگل (تک اهنگ) هاي دوره ي اول:
Valle de larmes-1993(#8 germany)
hyper Hyper-1994(#2 germany)
Move your ass!-1995(#3 germany,#23 uk)
Friends-1995(#3 germany)
Endless summer-1995(#5 germany)
Back in the uk-1995(#4 germany, #18 uk)
Let me be your valentine-1996(#14 germany)
rebel yell-1996(#8 germany, #30 uk
I'm raving-1996(#4 germany,#33 uk)
break it up-1996(#15 germany)
fire-1997(#5 germany, #45 uk)
the age of love-1997(#14 germany)
no fate-1997(#39 germany)
در مي 1998 و در طول توليد سينگل بعدي how much is the fish ،آهنگساز دوم يعني ferris گروه را به قصد کار انفرادي ترک مي کند.از انجايي که axel اکنون پيشرفت قابل ملاحظه اي کرده است و به سازنده ي موزيک ارتقا يافته است بنابراين او به راحتي جانشين ferris مي شود و آهنگساز دوم گروه مي شود.در اين زمان دوره ي دوم گروه آغاز مي شود.how much is the fish مستقيما به رتبه ي 3 د رچارت سينگلهاي آلمان صعود مي کند و همچنين به دليل فروش بيش از 300000 کپي طلايي مي شود.
در جولاي 98 نخستين آلبوم دوره ي دوم no time to chill توليد مي شود و رتبه ي 4 را در چارت آلمان از آن خود مي کند-اولين آلبوم با رتبه ي بالا.اين آلبوم بيرون از آلمان نيز محبوبيت زيادي پيدا کرد.
در سپتامبر 98،اسکوتر در برابر 17000 هوادار مشتاق در مسکو اجرا مي کند و در سن پترزبورگ نيز 10000 نفر اسکوتريست(!) جشن را با اسکوتر برگزار مي کنند.آنها سپس به قزاقستان مي روند و آنجا نيز کنسرت اجرا مي کنند.اسکوتر از طرف بينندگان شبکه ي MTV روسيه به عنوان بهترين هنرمند سال انتخاب مي شوند.در دسامبر همان سال،يک سي دي تشويقي آلبوم جديد،براي هواداران شامل ريميکس ها و ويديو ها منتشر مي شود.
در ژانويه و فوريه ي 1999 اسکوتر تور دوم را با نام no time to chill برگزار مي کنند و اين اولين بار مي شود که اسکوتر شرح وقايع تور را به صورت انلاين گزارش مي کند.در جولاي سينگل هيجان انگيز بعدي اسکوتر ساخته شد و به رتبه ي 7 در آلمان رسيد.کليپ اين تک آهنگ در صحراي افريقاي جنوبي اجرا شد و هنوز هم براي خيلي ها داراي اعتبار و ارزش است.
در سپتامبر 1999،ششمين آلبوم اسکوتر منتشر شد و با اين البوم اسکوتر به طور غير معمولي به سمت موزيک کلوبي گرايش پيدا مي کند.اين آلبوم با درجه ي فروش طلايي در آلمان مواجه مي شود.سينگل بعدي 'We Are The Greatest / I Was Made 4 Loving You' به شکل دو اهنگ در يک سينگل عرضه مي شود.
اسکوتر به عنوان يک باند موفق بين المللي براي اولين بار در دو شهر اوکراين، زنده اجرا مي کند.در کيف،25000 هوادار در استاديوم المپيک اين شهر گرد هم مي ايند تا شاهد اجراي اسکوتر باشند.نايب رييس جمهور اوکريان به اسکوتر اجازه مي دهد تا در کشورش گشت و گذار و تبليغ کند.
نسخه ي سينگل اهنگ 'Fuck The Millennium' يکي از آهنگ هايي بود که بسيار در جشن هاي شب سال نو(31 دسامبر)در اروپا،پخش شد.h.p چهار تخلص ديگر خود را معرفي مي کند،جلودار اسکوتر از اين به بعد به اين چهار اسم صدا مي شود:Sheffield Dave, Ice, Screaming Lord وCandyman.
در مي 2000،اسکوتر سينگل بعدي خود با نامI´m Your Pusher' و پس از آن آلبوم جديد با عنوان Sheffield را منتشر مي کند.اسکوتر با اين آلبوم مسير ديگري را دوباره تجربه مي کند و در سه آهنگ آلبوم ريتم 8/6 را تجربه مي کند.اين آلبوم احتمالا مترقي ترين کار مردان هامبورگي تا آن زمان بود.در پاييز،سينگل بعدي از آلبوم جديد با نام 'She´s the Sun با ميزان تمپوي متوسط ارائه مي شود.
در سپتامبر 2000،در مراسم جايزه هاي VIVA comet دربخش موفق ترين هنرمند dance ،جايزه اي به اسکوتر اهدا مي شود.در همين زمان تور آلبوم جديد با موفقيت برگزار مي شود.
در مي 2001،کليپ سينگل بعدي 'Posse (I Need You On The Floor) در فستيوال Fredericia dance دانمارک ساخته مي شود.اسکوتر در اين سينگل،براي اولين بار از زمان آهنگ 'Endless Summer' از صداي نازک کامپيوتري به عنوان هم سرايان استفاده مي کند و بنابراين پيشکسوتان اين نوع موزيک مي شوند.
در ماه ژوئن،اسکوتر با ارئه ي نهمين آلبوم 'We Bring The Noise' کاملا نشان مي دهد که نيرويشان را در مسير کاملا جديدي به کار گرفتند.ترک ها احساسي تازه و روان دارند که معمولا در اولين آلبوم ها ديده مي شود.ترک 'Are You Happy? تکه هايي را از بازي کامپيوتري Commodore C64 نمونه برداري مي کند و ترک دوم آلبوم قسمت هايي کاملا با صداي زير دارد بقيه ي ترک ها هم تازگي خاصي در ريتم بيس دارند.
در آگوست 2001، ويديوي 'Aiii Shot The DJ' ساخته مي شود که در آن يک کمدين و هنرمند کاباره آلماني به نام Helge Schneider نقش بازي مي کند.در دسامبر همان سال،اسکوتر بيست و دومين سينگل خود را عرضه مي کند:Ramp! (The Logical Song).ويديوي اين سينگل که بر اساس فيلم 'The Fast And The Furious' ساخته شده است يکي از اکشن ترين کليپ هاي اسکوتر تا آن زمان بود.اين تک اهنگ فروش تقريبا250000 کپي در آلمان را رقم مي زند.
در ژانويه ي 2002 اسکوتر دومين گردآوري خود از سال هاي گذشته را تحت عنوان 'Push The Beat For This Jam (The Second Chapter)' منتشر مي کند.axel coon گروه را به قصد تمرکز کامل بر روي پروژه هاي دي جي خودش ترک مي کند.Jay Frog به اسکوتر مي پيوندد و دوره ي سوم آغاز مي شود.
آلبوم هاي دوره ي دوم:
No time to chill-1998 (رتبه ي 4 المان)
Back to the heavyweight jam-1999(گرفتن درجه ي طلاي فروش بالا در آلمان-رتبه ي 7 آلمان)
Sheffield-2000 (رتبه ي 11 آلمان)
We bring the noise!-2001 (رتبه ي 15 آلمان)
سينگل هاي دوره ي دوم:
1998-how much is the fish(#3 germany)
1998-We Are The Greatest/I Was Made For Loving You(#26 germany)
1999-Call Me Manana(#16 germany)
1999-faster harder scooter(#7 germany)
1999-fuck the Millenium(#11 germany)
2000-I'm Your Pusher(#17 germany)
2000-She's The Sun(#41 germany)
2001-Posse (I Need You On The Floor) (#7 germany,#15 uk)
2001-Aiii Shot The DJ(#29 germany)
2001-Ramp! (The Logical Song) (#7 germany,#2 uk)
گردآوري هاي دوره ي دوم:
2002-Push the Beat for This Jam [The Second Chapter](#2 germany GOLD)
2002-Push the Beat for This Jam [The Singles '94-'02] (UK/Australia only) (#1 uk GOLD)
2002-Pushing the Beat [The Best of Scooter] (US only)
2002-Encore. Live and Direct (DVD) (#1 germany)
در مارچ 2002،سينگل 23 اسکوتر توليد مي شود با نام Nessaja.در طول ساخت ويديو،'Joey' يک کانگوروي بلند يک متري همه ي دست اندرکاران توليد را دنبال خودش مي دواند(مچل مي کند!!).تيم جديد اسکوتر،براي اولين بار با ارائه ي اين سينگل شورانگيز، رتبه ي اول چارت فروش آلمان را از آن خود مي کند-بزرگترين موفقيت در طول تاريخ اسکوتر!
اسکوتر در آن زمان يک گروه مشهور شده بود و اين مسلم بود.پس داستان کامل اين گروه استثنايي،بر روي اولين دي وي دي تحت عنوان Encore (The Whole Story) ،همزمان با ارائه ي آلبوم زنده 'Encore - Live And Direct'،منتشر شد.دي وي دي خيلي زود به بالاي چارت دي وي دي آلمان صعود مي کند و آلبوم زنده در رتبه ي 13 جاي مي گيرد.در نوامبر همان سال،براي نخستين بار همه ي سينگل هاي اسکوتر تا آن زمان بر روي يک سي دي عرضه مي شود.
اسکوتر عالي ترين جايزه ي صنعت موزيک آلمان را،در فوريه ي 2003، براي سينگل 'Nessaja' دريافت مي کند:'Echo 2003'. کليپ سينگل 'Weekend يک افتضاح را در عموم به خاطر رقصنده هاي بدون بالاتنه به بار مي آورد.شبکه هاي رسانه اي و تلويزيوني مختلف درباره ي انحطاط جوانان به دليل افزايش ****** در رسانه ها،بحث مي کنند.اما هواداران اهميتي به اين بحث ها نمي دهند و اين سينگل در چارت آلمان به رتبه ي 2 دست پيدا مي کند!
در مارچ 2003،آلبوم بعدي با عنوان 'The Stadium Techno Experience' عضه مي شود و به رتبه ي 7 در چارت ها مي رسد. در ماه مي،'The Night' سينگل بعدي و همچنين آخرين ترک داراي صداي نازک شده البوم جديد،در 10 سينگل اول چارت جاي مي گيرد.
در 11 آگوست 2003،سينگل بعدي 'Maria (I Like It Loud) با همکاري آهنگساز هاردکور Marc Acardipane و MC او يعني Dick Rules،ساخته مي شود.تکه ي همسرايي آهنگ(داب دوب دا دا دا داب دوب دوب!!)،تبديل به شعار هواداران در کنسرت هاي اسکوتر مي شود.اين سينگل،در رتبه ي 4 چارت ها قرار مي گيرد.
در نوامبر 2003 و در نخستين کنسرت اسکوتر در ژاپن،اسکوتر در برابر 8000 هوادار هيجان زده در شهر ناگويا اجرا مي کند.کل اين کنسرت ضبط مي شود و در قسمت هايي از ويديوي 'Jigga Jigga! نمايش داده مي شود.بقيه ي صحنه هاي کليپ نيز توسط Marc Sch?lermann و Michael Menke در مرکز توکيو فيلمبرداري مي شود.
'Jigga Jigga!' در اوايل دسامبر عرضه مي شود و در رتبه ي 10 چارت جاي ميگيرد.با اين حساب،اسکوتر ششمين 10 تاي اول متوالي چارت ها را روانه کرد.(شش سينگل متوالي در 10 تاي اول چارت)
ژانويه 2004-اسکوتر طي تور 'We Like It Loud! دهمين سالگرد را در بيش از 20 شهر جشن گرفت.
در فوريه ي همان سال،گروه دومين جايزه ي 'Echo 2004' را در بخش 'Dance Act National' موزيک اروپا دريافت کردند.گروه همچنين در مسابقه اي براي انتخاب بهترين ترانه ي اروپا مقام دوم را کسب کردند.
28 سينگل اسکوتر در4 اکتبر 2004،با عنوان 'Shake That! در بيشتر کشورهاي اروپايي عرضه شد و اين بار سبک هاوس دهه ي هفتادي!اين سينگل در چارت هاي فروش آلمان در رده ي 8 جاي گرفت و در جمهوري چک جايزه ي طلايي دريافت کرد.'Mind The Gap' دهمين آلبوم رسمي گروه ارائه شد.اين آلبوم تنوع زيادي دارد و سبک هاي مختلف موزيک را در بر گرفته است-البته بدون تباه شدن موزيک نوعي اسکوتر!همچنين اين اولين آلبوم اسکوتر بود که در 3 ورژن مختلف ارائه مي شد.در ماه نوامبر با سينگل جديد 'One (Always Hardcore) از آلبوم-20 تاي اول چارت-'Mind The Gap' ،اسکوتر به صداي سرسخت گذشته برمي گردد.
در روز 9 سپتامبر 2005 اسکوتر براي نخستين بار در امريکا کنسرت برگزار کرد.طي اين کنسرت که در Allstate Arena شيکاگو اجرا شد سينگل بعدي نيز به همگان معرفي گرديد:hello(good to be back).همچنين در مراسم گشايش اين کنسرت هنرمنداني مانند DJ Markski (Chicago), DJ Erikk, Aquagen و Benassi Bros برنامه اجرا کردند.
در ماه اپريل2006 يازدهمين آلبوم با عنوان 'Who’s Got The Last Laugh Now?' منتشر شد.يک شاهکار ديگر از پادشاهي 'Always Hardcore' !اينبار H.P،Rick و Jay يک جواهر درخشان ديگر از دوره ي کار چشمگيرشان را ارائه کردند.اگر بخواهيم بشماريم...اسکوتر تا اينجا 31 سينگل،10 آلبوم استوديو،3 مجموعه ي 'بهترين ها'،يک سي دي زنده به علاوه ي يک دي وي دي عرضه کرده است و تک تک آنها در چارت ها رتبه آورده اند.رتبه اولي ها،10 تاي اولي ها،جوايز طلا و پلاتينيوم،تورهاي پر طرفدار...زياد تعجب اور نيست که سه نفر اکنون در حال خنده هستند!(اشاره به کاور اين آلبوم-عکس پايين صفحه).
در 14 آگوست 2006 اعلام شد که Jay قصد دارد که گروه را ترک کند و به کار تک نفره بپردازد.ولي خيلي طول نکشيد تا يک دي جي ديگر به نام DJ micheal simon(متولد 1972)جاي خالي اهنگساز دوم رو پر کرد و دوره ي چهارم گروه اغاز شد.اصليت مايکل امريکاييست و مقيم آلمان است و به همراه يک ايراني به نام شاهين مشيريان در گذشته چند تا از آهنگ هاي اسکوتر را ريميکس کرده.در 19 آگوست،مايکل طي کنسرتي در فضاي باز در سوييس به همگان معرفي شد.الان اسکوتر در اوايل دوره ي 4 است و اولين آلبوم اين دوره به همراه 2 سينگل تا حالا منتشر شده است.
Jay frog-H.P-Rick j Jordan
آلبوم هاي دوره ي سوم:
2003-the stadium techno experience (#7 germany, #20 uk)
2004-mind the gap (#16 germany)
2005-who's got the last laugh now? (#14 germany)
سينگل هاي دوره ي سوم:
2002-nessaja (#1 germany, #4 uk)
2003-weekend (#2 germany, #12 uk)
2003-the night (#10 germany, #16 uk)
2003-Maria (I Like It Loud) (#4 germany, #16 uk)
2003-Jigga Jigga! (#10 germany,#48 uk)
2004-Shake That! (#8 germany)
2004-One (Always Hardcore) (#7 germany)
2005-Suavemente (#22)
2005-Hello! (Good To Be Back) (#14 germany)
2005-Apache Rocks The Bottom (#24 germany)
گردآوري ها:
2002-24 Carat Gold (#5)
2006-Anthology (French Release)
2005-Excess All Areas (#4 germany, #1 sweden)
نوامبر 2006-اسکوتر براي اولين بار در دوره ي سوم و دومين بار در شيکاگو کنسرت اجرا مي کند.محل برگزاري در ساختمان قديمي Congress Theatre بود.
2007-و...اکنون جديدترين آلبوم اسکوتر منتشر شده است.نتيجه ي اين آلبوم يک مرحله ي مهم ديگر در طول تاريخ اسکوتر است.تنها نام آلبوم همه چيز را مي گويد.ترک هايي از آلبوم مانند Lass uns Tanzen،The United Vibe ياScarborough Affair ،ليريک هاي بي مانند h.p +بيس سفت و زمخت+سکانس هاي ترنس جامع+تکه هاي غير معمول هم سرايي را با هم ترکيب مي کنند.و همچنين ترکيبي از سبک هاي گوناگون در آلبوم مانند راک/پانک يا کلاسيک گوناگوني را در THE ULTIMATE AURAL ORGASM به ارمغان آورده است.
همچنين اولين سينگل اين دوره در کنسرت The Dome 40 در شهر دوسلدورف براي اولين بار اجرا شد و در 19 ژانويه بر روي سي دي عرضه شد.ويديوي اين سينگل در هند ساخته شد و در قسمتي از اين آهنگ رپر امريکايي Fatman Scoop رپ خوانده است.آخرين سينگل از آلبوم جديد نيز در مارچ 2007 با نام Lass Uns Tanzen منتشر شد.
آلبوم هاي دوره ي 4:
2007-the ultimate aural orgasm (#6 germany)
سينگل هاي دوره ي 4:
2007-Behind The Cow (#17 germany)
2007-Lass Uns Tanzen
15 بهمن 1329 در تهران به دنيا آمدم و از سال 1349 بصورت حرفه اي وارد دنياي هنر شدم. از همان آغاز تمام سعي و تلاش من بر اين بوده که در حد توانم، زبان احساسات هموطنانم باشم؛ هر چند که در اين راه مورد تفتيش و بازداشت قرار گرفتم و با فراز و نشيب هاي فراوان مواجه شدم.
پس از انقلاب اسلامي و به دنبال کشتار، خونريزي، و خفقان حاکم بر سرزمين ام، مجبور به ترک وطن شدم. از آن زمان تا حال، در سفري بي انتها، ميکوشم در کنار هموطنانم سرود ايراني آزاد را همصدا شوم. گذري کوتاه به کارنامه 35 ساله ام، نمايانگر فلسفه و پايه تفکرم در انتخاب راهي که در پيش گرفته ام مي باشد.
از سال 2000 دامنه فعاليت هاي خود را گسترده تر کردم تا پيام بهبودي را به گوش هموطناني که از بيماري اعتياد رنج مي برند برسانم، و توجه جامعه ايراني خارج از کشور و سازمان هاي بين المللي را به آسيب هاي اجتماعي حاکم بر ملت ايران جلب کنم. هموطناني که مي سوزند تا زندگي کنند، و زندگي مي کنند تا بسوزند.
اميد دارم که در طلب آزادي و آرامش، و با پيام عشق و بهبودي، وطن را دوباره بسازيم؛ اگر چه با خشت جان خويش
نام كامل: CAMERON MICHELLE DIAZ
اسامي مستعار: CAMI
قد: 175 سانتي متر
كامرون در سي ام آگوست 1972 در سن ديه گو كاليفرنيا بدنيا آمد . او ضمن اينكه يك هنرپيشه معروف و موفق است يك مدل نيز مي باشد . كامرون دختر يك پدر آمريكايي كوبايي EMILIO DIAZ به نام سركارگر كمپاني نفت و يك مادر به نام BILLIE DIAZ كه مليتي آمريكايي ايتاليايي و آلماني دارد و يك تاجر است مي باشد .
كامرون تنها يك خواهر به نام CHIMENE دارد .
تحصيلات وي ديپلم متوسطه است . استعدادش او را به مجلاتي مانند مادمازل و seventeen و فعاليتهاي تبليغاتي براي كمپانيهايي مانند Calina Klein و كوكاكولا و لويس كشاند . بعد از ترك كردن خانه در سن 16 سالگي او به عنوان مدل به دور دنيا رفت موفقيت حرفه اي او را به ژاپن ، استراليا ، مراكش و پاريس كشاند . كامرون در سن 21 سالگي به كاليفرنيا برگشت .
در سال 1994 كامرون اولين نقش خود را در فيلم كمدي - اكشن ماسك بدست آورد و ستاره ما با كمدين بزرگ جيم كري روبرو شد . بدون هيچ تجربه قبلي او يك نقش اصلي در اين فيلم بازي كرد . بعد از بازي در فيلم ماسك كامرون دياز درخواستهاي زيادي از طرف چند فيلمساز برجسته براي بازي در فيلمهايشان دريافت كرد .
در حاليكه كامرون براي ايفاي نقش در نسخه تبديل به فيلم شده بازي معروف مورتال كمبات آموزش مي ديد مچ دستش صدمه ديد كه باعث شد از بازي در اين فيلم صرفنظر كند . در عوض او يكسري فيلمهاي مستقل ساخت كه شامل "the last super" و "Feeling Minnesota" با شركت "Keanu Reeves" و "she's the One" با شركت « اِد بِرنز » و « جنيفر آنيستون » و "Head Above Water" با شركت "Harrey Keitey" مي شد .
در سال 1997 شايعاتي در مقالات از نامزد شدن كامرون براي بازي در برابر جوليا رابرتز در فيلم كمدي پرطرفدار "My Best Friend Wedding" بوجود آمد با وجود اينكه اين درخواست براي كامرون فرستاده شد او به ظاهر شدن در فيلمهاي مستقل با هزينه كم از قبيل « چيزهاي خيلي بد » ، « چيزهايي كه فقط با نگاه كردن به او مي تواني بگويي » ادامه داد .
در پاييز سال 2000 او در « فرشته هاي چارلي » ظاهر شد و پروژه بعدي او فيلمي از مارتين اسكورسيزي است كه در برابر لئوناردو دي كاپريو ايفاي نقش مي كند .
علت شهرتش به خاطر بازي در فيلم . است SOMTHING ABOUT MARY
درآمد وي از فيلم CHARLIE`S ANGELS و FULL THROTTLE بيست ميليون دلاربوده است .
كامرون به خرافات اعتقاد راسخ دارد .
دوستان پسر:
1- CARLOS DE LA TORRE ، شغل : تهيه كننده ، 1995-1990
2- MATT DILLON ، شغل : بازيگر ، 1998-1996
3- JARED LETO ، شغل : بازيگر ، 2003-1999
4- ROBBIE WILLIAMS ، شغل : خواننده
5- JUSTIN TIMBERLAKE ، شغل : خـوانـنـده ، 2003 تـا كنون
بيوگرافي شماره 2
مدلي که بعد ها بازيگر شد و توانست تا حد ستاره بالا بيايد و درست از همان اولين حضورش در مقابل کميدن روز جيم کري در سال 94 در فيلم ماسک موقعيت خودش را تثبيت کرد. بسياري زيبايي او را به خاطر اختلاف نژادي اش مي دانند ، کامرون از والديني که خود دورگه هاي کوبايي /آمريکايي و آنگلوآلماني بودند به دنيا آمد و همين باعث شد کسي نتواند چهره او را به سرعت فراموش کند. کامرون دياز در 30 آگوست 1972 در سان ديه گو کاليفرنيا متولد شد . در شانزده سالگي مدرسه را رها کرد تا مدل بشود و ظرف پنج سال پس از آن تقريبا سراسر دنيا سفر کند تا در کشورهايي چون ژاپن ، استرليا ، مکزيکو و مراکش و پاريس فعاليتهاي خود را دنبال کند. کامرون مدتي را به عنوان مدل شرکت معروف Elite فعاليت مي کند و از آنجا براي کارهاي بعدي اش در زمينه تجاري کانديدا مي شود . او طي مدت کوتاهي با کمپاني هاي معروفي چون coke, Gear و Nivea همکاري مي کند و سرانجام در بيست و يک سالگي به کاليفرنيا باز مي گردد او در صنعت فيلم به صورت گمنام شروع به کار مي کند تا اينکه براي نقش مهم مقابل جيم کري در ماسک انتخاب مي شود و به دنبال موفقيت فيلم او نيز به چهره اي مطرح بدل مي شود . پس از آن با هجوم پيشنهادات براي بازي مجبور مي شود تا درس هاي بازيگري را ياد بگيرد تا بتواند در چند مجموعه و فيلم هاي مستقل ظاهر شود که از آن ميان به آخرين قدرتمند (95) اشاره کرد. اين کار با آثاري مانند او يگانه است (96) و حس کردن مينه سوتا (96) ادامه پيدا کرد پس از بازي در مقابل ايوان مک گريگور در ساخته دني بويل توانست خود را به مخاطبين و منتقدين بشناساند و با بازي عالي خود در عروسي بهترين دوستم (97) خيلي بيشتر مورد توجه قرار گرفت . اگر چه همبازي اش هنرپيشه قدرتمندي چون جوليا رابرتز بود! او موفقيت بزرگي نيز در ساخته برادران فارلي با عنوان مري يه چيزش شده در 1998 به دست مي آورد . او اينجا نقش اول فيلم را ايفا مي کرد و توانست به خوبي خودش را در موقعيت خاص تثبيت کند و وارد جرگه ستارگان پولساز شود همان سال کامرون يک حضور کوتاه و افتخاري در ترس در لاس وگاس ايفا مي کند و همين طور بازي در کمدي سياه کارهاي خيلي بد ساخته جان فاورو را مي پذيرد .او حالا توانسته بود نام خود را به عنوان يکي از خواستني ترين بازيگران هاليوود سر زبان ها بياندازد و موفق شد نقش اصلي در جان مالکويچ بودن ساخته 99 را به عنوان همسر جان کيوزاک را به دست بياورد . هر يکشنبه موعود يک درام ورزشي بود که او نقش يک مدير و سرمايه گذار تيم فوتبال را ايفا مي کرد. در اين ساخته اليور استون به خوبي مي درخشد و اينگونه وارد هزاره جديد مي شود سال 2000 به تيم لوسي لو و درو بري مور مي پيوندد تا فرشتگان چارلي ساخته شود که بازسازي مدرن سينمايي يک سريال تلويزيوني پرطرفدار بود. فيلم با صحنه هاي اکشن خاص ياداور شيوه هاي به کار رفته در ماتريکس بود و البته استفاده از خطوط ظريف کمدي ، احساسي و موسيقي به جنجال هاي بدل مي شود. در ادمه همان سال دياز صدايش ر به کارکتر شاهزاده فيونا در انيميشن پولساز شرک مي بخشد و نقشي قابل توجه در بلاک باستر معتبر آسمان وانيلي در کنار تام کروز به دست مي آورد . کمدي بهترين چيز بعدي سال 2002 ساخته مي شود و سپس همراه با گنگستر هاي نيويورکي ساخته مارتين اسکورسيزي سفري به کودکي خود در کاليفرنيا مي کند . پس از آن دومين هنرپيشه زن بيست مليون دلاري بعد از جوليا رابرتز مي شود که اولين چک را براي ساخت فرشتگان چارلي 2 دريافت مي کند او براي دنباله شرک به سرمايه گذاري هم مي پردازد
نام : بروس ويليس محل تولد :ايبار اوبرشتاين آلمان غربي
تاريخ تولد : 19 مارچ 1955
بازيگراني معدودي توانسته اند با ريشه آلماني در هاليوود ماندگار شوند و ويليس شايد از مطرح ترين آنها باشد ،اگر چه دوران ستاره بودنش ديري نپاييد و اسطوره ويليس به هزاره جديد نرسيد . بروس ويليس روزگاري در آلمان غربي يک ستاره موسيقي به شمار مي رفت تا جايي که يکي از آلبوم هايش جزو ده کار برتر جداول فروش اروپا آمريکا شد ،اما خيلي زود راه خود را در سينما پيدا کرد و به عنوان ستاره آثار اکشن درخشيد.
بازي بروس ويليس پس از سريالهايي چون اولين گناه مرگبار در سال 1980 و هيات منصفه در سال 1982 به صورت جدي توسط تماشاگران و تهيه کننده هاي سينما دنبال شد. او توانست نقش قابل توجه در اپيزودي از سريال ميامي خبيث به عنوان يک مرد هفت تير کش که دائم همسرش را کتک مي زند به دست آورد و به خاطر همين نقش جايزه امي را که همتاي تلويزيوني اسکار به شمار مي رود به خانه برد. اما آنچه نام او را پيش از همه بر سر زبانها انداخت و باعث شد تا چهره اش به عنوان شخصيتي جذاب که هر شب هزاران نفر را به پاي تلويزيون مي کشاند مطرح شود مجموعه بلند مدت مهتاب که مابين سالهاي 1985 تا 1989 پخش مي شد و ويليس در مقابل سبيل شپارد ،نقش آفريني مي کرد. بروس ويليس در 19 مارچ 1955 در ايبار اوبرشتاين آلمان غربي است که پس ار موفقيت مجموعه مهتاب اين بخت را يافت تا در آثار ارزشمندتري روي پرده سينما بازي کند.
پيشنهادها به سرعت سرازير شد و او در يک برنامه کاري پرو پيمان روبرو شد . ابتدا با چندين فيلم معروف چون قرار کور و غروب به يفاي نقش پرداخت ،اما هنوز براي هاليوودي ها ناشناخته بود و او فرصت مناسبي داشت تا در آمريکا نيز به يک چهره مطرح بدل شود . بازي در اين آثار او را به هنرپيشه کارهاي اکشن تبديل کرده بود و همين باعث شد تا در هاليوود نيز کارکترهاي مشابه ايفا کند و پس از مدت کوتاهي در زمره بازيگراني چون استالونه و شوارتزينگر قرار گرفت . نقشي که بروس ويليس را به شهرت يک شبه رساند کارکتر پليسي در فيلم پر هزينه جان سخت بود که در سال 1988 ساخته مي شود.
اکران فيلم با موفقيت غير منتظره همراه بود که باعث شد دنباله هايي براي آن نيز توليد شود که در همه بروس ويليس نقش اصلي را ايفا مي کرد . جان سخت 2 سال 90 و جان سخت 3 سال 95 به اکران در آمدند و ويليس همچنين در کارهاي موفق ديگر ي ظاهر شد که البته در آن حضور فيزيکي نداشت ! بلکه تنها صدايش را در اختيار يک کودک قرار داده بود. فيلم کمدي به نام ببين چه کسي حرف مي زند بود . سال 1988 با فيلم در کشور براي نخستين بار شکست را تجربه مي کند اما به سرعت با دو نقش بزرگ باز مي گردد. ابتدا نقش نويسنده اي در برگردان سينمايي آنش خودپرستي و سپس در پروژه با شکوه هادسون هاوک شرکت مي کند. در همين اثنا نقش مکمل خوبي را در افکار مرگبار مقابل دمي مور ايفا مي کند که پس از آن با او ازدواج مي کند اما اين ازدواج پس از 10 سال به جدايي مي انجامد.
سال 92 به نقش خود در تريلر جنايي بازيگر ظاهر مي شود و يک سال بعد از او براي شرکت در يک بازي کامپيوتري دعوت به عمل مي آورند.تبديل به اولين بازيگري که چهره و حرکاتش در يک بازي مورد استفاده قرار مي گيرد. رنگ شب و کارکترهاي قابل توجهش در زرنگ و همين طور نقش ماندگارش در قصه هاي عامه پسند از جمله کارهاي تاثير گذار او به شمار مي روند.
لي يانگ ا متولد 31 ژانويه 1971 در سئول هنرمند معروف کره جنوبي است که طرفداران زيادي در کشورهاي مختلف دارد مخصوصا در شرق و کشورهاي جنوبي آسيا .
زماني که به عنوان مدل در تلويزيون ظاهر شد لقب بانوي اکسيژن را کسب کرد . در سال هاي اخير او به عنوان دختر
دوست داشتني و به خاطر چهره فرشته گونه اش قلب خيلي از طرفدارن را تسخير کرده است . محبوبيت او در کشورهاي آسياي شرقي به خاطر ايفاي نقش در درام محبوب کره اي در نقش يانگوم بسيار افزايش يافت.
اين درام آن قدر موفق بود که بسياري از کشورها پس از پايان مجموعه آن را دوباره به صورت خلاصه پخش کردند .
در هنگ کنگ زمان پخش قسمت آخر سريال نصف جمعيت هنگ کنگ در منزل بودند فقط براي تماشاي اين سريال !
در چين ميليون ها بيننده سريال را ميديدند حتي اگر زمان پخش آن نصف شب بود . بعد از آن " لي يانگ ا " دعوت به بازديد از هنگ کنگ ، سنگاپور ، تايوان ،چين و ژاپن شد .
در 12 سال اخير براي اولين بار ازدحام جمعيت شگفت انگيز بود . در چين مدرسه اي بعد از اهداي مدرک خلباني به لي
نام خود را به مدرسه ابتدايي لي يانگ ا تغيير داد .
دومين خط هوايي کره جنوبي يعني ايژيانا براي ترويج و تبليخ اين سريال چهار نقاشي از پرتره لي در سريال تهيه و در بدنه هواپيمايش به نمايش گذاشت .
او در زندگي نامه اش به نام " عهد لي يانگ" در سال 2006 راجع به اين که چگونه بازيگر شده است صحبت کرد .
او به ياد آورد که چگونه همکاري اش با اندي لو در سال 1991 براي تبليغ شکلات باعث ورود او به کار صحنه شد .
در سال 1995 لي تصميم گرفت براي يادگيري اصول بازيگري به مدرسه حرفه اي برود . از آن پس او برنامه ايفاي نقش در کاراکترهاي مختلف را تغيير نداد . مانند کاراکترش در سريال جواهري در قصر ( يانگوم ) و بعد از آن نقش بسيار متفاوت در فيلم "همراهي با بانوي انتقام" .
او گفت چيزي که نمي خواهد هيچ وقت آن را از دست بدهد بازي از ته قلبش است . لي جايزه بهترين بازيگر زن را از جشنواره فيلم اژدهاي آبي در سال 2005 و Beaksang Art Awards در سال 2006 براي فيلم "همراهي با بانوي انتقام"
به دست آورد .
در سال 2006 قراردادي دو ساله با کمپاني LG که کمپاني کره اي محصولات الکترونيکي است بست که مدل تبليغاتي براي تمام محصولات الکترونيکي LG باشد . ضمن بستن اين قراردادها او تورهايي ترويجي را به کشورهاي آسيايي برگزار خواهد کرد .
«رابرت دنيروي»62 ساله، پس از بازي در بيش از هفتاد فيلم و با پيشينه چهل سال در عرصه بازيگري، شمايل بيهمتاي يک بازيگر مولف و صاحب سبک است. «مارلون براندو»ي فقيد که روزگاري نماد کاملي از غايت بازيگري بود و همه -حتي جيمزدين- او را الگوي خود قرار ميدادند سالها بود که کمکار و چاق شده و بيشتر فيلمهايش را بدون وسواس انتخاب ميکرد. اين اواخر براندو به جاي تلاش براي ارائه نمونهاي از بازيهاي درخشانش فقط به خاطر شهرت و اعتبارش پول ميگرفت و به همين سبب نقشش را به سادهترين نحو ممکن بازي ميکرد. از اينرو دنيرو -که از همان سالهاي نخست بازيگري جانشين شايسته «براندو» به شمار ميآمد- جايگاه کنونياش را نيز از براندو به ارث برده و به باور و انتخاب بسياري از منتقدان و تماشاگران همواره در صدر فهرست بازيگران توانمند معاصر سينماي جهان قرار ميگيرد. براستي چه چيزي «رابرت دنيرو» را چنين بيمانند ساخته است؟ تعداد اسکارهايش؟ نه. زيرا او تنها دوبار مجسمه طلايي اسکار را در دستانش گرفته و چندين بار هم نامزد دريافت اين جايزه بوده است که برخي بازيگران از اين لحاظ بالاتر از وي قرار دارند. هواخواهان بسيارش؟ باز هم پاسخ منفي است، چرا که دنيرو برخلاف موفقيتهاي بسيارش در زمينه بازيگري هيچگاه بازيگر موفق تجاري نبوده و تهيهکنندگان چندان برايش سر و دست نشکستهاند که دستمزد بالايي براي حضور در فيلمهايشان به او بدهند. تنها چند سال است که «دنيرو» مسير بازيگرياش را تغيير داده و با روي آوردن به فيلمهاي اکشن و کمدي گيشه را هم فتح ميکند. او در سال 1999 براي بازي در فيلم «اين را تحليل کن» هشت ميليون دلار دستمزد گرفت.
کارهاي عجيب و غريبش براي ايفاي نقش همچون 30 کيلو اضافه وزن براي بازي در فيلم «گاو خشمگين»؟ باز هم بايد گفت خير. «دنيرو» چند سالي از اين نظر رکورددار بود چون «وينسنت دانافريا» با اضافه کردن 35 کيلو براي بازي در فيلم «غلاف تمامفلزي» سبب شد کار «دنيرو» چندان هم غريب به نظر نيايد. در حقيقت «رابرت دنيرو» سه ويژگي دارد که او را ميان بزرگان بازيگري کمنظير ميکند. نخست اينکه سبک بازي و فرورفتن او در نقش ها به گونهاي است که کمترين اثري از شخصيت خودش باقي نميگذارد، بدينمعنا که او چنان شخصيتهاي جديد و متفاوتي خلق ميکند که در رفتار، حرکات، نگاه و سخن گفتن هيچ شباهتي با «رابرت دنيرو»ي واقعي ندارند.
از اينرو شخصيتهاي مختلف وي در فيلمها تفاوت چشمگيري باهم داشته و اثري از تکرار در آنها ديده نميشود. برخلاف وي «آلپاچينو»، «جک نيکلسون»، «جين هاکمن» و برخي ديگر عليرغم بازيهاي بيادماندنيشان، به گونهاي در نقش فرو ميروند که شخصيت شناخته شدهشان تا حدي قابل تشخيص است. اما «آلکاپون» در «تسخيرناپذيران» جز شباهت ظاهري هيچگونه نقطه اشتراکي با «سام» در فيلم «رانين» ندارد. تماشاگري که چندان پيگير فيلمهاي دنيرو نيست ممکن است به هيچ وجه متوجه نشود که نقش «لويي گارا» در «جکي براون» و «ويتوکورلئونه» در فيلم «پدرخوانده2» را يک نفر بازي کرده است. «تراويس بيکل» عصبي و نچسب «گاو خشمگين» کجا و «نيل مکسالي» خونسرد و قابل اعتماد «مخمصه» کجا؟ «دنيرو» در چنان عمقي از نقش فرو ميرود که ديگر خود او را نميبينيم و اين يکي از ويژگيهاي بينظير بازيگري است. ويژگي ديگر بازيگري وي، سبک مينيماليستي اوست، در حالي که بسياري از بازيگران با نمايش اغراقآميز و همهجانبه ويژگيهاي يک شخصيت، به معرفي فرد مي پردازند، دنيرو تا آنجا که ميتواند شخصيت را کمتر «نمايش» ميدهد زيرا بر اين باور است که: «ما در زندگي واقعي تلاش نميکنيم احساساتمان را نشان دهيم بلکه بيشتر در پي پنهان کردن آن هستيم».
از اينروست که در عرصه بازيگري نيز در نمايش احساس و انديشه شخصيتها از طريق حرکت، نگاه و سخن خست به خرج ميدهد. بهترين نمونه براي اين سبک از بازي «دنيرو» را ميتوان در فيلم «مخمصه» ديد. اگرچه اين سبک بازيگري وي در فيلمهاي «پدرخوانده2»، «رفقاي خوب»، «رانين» و «امتياز» آشکارتر است اما به سبب قابليت مقايسه با سبک بازي متفاوت «آلپاچينو» در فيلم «مخمصه» بيشتر به چشم ميآيد. در فيلم «مخمصه» دو اسطوره بزرگ بازيگري در مقابل هم قرار ميگيرند: «رابرت دنيرو» و «آلپاچينو». دو بازيگر همنسل و تحسينشده که پس از منتفي شدن حضور «دنيرو» در «پدرخوانده3» سرانجام در فيلم «مخمصه» توانستند در کنار يکديگر قرار گيرند. او در «مخمصه» در نقش يک خلافکار باهوش، بازي زيرپوستي درخشاني دارد و بدون هيچگونه نمايشي از بروز احساسات تنها زرنگي، هوش، تنهايي و مسئوليت پذيري «نيل» را نشان ميدهد. در مقابل «پاچينو» همچون هميشه بازي خوبش را از طريق تحرک دائمي، واکنشهاي عصبي، حرکات غلو شده و حرکت کردن دائمي چشمانش نشان ميدهد.
به اين ترتيب در «مخمصه» فرصت مقايسه سبک مينيماليستي «دنيرو» در برابر سبک متضاد «پاچينو» فراهم ميشود و در نتيجه ارزش کار او بيش از پيش به چشم ميآيد. حتي «پاچينو» که يکي از نوابغ بيچون و چراي بازيگري است و اتفاقا يکي از بهترين بازيهايش را هم در همين فيلم -مخمصه- ارائه داده مقهور بازي دنيرو ميشود.
«دنيرو»يي که در نهايت خست احساساتش را نمايش ميدهد و فيلم را از آن خود ميکند. صحنه رستوران و قتل پايان فيلم «مخمصه» را به ياد آوريد، صحنهاي که فرصت مناسبي براي تماشاي مواجهه آنان است و اينکه چطور بازي «دنيرو» بر «پاچينو» پيشي ميگيرد. سومين دليل موفقيت «دنيرو» پشتکار، تلاش و نبوغ اوست. وي براي ايفاي بسياري از نقشهايش چنان تلاش ميکند که در توان کمتر بازيگري ميتوان آن راسراغ گرفت او براي بازي در «گاو خشمگين» جداي از افزايش وزن، چندين ماه هم تمرينات سخت ورزشي انجام داد تا بتواند بخوبي نقش يک بوکسور را ايفا کند.
وي براي بازي در فيلم «شکارچي گوزن» ساخته «مايکل جيمينو» مدتها با کارگران اوهايو زندگي کرد، با آنها در رستوران نشست و به خانههايشان رفت تا ويژگيهاي رفتاري و گفتاريشان را بياموزد.
حتي به خاطر نقش کوتاهي که در فيلم «دار و دستهاي که نميتوانست شليک کند» با هزينه خود به ايتاليا رفت تا راجع به گروهي خاص تحقيق کند. پيش از آغاز فيلمبرداري «کازينو» کت و شلوار و جليقه ميپوشيد، در استوديو با تفاخر راه ميرفت و با خود ميگفت: «من مالک اينجا هستم،» حکايت وسواسهاي بيش از حد او هنگام ساخت فيلم، نيز زبانزد کارگردانان است. «دنيرو» به سبب سابقه تئاترياش بشدت به تمرين و روخواني فيلمنامه معتقد است و هنگام فيلمبرداري هم به هر نتيجهاي رضايت نميدهد. نماهاي او (به درخواست خودش) به برداشتهاي بسيار ميانجامد تا سرانجام احساس کند که بهترين بازي ممکن را ارائه داده است. اين تلاش و سختگيري در کنار استعداد فراوان وي، «دنيرو» را در فهرست بزرگترين بازيگران تاريخ سينما جاي داده است. بسياري از نقشهاي او فراتر از خود فيلمها جاودان و در يادها ماندگار شدهاند. بسياري از جملههايي که در فيلمها ميگويد در ذهن تماشاگران يادآور لذت تماشاي قدرت بازيگري او شده است. مثل تکرار چند باره: «با من صحبت ميکني؟ در فيلم «راننده تاکسي» و جمله «منو نگاه کن» در «مخمصه». دنيرو چند سالي است که در انتخاب نقشهايش تنوع بخشيده است. او در سال 1999 نقش «پلويتي» را در کمدي «اين را تحليل کن» بازي کرد که به نوعي هجو شخصيتهاي مافيايي بود که پيشتر آنها را بازي کرده بود. سال بعد از آن هم نوبت به ايفاي شخصيت کارتوني رهبر بيباک در فيلم «راکي و بولوينکل» رسيد. به نظر ميرسد که در سالهاي اخير نقشهاي کمدي به تدريج نسبت بيشتري از شخصيتهايي که او ايفا ميکند را به خود اختصاص داده است، هر چند که بازي خوب او در نقشهاي کمدي سبب بروز جنبه ديگري از استعداد فراوان او ميباشد، اما در مقابل حضور و بازي در آثاري چون «زمان نمايش» به اعتبار «دنيرو»ي بزرگ لطمه ميزند. او بايد قدر موقعيت کنونياش را بداند و مثل «مارلون براندو» آن را از دست ندهد. «دنيرو» هنوز هم ميتواند بهترين باشد و هر صحنه و فيلمي را «حتي مقابل آلپاچينو» از آن خود نمايد. او هنوز هم ميتواند -همانطور که در فيلم «مخمصه» رو به دوربين ميگفت- به تماشاگر بگويد: «منو نگاه کن،» دنيرو شانس همکاري با فيلمسازان صاحبنام و بزرگي چون «برايان ديپالما»، «فرانسيس فورد کاپولا»، «سرجيو لئونه»، «برناردو برتولوچي»، «مارتين اسکورسيزي» و... را داشته است. بازي دنيرو ديده نميشود که فهميده ميشود. از اينرو روح سرکش و ناآرام وي -که در کالبدي به ظاهر آرام مخفي است- تماشاگر را مجذوب بازي دروني خويش ميکند. شايد به همين دليل او ترجيح ميدهد کمتر وقتش را صرف سخن گفتن کرده و نگاه کردن و خاموشي را برميگزيند. او با نگاه جستجوگرش که نگاه واقعي يک بازيگر است پيرامونش را ميکاود.
آنچه بيشتر در آثار دنيرو به چشم ميخورد بازي او در «سکوت» است درست برخلاف «آلپاچينو».
دنيرو گفتن ديالوگ را به خوبي ريتم و ضرباهنگ ميشناسد به گونهاي که تماشاگر هيچگاه -حتي- از مونولوگهاي وي خسته نميشود، گويي اين مونولوگها به صورتي شعرگونه بيان شده و با حرکاتي حساب شده همراهند.
بيشک رابرت دنيرو بازيگر خلاقي است که باشيوه خاص کشف و شهودش در بازيگري جاودان خواهد شد و نام خود را به عنوان اسطورههاي بازيگري در تاريخ سينما به ثبت خواهد رساند.
دنيرو تاکنون همواره يک احساس وصفناپذير را در جريان تماشاي فيلمهايش به تماشاگر تزريق ميکند، تا بدان حد که مخاطب هنگام تماشاي فيلم تمامي لحظهها با وي احساس همذاتپنداري مينمايد. اين در حالي است که خودش ميگويد: «من دوست ندارم فيلمهاي خودم را نگاه کنم و هنگام تماشاي آنها به خواب ميروم».
فيلمشناسي:
سه اتاق در منهتن (ژانپير ملويل - 1965)، تبريکات (برايان ديپالما- 1968)، آواز سام (جان.سي. برودريک-1969)، جشن عروسي (برايان ديپالما، جانشيد- 1969)، سلام مادر (برايان ديپالما- 1970)، مادر تمام عيار (راجر کورمن- 1970)، جنيفر در ذهن من (نوئل بلک- 1971)، زاده براي پيروزي (ايوان بيسر- 1971)، دار و دستهاي که نميتوانست شليک کند (جيمز گلدستون- 1971)، طبل را آهسته بزن (جان.دي. هانکوک- 1973)، خيابانهاي پايينشهر (مارتين اسکورسيزي- 1973)، پدرخوانده 2 (فرانسيس فورد کاپولا- 1974)، راننده تاکسي (مارتين اسکورسيزي 1976)، 1900 (برناردو برتولوچي- 1976)، آخرين تايکن (اليا کازان- 1976)، نيويورک، نيويورک (مارتين اسکورسيزي- 1977)، شکارچي گوزن (مايکل جيمينو- 1978)، گاو خشمگين (مارتين اسکورسيزي- 1980)، اعترافات واقعي (اولوگراسبارد- 1981)، سلطان کمدي (مارتين اسکورسيزي- 1983)، روزي روزگاري در آمريکا (سرجيو لئونه- 1984)، سقوط در گرداب عشق (اولوگراسبارد- 1984)، برزيل (تري گيليام- 1985)، ماموريت (رولند جافي- 1986)، قلب فرشته (آلن پارکر- 1987)، تسخيرناپذيران (برايان ديپالما- 1987)، گريز نيمهشب (مارتين برست- 1988)، چاقوي ضامندار (ديويد.هيو.جونز- 1989)، ما فرشته نيستيم (نيل جردن- 1989)، استنلي وآيريس (مارتين ريت- 1990)، رفقاي خوب (مارتين اسکورسيزي- 1990)، بيداريها (پني مارشال- 1990)، در مظان جرم (ايروين وينکر- 1991)، بک درافت (ران هاوارد- 1991)، تنگه وحشت (مارتين اسکورسيزي- 1991)، معشوقه (بري پويمس- 1992)، شب و شهر (ايروين وينکو- 1992)، سگ هار وگلوري (جان.مک. ناگتون- 1993)، زندگي اين پسران (مايکل کيتون جونز- 1993)، داستان برانکسي (رابرت دنيرو- 1993)، فرانکشتاين (کنت برانا- 1994)، کازينو (مارتين اسکورسيزي- 1995)، مخمصه (مايکلمان- 1996)، هواخواه (توني اسکات- 1996)، خوابگردها (بري لوينسون- 1996)، اتاق ماروين (جري زيک- 1996)، قلمرو پليس (جيمز مگنولد- 1997)، جکي براون (کوئنتين تارانتينو- 1997)، سگ را بجنبان (بري لوينسون- 1997)، آرزوهاي بزرگ (آلفونسو کورئون- 1998)، رانين (جان فرانکن هايمر- 1998)، اين را تحليل کن (هارولد رامس- 1999)، کامل (جول شوماخر- 1999)، ماجراهاي راکي و بولونيکل (دس مکآنو- 2000)، مردان افتخار (جورج تيلمن جرارد- 2000)، ملاقات والدين (جي روچ- 2000)، پانزده دقيقه (جان هرتزفيلد- 2001)، امتياز (فرانک اوز- 2001)، زمان نمايش (تامدي - 2002)، شهر کنار دريا (مايکل کيتونجونز- 2002)، موهبت الهي (نيک هالم- 2004)، افسانه کوسه (بيپ برگران، ويکي جانسون- 2004)، ملاقات فاکرز(Fokers) (جي،روچ- 2004)، پل سن لوئيس ري (مگ گوسکان- 2004)، پنهان کن و بجوي (جان پولسون- 2005)، چوپان خوب (رابرت دنيرو- 2006، در مرحله پيش توليد)، يکشنبه شب دوست داشتني (جاناتان گلازر- 2006، در مرحله پيشتوليد).
نام تولد:لئوناردو ويلهلم دي کاپريو
تاريخ تولد: نوامبر1972
مکان تولد: هاليوود کاليفرنياي امريکا
لئوناردو دي کاپريو ،پديده چند سال اخير هاليوود که به سرعت پله هاي شهرت و محبوبيت را راطي کرد ، در يازدهم نوامبر 1972 به دنيا آمد . او بازيگري را در سال 1991 و با حضور در فيلم در موجودات 3 شروع کرد و بعد از فيلم پويزن آيوي در سال 1993 ادامه داد و بعد از اين دو نقش کوتاه بود که بخت به او روي کرد و هنگامي که براي بازي فيلم زندگي اين پسر تست داد و توجه رابرت دنيرو جلب کرد و براي بازي در اين فيلم انتخاب شد . به اين ترتيب لئوناردو نه تنها نخستين نقش قابل توجهش را در فيلم مطرح بدست آورد بلکه اين فرصت را هم پيدا کرد تا در برابر بازيگر محبوبش ، رابرت دنيرو قرارگرفته و از او بسيار بياموزد . او بلافاصله بعد از اين فيلم براي ايفاي نقش برادر عقب افتاده جاني دپ در فيلم چه چيز گيلبرت را مي خورد ؟ انتخاب شد لئو براي ايفاي اين نقش چهار روز خودش را دريک بيمارستان رواني زنداني کرد و تلاش زيادي براي اجراي بهتر آن انجام داد که حاصل بازي درخشانش نامزدي جايزه اسکار و گلدن کلاب بهتربن بازيگر نقش مکمل بود. بسياري اين فيل را درخشانترين کار او در بين 13فيلمي که تا به حال بازي کرده مي دانند .او پس اين عليرغم اعتباري که نامزدي جايزه اسکار برايش به ارمغان آورده بود چند سالي در دوران افول را مي گذراند و درچند فيلم بي ارزش و کم فروش ظاهر شد که در اين تنها استثنا فيلم چابک دست مرده ساخته سم ريمي (1996) است . او در اين فيلم نقش هفت تير کش جواني را در برابر شارون استون بازي مي کند و در اواخر فيلم توسط پدرش که کلانتر است (جين هکمن) کشته مي شود . شارون استون او را براي بازي در اين فيلم پيشنهاد کرد و اولين رويکرد او به سينماي تجاري هاليوود است که به فروشش هم کمتر از حد انتظار بود. در سال 1996 بار ديگر رابرت دنيرو به سراغ ديکاپريو مي آيد . اوکه تنها تهيه کننده فيلم اتاق ماروين است در آن بازي هم مي کند ، نقش يک جوان شرور و غير قابل کنترل را به او پيشنهاد مي کند اين فيلم يکي ار کارهاي قابل توجه لئو است که در برابر بزرگاني چون مريل استري ،دايان کيتون و دنيرو بازي درخشاني ارائه داد.
سرانجام در سال 1997 لئو دو بازي در دو فيلم رومئو و ژوليت شکسپير و تايتانيک تبديل به محبوبترين و گرانترين بازيگر جهان مي شود . رومئو و ژوليت اثر غير متعارف و برداشتي پست مدرنيستي ازداستان معروف شکسپير است که در يمن کارگرداني خوب، ساختار کلپ وار و مدرن و بازي خوب لئوو کلر دنيز به موفقيت زيادي رسيد. هنوز موج موفقيت اين فيلم فروش نکرده بود که تايتانيک جيمز کامرون عالم سينما را زير و رو کرد. لئو در کنار کيت وينسلت تصوير حماسه عظيم کامرون شد تا با استفاده از موفقيت فراوان هنري و تجاري فيلم به اوج برسد . ديگر تمام جهان لئو را مي شناختند و تنها نام او کافي بود که ميليونها نفر را به سالن هاي سينما بکشد . پس از تايتانيک لئو کم کار شد و اواخر سال 1997 فيلم مردي با نقاب آهنين اکران شد که فيلمي متوسط بود . ديکاپريو هم علي رغم بازي در دو نقش تقربيبا متضاد بازي متوسط داشت.
يکي از آخرين فيلم هاي ديکاپريو شهرت ساخته وودي آلن است. او در اين فيلم نقش کوتاه يک بازيگر جوان و محبوب هاليوودي را دارد که به نوعي هجو خود اوست . به هر حال حتي با وجود شکست نسبي دو فيلم آخرش او هنوز در اوج است و تبديل به اولين بازيگري شده است که دستمزدي بالاي 20 ميليون دلار به او پيشنهاد شده است، آن هم با اين سن و سال کم
نام كامل:TOMAS CRUISE MAPOTHER
تاريخ تولد: 3 جولاي 1962.
محل تولد: نيويورك آمريكا.
شغل: بازيگر، كارگردان و تهيه كننده.
قد: 183 سانتي متر.
وزن: 77 كيلو گرم.
نام پدر:THOMAS CRUISE MAPOTHER 3 ----شغل: مهندس الكترونيك------ بر اثر سرطان درگذشته است.
نام مادر:MARY LEE MAPOTHER
نا پدري:JOE SOUTH
خواهران:
* LEE ANNE ---- تبليغات تام كروز را بعهده دارد.
* MARRIAN ----- صاحب رستوراني در نيوجرزي ميباشد.
* CASS ----- آموزگار.
فرزندان:
* پسر:CONNOR ANTHONY KIDMAN CRUISE --- 10 ساله.
* دختر:ISABELLA JANE KIDMAN CRUISE ---- 12 ساله.
توضيح:هر دو فرزند خوانده تام كروز و نيكول كيدمن ميباشند.
همسران:
1-MIMI ROGERS ---شغل: بازيگر---- تاريخ ازدواج: 1986---- تاريخ طلاق: 1990.
2-NICOLE KIDMAN ---شغل: بازيگر--- تاريخ ازدواج: 1990----- تاريخ طلاق: 2001.
دوستان پيشين وي:
1-PENELOPE CRUZ
2-REBECCA DEMORAY
3-SOFIA VERGARA
4-KATIE HOLMES(دوست فعلي وي)
فيلمي كه با آن به شهرت دست يافت:RISKY BUSINESS
جـوايز دريافتي: چنـديـن بـار جـايـزه بـهترين بــازيگر را از
سوي MTV وGOLDEN GLOBE دريافته كرده است.
فيلمهايي كه وي در آنها نقش آفريني كرده:
ENDLESS LOVE(1981)-TAPS(1981)-THE OUTSIDERS(1983)-LOSING IT(1983)-ALL THE RIGHT MOVES(1983)-LEGENG(1985)-TO GUN(1986)-THE COLOR OF MONEY(1986)-COCKTAIL(1988)-YOUNG GUNS(1988)-RAIN MAN(1988)-BORN OF THE FORTH OF JULY(1989)-DAY OF THUNDER(1990)-FAR AND AWAY(1992)-A FEW GOOD MAN(1992)-THE FIRM(1993)-INTERVIEW WITH THE VAMPIRE(1994)-MISSION IMPOSSIBLE1(1996)-JERRY MAQUIRE(1996)_JUNKET WHORE(1998)-EYES WIDE SHUT(1999)-MAGNOLIA(1999)-MISSION IMPOSSIBLE2(2000)-VANILLA SKY(2001)-SPACE STATION 3D(2002)-MINORITY REPORT(2002)-AUSTIN POWERS IN GOLDMEMBER(2002)-THE LAST SAMURAI(2003)-COLAATERAL(2004)-WAR OF THE WORLDS(2005)-MISSION IMPOSSIBLE3(2006)
بيوگرافي تام كروز:
فوت پدرش بار مسئوليت وي نيز افزايش يافته و به همين خـاطر روزگار سـخـتـي را سپـري كـرده است. جالب است بـدانـيد كه تام كروز مدتي در سمينارهاي مذهبي و ديني درس ميخـوانده چـرا كــه قصد داشت روزي كشيش گردد. سرانجام وي با ايفاي نقش در فيلم RISKY BUSINESS به
شهرت دست يافت.
*درآمد وي تنها از دو فيلم ماموريت ناممكن1 و 2 معادل 150 ميليون دلار بوده است.
آرنولد شوارتزنگر
« من مي خواهم بهترين بدنساز در جهان باشم » آنها هميشه اين را از پسر 13 ساله شان مي شنيدند گوستاو و ارليا شوارتزنگر فقط آه مي كشيدند و در اين باره ترديد فراوان داشتند اما شك ولي ترديد آنها اكنون به يقين تبديل شده است در آن زمان آنها با شنيدن حرفهاي آرنولد در كتاب راهنما بدنبال روانپزشك گشتند.
اما آرنولد جدي بود. در چهارده سالگي تمرينات فشرده اي را زير نظر « كرت مارنول » آقاي اتريش آن زمان شروع كرد در 15 سالگي او روانشناسي را همراه با دكتر « كارل كرست » براي آموختن تأثير و قدرت مغز بر بدن مطالعه مي كرد در 17 سالگي او رقابتهاي حرفه اي خود را آغاز كرد. در 18 سالگي او به زندان افتاد.
اما بازداشت شدن قسمتي از برنامه او نبود! اما بعضي مواقع براي رسيدن به هدف بايد تاوانهايي را پرداخت آنچه براي او اتفاق افتاد به اين شرح است بر اساس قانون به عنوان يك شهروند خوب اتريشي به مدت يك سال به خدمت نظام فرا خوانده شد او به خدمت رفت به عنوان يك راننده تانك شروع به خدمت سربازي كرد او حق نداشت براي هيچ مسابقه پرورش اندام احمقانه اي پايگاه را ترك كند اما آنها هيچ چيزي در مورد يك مسابقه پرورش اندام متفكرانه نگفته بودند بنابراين او يك روز از كمپ در رفت به اميد بردن يك جايزه و واقعاً متفكرانه بود او يك جايزه برد.
وقتي مافوقش متوجه شد قبل از اينكه بگذارند او از خودش دفاع كند او را به زندان انداختند خودش آن را اينگونه بيان مي كند « 7 روز طولاني در خانه بزرگ » اما در آن هفته اتفاق جالبي پيش آمد افسري كه او را به زندان انداخته بود شروع به تحقيق در مورد مدال او كرد اين يك مقام كوچك نبود بلكه مقام خيلي با ارزشي بود او در كل اروپا اول شده بود آرنولد آقاي جوانان اروپا شده بود طبيعتاً او را از زندان آزاد كردند ولي از رانندگي تانك كنار گذاشته شد و به عنوان مجازات مأمور شد كه يك افسر رسمي باشد! بله آرنولد خدمتش را در نظام با آموزش و تمرين بدنسازي گذراند.
بعد از اينكه او خدمت سربازي را تمام كرد به نظر ميرسيدكه هيچ چيز نمي تواند جلوي او را بگيرد در سال 1966 او از رده جوانان به رده بزرگسالان ارتقا يافت به زودي در همان سال او بهترين بدنساز مرد در اروپا شد مستر اروپا و نفر اول مسابقات پاورليفتينگ براي يك جوان 19 ساله بد نيست!
از آن به بعد نام او در فهرست بزرگان بود. او براي شركت در رقابتهاي آقاي جهان ( مستر يونيورس ) به لندن رفت اگر او در اين رقابتها اول مي شد آقاي جهان شده بود و اين خيلي با ارزش بود.
آرنولد به محض ورودش به محل مسابقات با بدنسازان ديگر و طرفدارانش از سراسر جهان روبرو شد همه آنها در مورد مرد جوان اتريشي مطالب زيادي خوانده بودند اين يك تجربه غافلگير كننده براي آرنولد بود و اولين باري بود كه فهميده بود كه اينقدر مشهور شده است او اكنون در مسابقات جهاني بود عضلاتش كاملاً پمپ شده بودند و آماده مسابقه شده بود.
قهرماني او بوسيله يك آمريكايي تهديد مي شد كه «جت يورتن » نام داشت او فقط كوهي از گوشت نبود بلكه تعريفهاي خاصي از بدنسازي داشت و گويي بدنش را تراشيده باشند البته با هنر و دقت زياد و آرنولد فهرماني را از دست داد.
اما براي سال بعد آرنولد مانند يك مجسمه ساز كار كرد او به آناليز هر قسمت از بدن خود پرداخت. او تمرينات جديدي كه گروه هاي عضلاني را تفكيك كرده آنها را تعريف مي كرد اختراع كرد. در سال 1967 او بار ديگر براي شركت در مسابقات آقاي جهان به لندن رفت با اين بدن فوق العاده تراشيده و آراسته او مطمئن بود كه مي تواند يورتن را شكست دهد اما اوضاع به نفع آرنولد پيش نمي رفت اكنون يك رقيب جديد براي آرنولد پيدا شده بود « دنيس تينرينو » كه فقط عنوان قهرماني مستر آمريكا را داشت اكنون در مقابل او بود همه دوستان نزديك آرنولد فكر مي كردند كه دنيس او را شكست خواهد داد در صبح روز مسابقات ناگهان دنيس خواست كه به آرنولد بگويد كه چه احساسي دارد و به سمت او خم شد و با لبخندي در گوش او گفت: « اين روزي است كه من در آن مي خواهم برنده باشم »
اين سخن درس بزرگي به آرنولد داد و آرنولد متوجه شد براي برنده شدن در مسابقات علاوه بر بدن زيبا و عضلاني و بزرگ بايد قويترين اراده را داشت و اين باعث شد كه آرنولد با وجود « دنيس تينرينو » كه عملكردي فوق العاده و بدني با شكوه داشت بتواند قهرمان جهان شود و اين در حالي بود كه او فقط 20 سال داشت و جوانترين مستر جهان در تاريخ شد. آرنولد به آرزوي خود رسيده بود.
يا شايد خود او اينگونه فكر نمي كرد. او ميدانست كه در حقيقت 3 قهرماني جهان وجود دارد. آرنولد در رده آماتورها در انجمن بين الملي پرورش اندام آماتور قهرمان شده بود اما يك رده حرفه اي هم وجود داشت به عبارت ديگر فدراسيون بين المللي پرورش اندام براي خودشان يك قهرماني جداگانه داشتند و همچنين او فهميده بود كه يك مستر جهان و يك مستر المپيا وجود دارد اگر واقعاً مي خواست به رويايش واقعيت ببخشد بايد همه اين مقامها را مي برد!
آرنولد چمدانش را بست و عازم مونيخ شد تا تمرينات بيشتري انجام دهد و اين دوراني فوق العاده بزرگ از زندگي او بود او روزي 4 تا 6 ساعت با وزنه كار مي كرد او همچنين به مدرسه اقتصاد رفت و باشگاه تندرستي خود را اداره مي كرد و سعي مي كرد روياي خود را بخاطر داشته باشد.
اما سختي ها تمام شده بود در سال 1968 او به لندن بازگشت و به سادگي مدال مسابقات ديگر قهرماني جهان را بدست آورد. او عنوان آقاي جهان NABBA در هر دو رده حرفه اي و آماتور را بدست آورده بود. او همچنين در مسابقات پاور ليفتينگ آلمان قهرمان شد و آقاي IFBB در مسابقات بين المللي مكزيك شد اما او هنوز عنوان مستر المپيا را در برابر خود داشت.
بنابراين در 21 سالگي به كاليفرنيا رفت تا با بهترين بدنسازان جهان به تمرينات خود ادامه دهد او 6 پا و 2 اينچ قد و 250 پوند وزن داشت و بزرگترين بدنساز در بين ديگران بود او به مطالعه حركات موزن در رقص باله پرداخت او از موزيكش قدرت مي گرفت و ژست و فيگور فوق العاده اي داشت او تراشيده و برنزه شده بود.
در طول دو سال بعد از آن آرنولد به جاهاي مختلفي از دنيا سفر كرد در سال 1969 او قهرمان جهان مسابقات آماتور IFBB در نيويورك شد و در سال 1970 آقاي جهان در مسابقات NABBA در رده حرفه اي ها شد و آقاي جهان در كلمبوس اوهايو شد در پايان سال او همه عنوانهاي قهرماني را به غير مستر المپيا بدست آورده بود و سر جيو اليوا اين مقام را از سال 1967 در اختيار داشت آرنولد مشتاقانه منتظر مسابقات سال 1970 بود كه در نيويورك برگزار مي شد و بلاخره اين لحظه فرا رسيد آرنولد در كل زندگي خود را براي اين لحظه آماده كرده بود و خودش اين را خوب ميدانست او حتي به اندازه سرجيو براي گرم كردن و پمپ كردن عضلاتش خود را به زحمت نينداخت و فقط خود را متمركز كرد و فقط در دو دقيقه مانده به به رفتن روي سكوي نمايش تغيير كرده بود و روغن زده بود همه به قدري هيجان زده بودند كه پليس مجبور بود در ازدحام طرفداران نظم را برقرار كند در بين جمعيت دو دسته وجود داشتند هر كدام قهرمان مورد علاقه خود را تشويق مي كردند اما در پايان فقط يكي برنده بود و يك مدال يك اسم : شوارتزنگر و بنابراين در سال 1970 در سن 23 سالگي اوبه رويايي كه 10 سال پيش در سر داشت رسيد اما با هر معيار و انداره اي بهترين بدنساز جهان بود و او اين مقام را براي سالها ادامه داد. او ركورد بي سابقه 7 بار را در در قهرماني مستر المپيا به ثبت رساند قبل از اينكه بازنشست شود و علت بازنشستگي او اين بود كه او هدف جديدي داشت و آن معروفترين هنرپيشه جهان شدن بود وقتي كه پدر مادر آرنولد اين را شنيدند دوباره آهي كشيدند و دوباره به جستجو در كتاب راهنما پرداختند.
عنوانهاي حرفه اي آرنولد
1965 Mr. Europe - Junior (Germany)
1966 Best Built Man of Europe (Germany)
1966 Mr. Europe (Germany)
1966 International Powerlifting Championship (Germany)
1967 NABBA Mr. Universe - Amateur (England)
1968 NABBA Mr. Universe - Professional (England)
1968 German Powerlifting Championship (Germany)
1968 IFBB Mr. International (Mexico)
1969 IFBB Mr. Universe - Amateur (USA)
1969 NABBA Mr. Universe - Professional (England)
1970 NABBA Mr. Universe - Professional (England)
1970 Mr. World (USA)
1970 IFBB Mr. Olympia (USA)
1971 IFBB Mr. Olympia (France)
1972 IFBB Mr. Olympia (Germany)
1973 IFBB Mr. Olympia (USA)
1974 IFBB Mr. Olympia (USA)
1975 IFBB Mr. Olympia (South Africa)
1980 IFBB Mr. Olympia (Australia
آلپاچينو
متولد:25 آوريل 1940
هنگامي كه آلپاچينو با فيلم قهوه چيني به بيست و پنجمين فستيوال بين المللي فيلم تورنتو وارد شد، حضورش همگان را شگفت زده نمود. او به اتفاق روبرت دنيرو بعنوان خدايان بازيگري شور و هيجان بزرگي در فستيوال به راه انداختند كه تا آنروز بي سابقه مي نمود.
آلپاچينو كه تنها فرزند "سالواتوره" و "رز پاچينو" بود در بيست و پنجم آوريل 1940 در ايتاليا بدنيا آمد و هنگامي كه تنها دو سال بيشتر نداشت پدر و مادرش از يكديگر جدا شدند و از آن پس او با مادرش زندگي مي كرد.
از همان دوران كودكي به لحاظ اينكه مادرش يك هنرپيشه بود با دنياي بازيگري آشنا شد و شخصيتش بعنوان يك بازيگر در فيلمهايي كه با مادرش بازي مي كرد، شكل گرفت.
او تحصيلش را از مدرسه ابتدايي بازيگري آغاز نمود و در 14 سالگي وارد مدرسه عالي بازيگري شد. اما نتوانست هيجكدام از كلاسهاي آكادميك را به پايان برساند و در نهايت از آنجا اخراج گرديد.
از آن پس او به شغلهاي مختلفي دست زد تا توانست با سرمايه اي كه از اين كارها بدست آورده بود در استوديوي هنري "هربرت بركوف" ثبت نام نمايد. او در آنجا زير نظر "چارل لاتون" آموزش ديد و با سعي و كوشش فراوان توانست در سال 1966 جايگاهي براي خود در ميان بازيگران باز نمايد. او بعنوان نقش مقابل "جيمز ارل جونز" در تئاتر "خزشهاي صلح" اولين كار هنري خود را آغاز نمود و بعد از آن بخاطر نقش "مورفي" در "سرخپوستها برانكس را ميخواهند" موفق به دريافت جايزه ويژه گرديد.
او در فصل 68-67 بعنوان بهترين بازيگر تئاتر جامعه برادوي انتخاب شد. چند سال بعد او توانست با بازي در "ببر كراوات مي زند" كه 39 بار به اجرا درآمد مجدداٌ توجه منتقدين و رسانه ها را بخود جلب نموده و اولين جايزه "توني آوارد" را دريافت نمايد.
در سال 1969 بعنوان سياهي لشكر در اولين فيلم خود با عنوان "من ناتالي" بازي كرد و بعد از آن در سال 1971 در فيلم "وحشت در پارك سوزن" نقش آفريني كرد.
در همين زمان بود كه "فرانسيس فورد كاپولا" كارگردان شهير و صاحب سبك سينماي غرب با وجود فشارهاي زيادي كه از جانب استوديو بر او وارد مي آمد نقش "مايكل كورلئونه" را در فيلم پدر خوانده به آلپاچينو سپرد و او نيز با زيبايي هرچه تمامتر در آن فيلم نقش آفريني كرد و توانست جايزه اسكار بعنوان بهترين بازيگر نقش دوم از آن خود كند.
آلپاچينو كار هنري خود را با نقش "سرپيكو" در قسمت دوم فيلم "پدرخوانده" و "يك بعدازظهر سگي" ادامه داد كه در آْنها نيز موفق به ديافت جايزه اسكار شد.
اگر چه بخاطر انقلابهايي كه در كشورش رخ داد او مجبور شد در كار خود چند سالي را توقف نمايد اما مجدداٌ با آثاري همچون "صورت زخمي"، "درياي عشق" و "فرانكي و جاني" خاطرات بياد ماندني و قابل توجهي را در اذهان آفريد و در سال 1977 او مجدداٌ برنده جايزه توني آوارد گرديد.
او ترجيح مي داد هميشه بعد از بازي در يك فيلم كار كوچكي را نيز روي صحنه انجام دهد. بازيهاي او توانست لحظات بزرگي را در پرده سينما بوجود آورد.
در دهه 90 شاهد هنرنمايي او در فيلمهايي همچون قسمت سوم "پدرخوانده"، "مخمصه" و "وكيل شيطان" بوديم كه او توانست در نهايت پنجاه و هشتمين جايزه ويژه "يك عمر تلاش مستمر" را كسب نمايد.
در سال 2002 او بهمراه "روبين ويليامز" و "هيلاري اسوانك" در فيلم "بي خوابي" ايفاي نقش نمود و حال نيز در جديدترين كار خود در سال 2005 با فيلم "تاجر ونيزي" نظر تمام جشنواره هاي معتبر جهان را به خود جلب نموده است. او در يكي از جديدترين مصاحبه هاي خود عنوان نموده كه با گذشت 64 سال از سن خود احساس مي كنم هنوز هم كاري ماندگار براي سينماي جهان انجام نداده ام و مي خواهم همچنان بدنبال بهترين نقش عمرم بگردم.
اخيراٌ "جك نيكلسون" يكي از ستاره هاي پرفروغ هاليوود در مصاحبه خود با مجله سينمايي" ورايتي" عنوان نمود كه "فرانسيس فورد كاپولا" قبل از آلپاچينو نقش مايكل كولئونه را در در اثر با عظمت پدر خوانده به او پيشنهاد داده و او چون در آن زمان معتقد بوده كه نقش يك ايتاليايي را بايد يك ايتاليايي بازي نمايد به پيشنهاد كاپولا پاسخ منفي داده است و بدين ترتيب يكي از بزرگترين فرصتهاي زندگي هنري خود را از دست داده است. او كه تا كنون دوبار موفق به دريافت جايزه پراعتبار اسكار شده است ههمچنين اعتراف نموده كه آلپاچينو در فيلم پدر خوانده با بازي حيرت انگيزش واقعاٌ همان مايكل كورلئونه است و هرگز كسي نمي توانسته آنچنان قدرتمند در قالب آن نقش تاريخي ظاهر شود و بدين خاطر هميشه او را تحسين مي كند.
نام كامل:ANGELINA JOLIE VOIGHT
تاريخ تولد: 4 جون 1975.
محل تولد: لس انجلس آمريكا.
شغل: بازيگر و مدل.
قد: 170 سانتي متر.
وزن: 58 كيلو گرم.
علت شهرت: ايفاي نقش در فيلم GIA در سال 1998.
نام پدر:JON VOIGHT---شغل: بازيگر اسبق.
نام مادر:MARCHELINE BERTRAND---شغل: بازيگر اسبق.
* در سال 1976 از يكديگر طلاق گرفته اند.
نام برادر:JAMES HAVEN VOIGHT---شغل: كارگردان.
شوهران:
1- JONNY LEE MILLER---شغل: بازيگر--تاريخ ازدواج: 1996 ----تاريخ طلاق: 1999.
2-BILLY BOB THORNTON----شغل: بازيـگر، كارگردان و
فيلم نامه نويس-- ازدواج: 1999 ----طلاق: 2002.
روابط ديگر:
* TIMOTHY HUTTON---شغل: بازيگر--- بين سالهاي 1998 تا 1999.
تحصيلات: از سن 11 سالگي در كلاسهاي آموزش تئاتر ثبت نام كرد. دوران متوسطه را در دبيرستان بورلي هيلز به اتمام رسانيد. در دانشگاه نيويورك نيز راه يافت اما خيلي زود از آنجا انصراف داد.
فرزندان:
1-پسر:MADDOX JOLIE----اهل كامـبوديـا مي بـاشد كه
تـوسـط آنـــجلينا در سال 2002 به فرزند خواندگي پذيرفته
شد.
2- دخـتـر: ZAHARA MARLEY JOLIE----- اهــل اتـيـوپـــي
مي بـاشــد كــه والدينش بر اثر بيماري ايدز جان باختند و
انجلينا وي را نيز در سال 2005 به فرزند خواندگي پذيرفت.
جوايز دريافتي: بهترين بازيگر، بهترين بازيگر پشتيبان از
سوي ACADEMY AWARD و GOLDEN GLOBE.
فيلمهايي كه در آنها نقش آفريني كرده است:
Lookin' to Get Out (1982)
Cyborg 2 (1993)
Angela & Viril (1993)
Alice & Viril (1993)
Without Evidence (1995)
Hackers (1995)
Mojave Moon (1996)
Love Is All There Is (1996)
Foxfire (1996)
Playing God (1997)
Gia (1998)
Hell's Kitchen (1998)
Playing by Heart (1998)
Pushing Tin (1998)
The Bone Collector (1999)
Girl, Interrupted (1999)
Gone in Sixty Seconds (2000)
Lara Croft: Tomb Raider (2001)
Original Sin (2000)
Life or Something Like It (2002)
Trading Women (2003)
Lara Croft Tomb Raider: The Cradle of Life (2003)
Beyond Borders (2003)
Taking Lives (2004)
Shark Tale (2004) (voice)
Sky Captain and the World of Tomorrow (2004)
The Fever (2004)
Alexander (2000)
Mr. and Mrs. Smith (2005)
The Good Shepherd (2006) (comming soon)
مطالبي در رابطه با انجلينا جولي:
1- آنـجـلينا جـولي در كـودكـي آرزو داشتـه مـديـر مراسم
تدفين گردد.
2- وي بـا پـدرش مـيــانه خوبي ندارد به همين منظور نام
خانوادگي خود را حذف كرده است.
3- او در لندن و نيويورك بــعـنوان مدل مشغول بكار است.
4-آنجلينا جولي چپ دست ميباشد.
5- خالكوبيهاي متعدد بدنش از مشخصات بارز وي بشمار
مي رود.
6- آنجلينا جولي از سال 2001 تاكنون به عنوان سفيرويژه سازمان ملل در حوزه پناهندگان مشغول به فعاليت ميباشد. وي همچنين گهگاهي به كشورهاي جهان سوم و فقير مسافرت ميكند.
اليجاه وود
شايد اگر سه گانه ارباب حلقه ها ساخته نمي شد شايد هيچ کس اليجا وود را حتي به خاطر هم نمي آورد اما اين پسر درپي موفقيت اين فيلم يک شبه ره صد ساله رفت و توانست خودش را به عنوان بلزيگري معروف به سراسر جهان بشناسد.
اليجاه وود متولد 28 ژانويه 1981 در صدار راپيدز در يوواست . او برادري بزرگتر به نام زک و خواهري کوچک تر به نام هانا دارد.او در حالي پا به سن جواني گذاشت که به عنوان يکي از قابل احترام ترين چهره هاي مستعد جوان شناخته شده بود و يکي از پيشقراولان نسل جديد بازيگري محسوب مي شد ابتدا کارش را به عنوان مدل و سپس بازيگر آگهي هاي تجاري آغاز کرد. پس از مدتي به همراه خانواده به لوس آنجلس رفت که مصادف با سال 1988 بود آنجا بود که اولين حضورش مقابل دوربين شکل گرفت ، نقشي کوچک در کليپي از خواننده معروف پاپ پائولو عبدل . همزمان با آن نخستين نقش سينمايي از راه رسيد که فيلم مطرحي به نام بازگشت به آينده 2 بود اما اين نقش پسر آيدن کوئن در ساخته سال 1990 براي لوينسون با عنوان اوالون که ا.و را به عنوان نوجوان جديد و توانا معرفي کرد.
فيلم نقد ها و تشويق هاي مثبت دريافت کرد و حتي نامزد چهار جايزه اسکار شد پس از آن ايجاه مقابل ريچارد گرل در مسايل دروني ظاهر مي شود و يک سال بعد نقش اصلي را در فيلم بهشت به دست مي آورد . سال 1993 به همراه مک کالي کالکين در پسر خوب بازي مي کند که نه رضايت سينماروها را جلب کرده و نه مي تواند نظر منتقدين را جلب کند.اما امتياز ويژه اي براي وود داشت و آن اين نکته بود که از اينجا شخصيت وود براي کارهاي بعدي پخته مي شود . يعني پسري انديشمند در عين حال دوست داشتني و حتي تا اندازه اي گيج. فيلم بعدي او همان سال ساخته مي شود که ماجرا هاي هاکل بري فين نام داشت. در فيلم جنگ محصول 94 با کوين کاستر همبازي مي شود و بازيگر جوان به همراه مي آورد و به دنبالش مدتي سکوت مي کند و سپس در سال 96 با فليپير باز مي گردد. اما اين موفقيت طوفان يخ ساخته آنگ لي بود که او را به هاليوود تثبيت کرد. سال 98 در برخورد عميق ايفاي نقش مي کند ، فيلم يک موفقيت تجاري تمام عيار بود که براي او نيز موثر واقع ميشود.
دهه نود براي وود سراسر تجربه بود و از اينجا به بعد حرفه زندگي اش تحت تاثير حماسه بزرگ پيتر جکسون در برگر ان عضيم سينمايي ارباب حلقه ها دست خوش تغيير مي شود . فيلم اقتباسي بود از رمان پر حجم جي آر آر تاکين که به خاصر حجم بالاي صفحات در قالب يک فيلم نمي گنجد و جکسون به ناچار آن را در سه نسخه با تايم هاي طولاني به اکران در مي آورد . نقش فرودو بگينز در کنار بزرگاني چون يان مک کلن ، کيت بلانچو، و ليو تايلر از او يک ستاره تمام عيار مي سازد.
كاترين زتا جونز روز 25 سپتامبر 1969 به دنيا آمد.
او همسر مايكل داگلاس پسر كرك داگلاس و بازيگر سينما است.
شايد تا قبل از بازي در شيكاگو چندان مطرح نبود. اما بازي خيره كننده اش در اين فيلم باعث شد تا هم كانديد جايزه گلدن گلاب شود - هرچند كه در رقابت با رنه زلويگر هم بازي او در اين فيلم شكست خورد - و برنده جايزه اسكار 2003.
او بعد از دريافت چند جايزه معتبر بين المللي سرانجام مجسمه اسكار ربود.
نام اصلي: كاترين زتا جونز
سال تولد: 25 سپتامبر 1969
محل تولد: سوانسي
همسر مايكل داگلاس
نامزد گلدن گلاب:
شيكاگو 2002
ترافيك (قاچاق) 2000
برنده اسكار:
شيكاگو 2002
بخشي از فيلمشناسي:
ميمون صفت (2004)
آينه ها و غبار (2004)
ظلم غيرقابل تحمل (2003)
سندباد: افسانه هفت دريا (2003) (فقط صدا)
شيكاگو (2002)
دلبرهاي آمريكايي (2001)
وفاداري بزرگ (2000)
ترافيك (قاچاق) (2000)
راه خاكستر (1999)
تله گذاري (1999)
پاتوق ارواح (1999)
نقاب زورو (1998)
شبح (1996)
جوهر آبي (1995)
كاترين كبير (1995)
بازگشت بومي (1994)
شكوفه هاي محبوب ماه مي (1993)
جدايي وراث (1993)
كريستف كلمب - اكتشاف (1992)
نام كامل:NICOLAS KIM COPPOLA
نام هنري:NICOLAS CAGE
تاريخ تولد: 7 ژانويه 1964-كاليفرنيا.
شغل: بازيگر.
قد: 185 سانتي متر.
پدر: AUGUST COPPOLA-- شغل: استاد ادبيات.
مادر: JOY VOGELSANG-- شغل: رقصنده.
دايي: FRANCIS FORD COPPOLA-- شغل: كارگردان.
نيکولاس کيج
با نام نيکولاس کوپولا متولد 7 ژانويه 1964 در لانگ بيچ کاليفرنياي آمريکا . برادرزاده فرانسيس فورد کوپولا و دانش آموخته دبيرستان بورلي هيلز، ترک دبيرستان در کلاس يازدهم و آموزش در کنسترواتوار تئاتر آمريکا . آموزش بازيگري با پگي فيوري. کسب سوشهرت در سال 1989 به خاطر بلعيدن سوسکس زنده براي فيلم بوسه خون آشام . برنده جايزه بهترين بازيگر مرد از سوي منتقدان نيويورک ،برنده جايزه بهترين بازيگر درام مرد از سوي گلدن کلوب و برنده جايزه اسکار به خاطر ترک لاس وگاس در سال 1995. نيکلاس در نخستين حضورهايش بر روي پرده سينما به صورت مرد دروغگويي ظاهر مي شد . ولي هنگامي که در فيلم بزرگ کردن آريزونا خود را به کاريکاتوري تبديل کرد سبکش به شکل آشکاري دلپذير شد. کيج از اندامک دراز ،حالت فداکاري جاودانه و مژه هاي تيره اش نقش کمدي خرگوشي وحشي را ساخت. او در فيلم پيچيده تر ماه زده در نقش قصاب جواني که عاشق نامزد متارکه کرده برادر بزرگش مي شود سبک کمدي اش را توسعه مي دهد . سپس کيج با بازي درخشانش در بوسه خون آشام در نقش گرد آورنده ادبي تازه به دوران رسيده که فکر مي کند تبديل به خون آشام شده است ،خويش را پيشر فت مي دهد . اين گردآورنده ادبي طعمه افتاده اش را بر دل مشغولي نگه مي دارد و سرگرم کننده تر مي شود . کيج به مسخرگي جيم کري در نقاب متحول مي شود ، ولي بدون جلوه هاي ويژه کيج در قلب وحشي (ديويد لينچ) در نقش دريانوردي معتاد موفقيت چنداني کسب نکرد . او در دهه نود در کمدي سبکس ،نقش هاي تحسين برانگيزي ايفا کرد به ويژه با اندرو برگمان بسيار خوب کار کرد . در ماه عسل در لاس وگاس او نقش جک سينگري مردي است که نامزدش را در بازي پوکر از دست مي دهد و بر وحشتش از ازدواج چيره مي شود.
کيج همچنين در نقش آرام تري از پليسي که متاهل که بليت بخت آزمايي برنده اي را به انعام پيش خدمتي مي دهد در فيلم مي توانست براي شما اتفاق افتاده باشد به خوبي ظاهر مي شود داستان فيلم از اين قرار است اين پليس آرام براي نوشيدن چاي وارد رستوراني مي شود هنگام پرداخت صورت حساب مي بيند که همسرش که زن عقده اي هم بوده تمام پولهايش را برداشته وپيش خدمت اين را مي گويد که فردا هر مقدار پولي به دستم امد مقداري از آن به تو مي دهم و از قضا شب همان در قرعه کشي ده ميليون را برنده مي شود و و مقدار از اين پول را به اين پيش خدمت مي دهد.
و در فيلم نوآر غرب ردراک اجراي درستي رائه مي دهد . به نظر نمي آيد که او در اين فيلم بازي مي کند و ضمن مانند خودش هم به نظر نمي رسد.او روي پرده سينما جا افتاده است و به طور پيوسته مردانه تر و خوشتيب تر مي شود گرچه ممکن در اجرايي ناشيانه ناتوان باشد.
بالاخرا در ترک لاس وگاس او اين امکان را يافت که حقيقتا به عمق مهارت کار کمدي اش برسد . او دراين فيلم نقش بن ساندرسون را ايفا مي کند . بن ساندرسون نويسنده نوشخواره اي است که هاليوود را به قصد لاس وگاس ترک مي کند تا سر حد مرگ نوشخوارگي مي کند . کيج بدون زير پا گذاشتن شخصيت بن به ما نشان مي دهد که چگونه از ميان گريزهايش نگاه کنيم . کيج مدت زمان زيادي است که هيجان انگيز ترين بازيگر جوان سينماي آمريکاست . با ترک لاس وگاس پرشورترين هم شده است.
فيلمها:
Fast Times at Ridgemont High (1982)
Valley Girl (1983)
The Cotton Club (1984)
Birdy (1984)
Peggy Sue Got Married (1986)
Moonstruck (1987)
Raising Arizona (1987)
Wild at Heart (1990)
Honeymoon in Vegas (1992)
Guarding Tess (1994)
It Could Happen to You (1994)
Leaving Las Vegas (1995)
The Rock (1996)
Con Air (1997)
Face/Off (1997)
Snake Eyes (1998)
City of Angels (1998)
Bringing Out the Dead (1999)
Gone in Sixty Seconds (2000)
The Family Man (2000)
Captain Corelli's Mandolin (2001)
Windtalkers (2002)
Adaptation (2002)
Matchstick Men (2003)
National Treasure (2004)
کلينت ايستوود
تاريخ تولد: 31 مي 1930
محل تولد: سان فرانسيسکو، کاليفرنيا ، آمريکا
نام واقعي: کلينت ايستوود جونيور
قد: 6.2 فوت (1.88 متر)
همسر:
دينا ايستوود : (همسر فعلي -31 مارچ 1996) يک فرزند
مگي جانسون: (19 همسر سابق- دسامبر 1953- 1978) دو فرزند
کلينت ايستوود (که متولد 31 مي 1930 بوده و نام اصلي وي کلينتون ايستوود جونيور است)، يک بازيگر ، آهنگساز، کارگردان و تهيه کننده آمريکايي بي بديل مي باشد. در حالي که کارهاي اخير او به عنوان کارگردان، مانند محبوب ميليون دلاري و نامه هايي از ايوجيما ، تحسن منتقدين را برانگيخته است؛ اما وي بيشتر با نقشهايي در قالب يک مرد سرسخت و ضد قهرمان شناخته شده است. نقشهايي که شامل بازرس هري کالاهان در سري فيلمهاي هري کثيف و يا مردي بدون نام در فيلمهاي وسترن اسپاگتي سرجيو لئونه شناخته مي شود.
بيوگرافي
دوران کودکي
کلينت در سانفرانسيسکو متولد شده ، مادرش مارگارت روث کارگر کارخانه و پدرش کلينت ايستود سينيور کارگر مهاجر و يک پولادگر بود. کلينت در يک خانواده پروتستان از قشر متوسط جامعه بزرگ شد و در دوران کودکي به علت شغلهاي گوناگون پدرش در سراسر ساحل غربي زندگي کرد. تا اينکه در دوران نوجواني وي خانواده ساکن پيدمونت کاليفرنيا شده و وي در سال 1949 از دبيرستان فني اوکلند فارغ التحصيل شد. قبل از رفتن به دنبال بازيگري ، ايستوود مدتي به استخدام ارتش آمريکا در آمد.
حرفه بازيگري
ايستوود کار بازيگري را با ظاهر شدن در نقشهاي کوچک در فيلمهاي درجه B مانند
Revenge of a creature ، Tarantula و Francis in the Navy آغاز کرد. در سال 1959 وي فرصت بازي در يک سريال تلويزيوني به نام Rawhide پيدا کرد. بازي در نقش رودي ييتز (نقشي که بعدها ايستوود در يک مصاحبه از آن به عنوان يک احمق ياد کرد) باعث شد که وي آن سريال را تصاحب کرده و نامش در سراسر کشور پيچيده شود.
دهه 60
ايستوود ايفاي نقش اصلي در سه گانه سرجيو لئونه به نام هاي A Fistful of Dollars / Per un pugno di dollari 1964 (يک مشت دلار)، For a Few Dollars More / Per qualche dollaro in più 1965 (به خاطر يک مشت دلار) و The Good, the Bad and the Ugly / Il Buono, il brutto, il cattivo 1966 (خوب ،بد ، زشت)، را بر عهده داشت. اگرچه اولين قسمت از اين سه گانه در واقع ستايش و گرامي داشت Yojimbo اثر آکيرا کروزاوا (Akira Kurosawa) بود؛ اما سرجيو از سبک مبتکرانه خود استفاده نمود تا دنيايي وحشي تر ، بي قانون تر و ويران تر از دنياي فيلمهاي وسترن سنتي به تصوير بکشد. هر سه فيلم، مخصوصا آخرين قسمت، بسيار موفق بودند و ايستوود به سرعت به يک چهره بين المللي تبديل شد. ستاره اي که تصوير سنتي کابوي آمريکايي را دوباره تعريف نمود. (اگرچه که کاراکتر وي بيشتر يک مرد اسلحه به دست بود تا يک قهرمان سنتي)
اين محبويت و شهرت نقشهاي بيشتري براي وي به ارمغان آورد، نقشهايي که کماکان وي را به عنوان شخصيتي سرسخت نشان مي داد. در فيلم Where Eagles Dare 1968 با ريچارد برتون همبازي شده و مبلغ 800000 دلار دستمزد دريافت کرد. در همان سال در فيلمي از دان سيگل (Don Siegel) به نام Coogan's Bluff بازي کرد. در اين فيلم نقش يک کلانتر تنها را بازي کرده که وارد نيويورک شده و مي خواست قانون را به شيوه خودش اجرا کند. به علت تصوير مستقيم و آشکاري که از خشنوت به نمايش گذاشته مي شد، بحث هاي زياد پيرامون اين فيلم وجود داشت. اما همين فيلم باعث ايجاد يک همکاري 10 ساله بين ايستوود و سيگل شد و الگويي براي قهرمان پليس جاهل مآب شد. نقشي که ايستوود در سري فيلمهاي هري کثيف بازي مي کرد. سال بعد کلينت در يک وسترن موزيکال به نام Paint Your Wagon 1969 بازي نمود.
دهه 70
Kelly's Heroes 1970 در واقع تلفيقي از ژانر اکشن با طنز بود. در سال 1970 کلينت با شرلي مکلين وسترن Two Mules for Sister Sara را بازي کرد. در The Beguiled که بار ديگر توسط سيگل کارگرداني مي شد ، ايستوود نقش يک مرد فريبکار را بازي کرد. مي توان گفت سال 1971 در واقع يک نقطه عطف در حرفه بازيگري وي بود. کمپاني توليد فيلم وي مالپاسو (Malpaso) آن قدرت کنترلي که مي خواست به وي داده و به وي اين فرصت را داد که در فيلم Play Misty for Me به کارگرداني و بازيگري بپردازد. اما در واقع اين فيلم تصويري از افسر پليس هري کالاهان در هري کثيف بود؛ موفقترين فيلم سيگل و به يادماندني ترين نقش کلينت ايستوود. فيلمي که ژانر پليس دست به اسحله را به وجود آورد. 4 قسمت از اين فيلم ساخته شد که عبارتند از Magnum Force 1973, The Enforcer 1976, Sudden Impact 1983, و The Dead Pool 1988. علاوه بر اين 4 فيلم ، فيمهلي ديگري بودند که واقع تقليدي از هري کثيف بودند. مانند Death Wish 1974؛ که خود اين فيلم 4 قسمت داشت.
ايستوود دو وسترن جنگي مهم در دهه 70 کارگرداني کرد: High Plains Drifter 1973 و The Outlaw Josey Wales 1976.
در سال 1974 ايستوود با بازيگر جواني به نام جف بريج Jeff Bridges در فيلم Thunderbolt and Lightfoot همبازي شد. مايکل کيمينو (Michael Cimino) نويسندگي و کارگرداني اين فيلم را برعهده داشت. وي قبلا قسمت Magnum Force از سري فيلمهاي هري کثيف را نوشته بود و بعدها براي کارگرداني شکارچي گوزن جايزه اسکار را کسب کند.
در سال 1975، ايستوود يکي ديگر از استعدادهاي خودش را به نمايش گذاشت: صخرهنوردي. وي در فيلم The Eiger Sanction ، که همزمان با بازي، کارگداني آن را هم برعهده داشت، همه صحنه هاي صخره نوردي را خودش انجام داد. اين فيلم پيش از پيدايش CGI تهيه شده و در نتيجه هيچ گونه حقه ديجيتالي استفاده نشده بود.
ايستوود در سال 1978 در Every Which Way But Loose نقشي کمدي اجرا کرد. شخصيت اصلي اين فيلم فيلو بدو ، با بازي کلينت ايستوود، يک راننده کاميون بود که به همه شهرهاي غرب آمريکا سفر مي کرد تا عشق گمشده اش را بيابد. در اين سفر برادرش Orville و ميمون خانگي وي Clyde با او همسفر بودند. اين فيلم از طرف منتقدان مورد تحسين قرار گرفت و همرا با قسمت دوم آن که در سال 1980با نام Any Which Way You Can ساخته شد ، دوتا از بهترين فيلمهاي ايستوود هستند.
در سال 1979 در يکي ديگر از نقشهاي به ياد ماندني خود در فيلم Escape from Alcatraz بازي کرد؛ نقش يک زنداني فراري به نام فرانک موريس . اين فيلم بر اساس يک داستان واقعي نوشته شده بود. موريس يک هنرمند فراري بود که به زندان آلکاتراس ، يکي از معروف ترين زندانهاي آمريکا ، فرستاده مي شود. موريس يک نقشه محتاطانه طرح کرد تا بتواند از طريق تخته سنگ بگريزد. در سال 1962 موريس به همراه دو زنداني ديگر از زندان فرار کرده و به خليج سانفرانسيسکو وارد شدند و پس از آن زمان ديگر ديده نشدند. اگرچه که پليس معتقد است آن سه نفر غرق شده اند ، اما تا امروز سرنوشت آنها نا معلوم مي باشد.
دهه 80
قسمت چهارم هري کثيف Sudden Impact 1983 بود که ايستوود را به ستاره ماندگار دهه 80 تبديل نمود. رئيس جمهور ريگان در يکي از سخنراني هاي خود از جمله معرفو ايستوود در اين فيلم "روز منو ساختي" (خوشحالم کردي make my day) استفاده کرد. با کارگرداني و بازي در فيلم Pale Rider 1985 ، ايستوود بار ديگر به ژانر وسترن باگشته و بدين ترتيب به وسترن کلاسيک shane که در فستيوال فيلم کن نمايش داده شده بود، اداي احترام نمود. پنجمن و آخرين قسمت هري کثيف، The Dead Pool 1988 نيز به موفقيت رسيد ، اما نتوانست مانند قسمتهاي پيشين گيشه ها را به تسخير در بياورد. پس از آن ايستوود به فيلمهاي کمدي مانند Pink Cadillac 1989 و The Rookie 1990 و برخي پروژه هاي شخصي خود پرداخت. پروژهايي مانند کارگرداني Bird 1988, که فيلمي در مورد زندگي Charlie “Bird” Parker بود. اين فيلم نامزد دريافت نخل طلايي از فستيوال فيلم کن شد.
وي همچنين White Hunter, Black Heart 1990 را کارگرداني کرده و در آن ايفاي نقش هم نمود. اين فيلم يک بيوگرافي ضعيف از جان هاستون بود. و اگرچه که کاترين هپبورن به دقت و درستي بسياري از موارد فيلم اعتراض نمود، اين فيلم با استقبال برخي منتقدين روبرو شد.
دهه 90
در اوايل دهه 90 ايستوود هنوز هم در اوج بود. وي رد 1992 کارگرداني و بازيگري نابخشوده (Unforgiven) را بر عهده گرفت و نقش يک کابوي سابق پير را اجرا نمود. اين فيلم که از بازي بزرگاني مانند Gene Hackman ، مورگان فريمن و ريچارد هريس بهره مند بود، توانست سنتهاي قديمي اين ژانر را با روشي مبهم و غير رمانتيک ارائه دهد؛ اين فيلم الگويي براي وسترنهاي بعد از خود مانند Deadwood شد. اين اثر که هم در گيشه موفق بوده و هم تحسين منتقدين را با خود داشت ، توانست در 9 رشته کانديداي دريافت جايزه اسکار بشود. يکي از آنها نامزدي دريافت جايزه اسکار بهترين بازيگر مرد براي ايستوود بود و توانست 4 اسکار ديگر که شامل بهترين فيلم و بهترين کارگردان بود را تصرف کند.
در سال 1993، ايستوود نقش يک مامور امنيتي را در فيلم In the Line of Fire به کارگرداني ولفگانگ پيترسون بازي کرد. اين فيلم جزء 10 فيلم پرفروش آن سال شد. کلينت در A perfect world با کوين کاستنر همبازي بوده و همزمان کارگردان فيلم نيز بود. ايستوود همچنان تعداد آثار گنيجه خود را افزايش مي داد و اين بار با بازي در مقابل مريل استريپ در فيلم عاشقانه The Bridges of Madison County 1995 اين امر تحقق يافت. اين فيلم که بر اساس يک رمان پرفروش بود، فروش چشمگيري داشت. پس از آن ايستوود فيلمهاي ديگري را کارگرداني کرد که اغلب آثار خوبي بودند، مانند : Midnight in the Garden of Good and Evil 1997
دهه 2000
در 2002 ، ايستوود نقش يک مامور سابق پليس فدرال که به دنبال يک قاتل ساديسمي بود را در Blood Work بازي کرد. اين فيلم بر اساس رماني از مايکل کنلي بود.
در 2003 Mystic River را کارگرداني نمود. فيلمي که اسکار بهترين کارگردان را برايش به ارمغان آورد. Million Dollar Baby 2002 تحسين منتقدين را برانگيخت. اين فلم 4 جايزه اسکار -بهترين بازيگر نقش اول زن، بهترين فيلم، بهترين بازيگر نقش دوم مرد و بهترين کارگردان- را دريافت کرد. خود ايستوود نيز نامزد بهترين بازيگر نقش اول مرد بود که درنهايت اين اسکار به جيمي فاکس رسيد.
استوديو فيلم سازي ايستوود ،Malpaso Records، به عنوان قسمتي از قرارداد ايستوود با کمپاني برادران وارنرز ، زيرشاخه اي از اين کمپاني محسوب مي شود. قراردادي که پس از فروش آن (کمپاني برادران وارنرز) به بخشهاي خصوصي هنوز پابرجاست. مالپاسو همه فيلمهاي ايستوود از پلهاي مديسون کانتي به بعد را منتشر کرده است. علاوه بر فيلمها، کنسرت موسيقي جاز با عنوان Eastwood after Hours—Live at Carnegie Hall که ايستوود مجري آن بود را نيز منتشر کرده است.
کارگرداني:
ايستوود کارگرداني را به عنوان حرفه دوم خويش برگزيده و اغلب به عنوان کارگردان بيشتر مورد تحسين قرار گرفته تا بازيگر. کارگرداني فيلمهايي مانند
Unforgiven , Mystic River, Million Dollar Baby, Flags of Our Fathers, و Letters from Iwo Jima اعتبار زيادي را براي ايستوود کسب کرده است. در هر حال ، کلينت فيلمهاي زيادي را کارگرداني کرده است، که برخي از آنها با اهداف تجاري و برخي با انگيزه هاي شخصي بوده است. مقاله هايي که در مورد وي نوشته مي شوند، اغلب فراموش مي کنند که بگويند ايستوود 27 فيلم را کارگرداني کرده است. بسياري از بازيگران چه حال و چه در آينده به جرگه کارگردانان خواهند پيوست، اما ايستوود در زمره معروفترين کارگردانها شناخته مي شود.
ايستوود بسياري از فيلمهايش را خود توليد کرده و ديدگاه وي مبني بر فيلمسازي با هزينه کم در هاليوود معروف مي باشد. طي سالها وي روابط خود با ديگر فيلمسازان را گسترش داده و بارها با يک تيم مشخص از عوامل پشت صحنه، طراحان توليد، سينماگران، اديتورها و ديگر تکنسينها کار کرده است. در همين راستا رابطه طولاني با کمپاني برادرن وارنرز داشته که حمايت مالي و انتشار بسياري از فيلم هاي وي را بر عهده داشته است. (اگر چه که ايستوود در سال 2004 در مصاحبه با نيويورک تايمز اعلام کرد که هنوز برخي اوقت در متقاعد کردن کمپاني براي حمايت از فيلمهايش با مشکل روبرو مي شود.) در سالهاي اخير، ايستوود نوشتن آهنگ براي فيلمهاي خود را آغاز کرده است.
جوايز:
ايستوود 8 بار (بعدها براي Mystic River و Letters from Iwo Jima نامزد دريافت اسکار شد) براي کارگرداني و توليد نامزد دريافت جايزه اسکار شده است و براي کارگرداني نابخشوده و محبوب ميليون دلاري اين جايزه را دريافت کرد. و در مقام بازيگري 2 بار نامزد دريافت اسکار شد (نابخشوده و محبوب ميليون دلاي). اما هيچگاه نتوانست اين جايزه را براي بازيگري کسب کند.
وي يکي از 3 کارگردان زنده ايست (دو نفر ديگر Milo? Forman و Francis Ford Coppola مي باشند) که دو فيلم برنده اسکار را کارگرداني کرده است. در سن 74 سالگي مسن ترين کارگرداني مي باشد که به اين مهم نائل شده است.
ايستوود جوايز متعدد ديگري هم دريافت کرده است. مانند جايزه America Now TV و نيز يکي از جوايز 2000 Kennedy Center Honors. وي همچنين يک مدرک افتخاري از دانشگاه پاسيفيک در سال 2006 و از دانشگاه کاليفرنيا جنوبي در سال 2007 دريافت کرد.
در 1994، وي لوح يادبود افتخاري Irving G. Thalberg را براي يک عمر بازيگري دريافت نمود. در سال 2006، نامزد دريافت جايزه گرمي براي بهترين موسيقي فيلم، تلويزيون و ديگر رسانه هاي تصويري، براي فيلم محبوب ميليون دلاري شد.
در 2007 اولين نفري بود که جايزه Jack Valenti Humanitarian را دريافت مي نمود. جايزه اي که هر ساله توسط MPAA به افرادي داده مي شود که در صنعت فيلم و سينما کارهايي ارائه داده اند که در سراسر دنيا مورد استقبال و احترام قرار گرفته اند.
در اويل سال 2007، ايستوود بالاترين درجه افتخار شهروندي فرانسه، لژيون دونور (Légion d'honneur) را دريافت نمود. و رئيس جمهور فرانسه، ژاک شيراک وي را بهترين هاليوود ناميد. دو بازيگر (مورگان فريمن و تيم رابينز) به خاطر بازي در فيلمهاي وي موفق به دريافت جايزه اسکار بهترين بازيگر نقش دوم مرد شده اند. رابينز در سال 2003 به خاطر بازي در Mystic River و فريمن در سال 2004 به خاطر ايفاي نقش در محبوب ميليون دلاري.
• لازم به ذکر است که Flags of Our Fathers 2006 کانديد دريافت اسکار در دو زمينه شده و Letters from Iwo Jima در زمينه بهترين کارگرداني ، بهترين فيلم و بهترين فيلمنامه نامزد درياف اسکار شده ، اما اين جايزه را براي بهترين صدا گذاري دريافت کرد.
پروژه هاي فعلي:
ايستوود اعلام کرده است که فيلم The Changeling از کمپاني يونيورسال را کارگرداني خواهد کرد. فيلمي که نويسنده آن J. Michael Straczynski و توليد کنندگان آن ران هوارد و برين گريزر مي باشند. گفته مي شود آنجلينا جولي در اين فيلم به ايفاي نقش خواهد پرداخت. مفدمات توليد فيلم در اواخر سال 2007 آغاز مي شود.
ايستوود و کمپاني برادران وارنرز اعلام کرده اند که حقوق کتاب First Man اثر جيمز هانسون براي تبديل آن به فيلم را خريده اند. اين کتاب سرگذشت نيل ارمسترانگ فضانورد را بازگو مي کند. تاريخي براي تولد آن اعلام نشده است.
در اوايل سال 2007 ، کلينت اعلام کرد که قصد دارد با همکاري بروس ريکر مستندي در مورد هنرمند افسانه اي موسيقي جاز ،ديو بروبک (Dave Brubeck) بسازد. عنوان فيلم به صورت موقت "Dave Brubeck – In His Own Sweet Way." مي باشد. اين فيلم مراحل پيشرفت آخرين ساخته بروبک Cannery Row Suite را دنبال مي کند. اين اثر سفارش Monterey Jazz Festival بوده و در فستيوال فيلمهاي ايستوود در سال 2006 نشان داده شد. ايستوود و ديکرز اکنون در حال کار کردن بر روي مستندي در مورد توني بنت، با نام "The Music Never Ends" هستند.
زندگي سياسي:
ايستوود دستي هم در دنياي سياست دارد. وي شهردار Carmel-by-the-Sea شده است (شهري با 4000 نفر جمعيت و معمولا به اختصار Carmel ناميده مي شود.) شهري کوچک و ثروتمند که جامعه هنرمندان شبه جزيره Monterey محسوب مي شود. ايستوود که از بوروکراسي موجود بين جناح هاي سياسي مايوس شده بود، در فعاليت انتخاباتي خود بر تلاش براي بهبود روابط بين جوامع تجاري و مسکوني تاکيد مي کرد. در روز انتخابات، در حالي که تعداد شرکت کنندگان دو برابر از قبل بود، ايستوود 72 درصد آرا کسب کرده و به مقامي رسيد که حقوق ماهيانه آن 200 دلار بود. در دوران تصدي اين پست، وي تلاش کرد که حقوق محافظه کاران را متعادل کند و تجارت محلي شهر را گسترش دهد. اما ايستوود تصميم گرفت در دوره دوم انتخابات شرکت نکند و دليل وي هم تصميمات کوچکي بود که مي توانست به عنوان شهردار آن شهر کوچک اتخاذ کند. در دوران تصدي گري ايستوود Heartbreak Ridge and Bird را تکميل کرد. وي به عنوان شهردار قانوني که خوردن بستني در پياده رو را ممنوع کرده بود را لغو نمود.
ايستوود از سال 1951 خود را به عنوان يک جمهوري خواه معرفي کرد و در مبارزات و فعاليتهاي انتخابات رئيس جمهوري 1968 از ريچارد نيکسون حمايت مي کرد. وي خود را يک آزادي خواه مي داند و فلسفه خود را اينچونه بيان مي کند : "هرکسي ديگري را تنها مي گذارد."
در انتخابات فرمانداري کاليفرنيا در سالهاي 2003 و 2006 به آرنولد شوايتزينگر راي داد.
در مهماني شام مربوط به مراسم اهداي جوايز the National Board of Review در سال 2005 ، به شوخي مايکل مور را تهديد به مرگ نمود.
"مايکل مور و من وجوه مشترک زيادي داريم. هر دوي ما اين حقيقت که در کشوري زندگي مي کنيم که آزادي بيان وجود دارد را ستايش مي کنيم. اما مايکل، اگر من تو را با دوربيني جلوي دري ببينم ، مي کشمت."
اين سخنان در واقع جواب مصاحبه جنجالي مايکل مور با دوست ايستوود چارلتون هستون در فيلم Bowling for Columbine بود.
زندگي شخصي:
ايستوود که تنها دو بار ازدواج کرده است، 5 دختر و 2 پسر از 5 زن دارد. کيمبر (متولد 1964) از روکسين تونيس ، کايلا (متولد 1968) و آليسون ( متولد 22 مي 1972) از همسر سابقش مگي جانسون ، اسکات ( متولد 21 مارچ 1986 ) و کاترين (متولد 2 فوريه 1988) از يک مهماندار هواپيما به نام بارت استون ، فرانسيسکا روت ( متولد 7 آگوست 1990) از فرانسيس فيشر ، همبازي وي در فيلم نابخشوده و در آخر مورگان (متولد 12 دسامبر 1996) از دينا رويز همسر فعلي وي.
ايستوود از سال 1976 تا 1988 با هنرپيشه هاليوود ساندرا لاک (Sondra Locke) زندگي کرده ، اما از اين رابطه فرزندي ندارد.
ايستوود براي بسياري يک سمبل س.ک.س مي باشد . وي مي گويد : "دوست دارم به شوخي بگويم از آنجاييکه هيچ کدام از فرزندانم مرا نوه دار نکردند، من خودم دوتا نوه داشتم. من بسيار خوش شانسم و متوجه شده ام چقدر غير منصفانه هست که مردان مي توانند از زناني بچه دار بشوند که فاصله سني زيادي با آنها داشته و از مردان کوچکتر هستند."
وي اکنون دو نوه دارد ، کلينتون ( 1984) و گريلن ( متولد 1994 ) که فرزندان کيمبر و کايل هستند.
وي يک باشگاه اختصاي به نام Tehama Golf ، در کارمل (Carmel) واقع در ايالت مونتري دارد. اين باشگاه که عضويت وي تنها با داشتن دعوتنامه ممکن مي باشد، در حدود 300 عضو داشته و حق عضويت آن 50000 دلار مي باشد. ايستوود علاوه بر باشگاه ، هتل و رستوراني به نام Mission Ranch نيز در کارمل دارد.
ايستوود به موسيقي ، مخصوصا موسيقي جاز، علاقه وافري داشته و يک کلکسيون اختصاصي از LP ها دارد ، که آنها را با گرامافون راک پورت گوش مي کند.
علاقه وي به موسيقي به پسرش کايل هم منقل شده و وي هم اکنون يک موسيقي دان جاز مي باشد.
ايستوود به ورزش علاقه دارد و هيچگاه سيگار نمي کشد؛ مگر در برخي فيلمها و به مقتضاي نقشهايش.
ايستوود در فرهنگ عامه:
شخصيت مارتي مک فلاي در فيلم Back to the Future Part III 1990 ، براي ستايش يک فيلم وسترن نام ايستوود را به زيان مي آورد. مارتي همچين در هنگام دوئل با بوفورد از يک تکه آهن به عنوان جليقه ضد گلوله استفاده مي کند (صحنه اي که در قسمت دوم اين فيلم ، هنگامي که بيف "يک مشت دلار" را مشاهده مي کرد ، پيش بيني شده بود.)
استفن کينگ در مصاحبه هاي عمومي خود و نيز قبل و پس از انتشار کتابهايش گفته بود که شخصيتهاي Roland Deschain ، Roland of Gilead و Gunslinger در کتاب معروفش The Dark Tower را از ايستوود الهام گرفته است. وي همچنين مي گويد رولاند (Roland) يک شخصيت غم زده و شجاع ، مانند شخصيت ايستوود در نقش يک مرد بي نام در خوب ، بد ، زشت ، مي باشد.
افسانه موسقي رگه ، لي پري (Lee Perry) در سال 1969 ، ترانه اي ضبط کرده است به نام "کلينت ايستوود". گروه گوريلاز (Gorillaz) نيز دو ترانه با نام هاي "کلينت ايستوود" و "هري کثيف" دارند. گروه راک "The Transplants" در برخي ترانه هايشان به دو فيلم "A Few Dollars More" و "Hang em High" اشاره کرده اند. ترانه "The Unknown Stuntman" که موسيقي متن سريال تلويزيوني The Fall Guy مي باشد نيز در جمله اي به ايستوود اشاره مي کند؛
"I'm the unknown stuntman that makes Eastwood look so fine."
"من به عنوان بدل کاري شناخته شده ام که بسيار شبيه ايستوود مي باشد."
ايستوود شخصيت/راننده اصلي بازي Nitro براي کومودر هاي آميگا و رايانه هاي آنتي اس تي (Anti-ST) مي باشد.
يک گروه متال سوئدي در دهه 80 اسم گروه خود را The Clint Eastwood Experience گذاشته بودند. اين گروه با اعضاي گروههاي Dismember و Entombed همکاري مي کرد.
در يک بازي کامپيوتري به نام Command & Conquer: Yuri's Revenge ، يکي از شخصيتها در دومين حمله بيگانگان (که اين حمله به هاليوود صورت مي گرفت) فينت وستوود (Flint Westwood) نام داشت. اين نام همچنين در بازي که توسط Westwood Studios توليد شد است نيز مورد استفاده شده است.
ايستوود به عنوان audio-animatronic در پارکهاي مصنوعي کمپاني هاي ديزني- ام جي ام ظاهر شده است؛ در قسمتي از پارک ، The Great Movie Ride ، که جالبترين قسمت پارک مي باشد.
در بازي کامپيوتري Serious Sam: The Second Encounter ، اين تذکر را مي شنويم:
"East Clintwood Institute, named after the famous movie star".
"موسسه ايست کلينتوود ، به ياد ايستوود ستاره معروف فيلم"
آخرين رئيس در بازي Fallout 2 ، فرانک هوريگان ناميده شده است ؛ اشاره اي به شخصيت ايستوود در فيلم روي خط اتش.
ايستوود نامي است که توسط موزيسن و دي جي معروف سبک رگه ، روبرت برامر (Robert Brammer) استفاده شده است.
Adam and the Ants در قسمتي از آواز کر "Los Rancheros" ، که در سال 1980 جزء آلبوم Kings of the Wild Frontier بود. ، نام ايستوود را ميخوانند.
Big Audio Dynamite ، از چندين قسمت وسترنهاي اسپاگتي ايستوود در ترانه "Medicine Show" استفاده مي کنند. اين ترانه در آلبوم This is Big Audio Dynamite که در سال 1985 منتشر شد ، وجود دارد.
دو فرد ژاپني در فيلم Crocodile Dundee II ، شخصيت اصلي ، ميک داندي ، را با ايستوود اشتباه مي گيرند.
شايعه اي وجود دارد که ايستوود فرزند کمدين معروف انگليسي استن لورل مي باشد. اين امر حقيقت ندارد. اگرچه که يک تشابه ظاهري (با توجه به اينکه روز تولد ايستوود با يکي از فرزندان لورل يکي مي باشد) نشان مي دهد که گاهي هنرمندان افسانه اي دوباره به وجود مي آيند.
حسام نواب صفوي
حسام همه عوامل را براي ستاره شدن دارد ،اما اين اتفاق هيچگاه نيفتاد ،شايد بايد او را بدشانس ترين بازيگر جوان سينماي ايران دانست که هميشه در يک حد باقي مي ماند ،اگر چه بازي هاي خوبي از خود به نمايش گذاشت، اما هنوز کاري که بتواند او را به جوان اول بدل کند برايش پيش نيامده و بايد باز هم منتظر ماند و ديد که چه زماني نواب صفوي هم يک چهره ماندگار بشود.
حسام الدين نواب صفوي اولين بار نقش کوچکي در اعتراض مقابل دوربين رفت ،اما نتوانست به اندازه هاي چهره هاي ديگري که در آثار کميايي مي آمدند و چهره مي شدند و بعد کارشان مي گرفت ،گل کند.پس از آن در مصاحبه اي عنوان کرد که اگر بخش هايي از بازي اوحذف نمي شد ،حتما او هم ديده مي شد..
به هر حال حضور جدي او و بعدي او در يک مجموعه تلويزيوني رخ داد ،سيد ضياالدين دري سال 79 به سراغ او مي آيد تا در کيف انگليسي ايفاي نقش کند.يک نقش منفي که به فراخور چهره صفوي مورد پسند قرار مي گيرد . بسياري بازي او را در اين کار ستودند . او علي رغم حضور چهره هاي متعدد در کار به خوبي خودش را نشان مي دهد و از آن پس نامش بيشتر بر سر زبانمها مي افتد.سال 80 را با بازي در دو فيلم سينمايي و يک سريال تلويزيوني به پايان مي رساند.
ابتدا در نان عشق و موتور 1000 به کارگرداني ابولحسن داوودي ايفاي نقش مي کند که به نوعي کارکترش طولاني تر از فيلم اعتراض بود،اين کار کمدي جاي مانور زيادي براي او ايجاد نکرد و به نوعي در پرده حضور بازيگران مطرح شده بهاره رهنما،اکبر عبدي و سروش صحت قرار گرفت.اما بازي در ساخته مهرجويي آتانازي از رحمان رضايي توانايي هاي بيشتري از خود نشان مي دهد . نواب صفوي در اين فيلم نشان مي دهد که قدرت بازي خوبي دارد اما هنوز موقعيت مناسب برايش پديد نيامده است. همان سال مجموعه روشن تر از خاموشي را هم به کارنامه خود اضافه مي کند که باز هم در ميان بازيگران متعدد گم مي شود . در سال 81 ابتدا در کار کاظم راست گفتار با عنوان عروس خوش قدم ظاهر مي شود که در يک کمدي خوش ساخت بود . همبازي شدن با حيايي و پطروسيان و شريفي نيا او را گامي بالاتر مي برد و اين بار مي تواند خودش را در يک کار کمدي جا بياندازد .بعد از آن هم به انبوه بازيگران مطرح فيلم فانتزي سيزده گربه روي شيرواني مي پردازد که به نوعي باز هم يک نقش منفي بود. حضور چهره هايي چون گلزار ،افشار و البته خود حسام فيلم را با فروش بالا روبرو مي کند و همين باعث چهره شدن دوباره حسام مي شود.
شمعي در باد تجربه موفق او را با پوران درخشنده بايد خواند اگر چه کوشش او براي همپا شدن با شهاب حسيني و بهرام رادان ستودني است ،اما باز هم نواب صفوي در حاشيه مي ماند . ازدواج به سبک ايراني را در کنار شيلا خداداد بازي کرده که دومين کار مشترک او با فتحي پس از روشن تر از خاموشي است. بازي ديگر او سرود تولد کنار يکتا ناصر و امين حيايي است که اکران سراسري خواهد شد. نواب صفوي فعاليتهايي هم در موسيقي دارد و کار خود را به عنوان نوازنده پيانو در يک گروه موسيقي شروع کرده است
• متولد ديماه سال 1340، پدر و مادرش اراكي هستند اما او در تهران به دنيا آمد.
• پدرش كارمند وزارت نيرو است و مهران آخرين فرزند يك خانواده شش نفره، او سه برادر بزرگتر از خود دارد.
• بزرگترين برادرش از پيانيستهاي قابل است و برادر دومش نقاش و گرافيست. در خانواده مديري هنر اهميت فراواني دارد.
• از پنج سالگي با موسيقي آشنا شد و از 12 سالگي تنها به موسيقي كلاسيك گوش ميداد. او يكي از كاملترين آرشيوهاي موسيقي كلاسيك را دارد.
• در كودكي زياد شر و شور نبود اما بسيار كنجكاو بود، به طوري كه در غياب برادرش به اتاق او ميرفت و تمام كتابهاي نقاشياش را زير و رو ميكرد.
• برادر نقاشش (حميد) در سوئد زندگي ميكند. هنر و ادب موجب شد تا مهران تاثير فراواني از او بگيرد.
• اولين تئاتر زندگيش را در دبستان بازي كرد. او در اين تئاتر نقش لوطي را به خوبي ايفا كرد تا نشان بدهد كه هنر در خونش است.
• همواره به دنبال تجربه و مطالعه بود به طوري كه آشنايي با كارهاي «سالواتور دالي» تاثير زيادي بر روي او گذاشت كه آثار آن هنوز هم در مهران مشهود است.
• در شانزده سالگي جذب تئاتر شد و اولين كار حرفهاياش را تمرين كرد اما اين كار هرگز بر سر صحنه نرفت اما موجب شد تا او بيشتر با تئاتر آشنا شود.
• همه با حضورش در عرصه هنر موافق بودند. هنوز هم اعضاي خانوادهاش بهترين كارشناسان و منتقدان كارهايش هستند.
• با مدرك ديپلم علوم انساني سال 1361 به راديو رفت و در اين رسانه ملي به فعاليت پرداخت.
• مدت شش، هفت سال گوينده و بازيگر يكي از مجموعههاي پرطرفدار راديو به نام «داستان شب» بود.
• همزمان با كار راديو از فعاليتهاي تئاتر غافل نميشد و چند نمايش را به روي صحنه داشت، كار گويندگي باعث كامل شدن صداي او شد.
• سال 1366 اولين تئاتر طنزش را بازي كرد. اين تئاتر كه «پانسيون» نام داشت در تئاتر مولوي روي صحنه رفت.
• در اواخر 1371 در نمايشي در نياوران، نصرا... رادش، سليمانيفرد و صيادي را كشف كرد كه بعدها در بسياري از كارها با او همكاري داشتند.
• گروه مديري به سرعت به شهرت رسيد. در سال 1372 با داريوش كاردان اولين برنامه نوروزي خود را ساخت.
• در سال 1373 طنز متفاوت «ساعت خوش» را ساخت كه با استقبال فراواني از سوي مردم روبهرو شد.
• ساعت خوش يكي از بهترين و پربينندهترين برنامههاي طنز تلويزيوني شد اما به دليل مشكلاتي كه به وجود آمد برنامه تعطيل شد.
• با وجود دامن زدن مطبوعات به حاشيهها مديري هرگز اسير حواشي مطبوعات و شايعههاي فراوان نشد و كارش را ادامه داد.
• از ساعت خوش به بعد دور مطبوعات را خط كشيد و بسيار كم مصاحبه كرد. او هنوز هم از مطبوعات دلخور است.
• فيلم ديدار ساخته محمدرضا هنرمند هم كه قبل از ساعت خوش با بازي مهران مديري ساخته شده بود پاسوز «ساعت خوش» شد و به موقع اكران نشد.
• اوايل دهه 70 از راديو به تلويزيون رفت و در تلويزيون اولين كارهاي او «نشانههاي نور» و «باغ گيلاس» بودند.
• مردم كه تا آن زمان با صداي او آشنا بودند در باغ گيلاس با چهرهاش نيز آشنا شدند. او در اين سريال تا حدودي به شهرت رسيد.
• در سال 1371 وارد سينماي حرفهاي شد. در «ديگه چه خبر» دستيار طراح صحنه بود و عضو گروه كارگرداني تهمينه ميلاني.
• با نوروز «77» دوباره به جعبه جادويي برگشت اولين تصويرش را مردم بعد از پنج سال نشناختند و موهايش كاملا سفيد شده بود.
• با جنگ 77 توانست 85 درصد مردم ايران را پاي تلويزيون بنشاند. نبوغ او در عدم تكرار خود و نوآوريهاي پايانناپذيرش است.
• علت موفقيت او ارائه شيوه جديد مجريگري و بازيگري و حضور توامان نقش و واقعيت است، با يك دوربين غوغا كرد و به
شيوه تئاتري كار را بدون قطع ميگرفت.
• اولين كسي است كه طرح برنامههاي نود قسمتي و روتين را اجرا كرد. او اعتقاد دارد بايد با مردم صادق و روراست بود.
• هنوز هم خيليها از سوژهها و ايدههاي او كپيبرداري ميكنند. مديري در موسيقي و خوانندگي هم دستي بر آتش دارد. حتي كنسرت هم اجرا كرده و تيتراژ شبهاي برره و باغ مظفر را خودش خوانده است.
• او اولين برنامهسازي است كه پشت صحنه كارهايش را به مردم نشان داد.
• صداقت را بزرگترين صفت آدمي ميداند. او معتقد است چرا مردم نبايد حقايق، اشتباهات و تپقهاي ما را ببينند.
• متاهل است و صاحب يك پسر و يك دختر است.
• در كارش بسيار جدي است و براي كارش زمان ميگذارد به طوري كه در طول يك كار كمتر ميتواند به خانوادهاش سر بزند و آنها را ببينند.
• سال 1378 اولين كاست دكلمه او به بازار موسيقي آمد.
• «از روي سادگي» اولين آلبوم پاپش بود كه در سال 1378 به بازار آمد و با استقبال طرفدارانش روبهرو شد.
• آشنايي با حميد و مجيد آقاگليان زندگي حرفهاي او را عوض كرد و با پاورچين به خلق شاهكاري بدون تكرار رسيد.
• با جايزه بزرگ در نوروز 1384 ثابت كرد توان مديريت هر كاري را دارد.
• تنها بازيگر و سازنده تاريخ نمايش ايران است كه صرف نامش در اثري، مردم را پاي تلويزيون ميخكوب ميكند. حضور در كنار او مبدل به رمز موفقيت خواهد شد.
نام خانوادگي اصلي: گلزار
سمت (در بخش هاي): بازيگران،
تاريخ تولد: 1354
محل تولد: تهران
مليت: ايران
مدرك تحصيلي: ليسانس مکانيک
بيوگرافي
قبل از اينکه به سينما بيايد، نوازنده بود و به عنوان گيتاريست با گروه آريان همکاري مي کرد. آشنايي اتفاقي اش با ايرج قادري باعث مي شود تا در فيلم "سام و نرگس" بازي کند. از آن به بعد در فيلمهاي "زمانه"، "بالاي شهر، پايين شهر" و "شام آخر" بازي کرد که فيلم آخري زودتر از ديگر فيلمهايش به نمايش درآمد.
• شروع كار بازيگري من از سال 78 با سريال تلويزيوني به نام گمشده ساخته مسعود نوابي بود.
• ديپلم تجربي دارم.
• من وارد خونه هر كسي كه ميشم دكوراسيون خونشو عوض ميكنم حتي در منزل خودمون هفتهاي يكبار وسايل خونه رو جابهجا ميكنم و دوست دارم در اين رشته تحصيلات خودم رو ادامه بدهم، عاشق ديزاين دكوراسيون هستم.
• من 4 سال تدوين خوندم ودر همين حيطه هم فعاليت كاري داشتم و همچنين كار در حيطه تيزرهاي تبليغاتي كه چند كار انجام دادهام، كار خوب و قشنگي است و حس خوبي نسبت به كارم داشتم تا اينكه وارد بازيگري شدم.
• تاكنون 9 يا 10 كار سينمايي داشتم همين طور هم به تعداد كارهايم افزوده ميشه.
• بر عكس همه، من در دوران كودكي و نوجواني اصلا به بازيگري علاقه نداشتم و هميشه وقتي در مدرسه تئاتر اجرا مي شد، در ميرفتم و فرار ميكردم اصلا هم خوشم نميآمد.
• قبل از قبول نقش سناريو رو ميخونم، البته هر كسي روشي داره، من هم يكبار كه سناريو رو خوندم، شب موقع خواب مرور ميكنم با نقشم زندگي ميكنم.
• فعلا من كارم بازيگريه و بايد اين كار را خوب انجام بدم، بعدا وقت براي كارگرداني زياده.
• اين اعتقاد رو دارم در فروش فيلم كليه عوامل دخيل هستند، اگه بازيگر خوب باشه، ولي كارگردان خوب نباشه، مسلما كار خوب نميشه، حتي عوامل پشت صحنه هم در فروش يك فيلم دخيل هستند.
• به خاطر تصادف بدي كه داشتم از رانندگي ترسيدم و از اون موقع به بعد هيمشه كمربندم رو ميبندم.
• چون شكمو هستم، دستپختم هم خوبه تمام زماني كه غذا در حال آماده شدنه سراجاق هستم.
• شايد من جزء خوش قولترين هنرپيشههاي سينما باشم.
• اصلا ميونه خوبي با افراد بد قول ندارم. خوش قولي از نكات بارز زندگي من است.
• اگه مهناز افشار بازيگر نميشد شايد راننده كاميون ميشد! چون به كارهاي سخت علاقه دارم.
• به نظر من هر كسي به هر كاري كه بخواهد ميتونه برسه در جهان هستي به هر چه بخواهيد ميتونيد برسيد فقط كافي است بخواهيد. و چند سال پيش پدر خدا بيامرزم را از دست دادم، او قوت قلبي براي من در زندگي بود، ياد او هميشه در خاطرم است، روزي نيست كه با ياد پدر زندگي نكنم او همهچيز من در اين زندگي بود.
• مادرم مونس من است، اگر او هم نباشد، ديگر زندگي برايم معنا ندارد.
مدرك تحصيلي: ليسانس روانشناسي باليني از دانشگاه آزاد
بازيگري را از سال 1373 آغاز كرد و پس از بازي در سريال « سرنخ » (قسمت تماشاخانه) يك دوره بازيگري و كارگرداني تئاتر و يك دوره فيلمنامه نويسي گذراند.
- او با بازي در فيلم « مرسدس » شناخته شد و با بازي در فيلمهاي « قرمز »، « دوزن »، « متولد ماه مهر »، « زير پوست شهر » و بخصوص « شب يلدا » توانايي هايش را به رخ همگان كشيد.
- او براي بازي در فيلم « قرمز » در هفدهمين جشنواره فيلم فجر و در فيلم « شب يلدا » از پنجمين جشن خانه سينما جايزه بهترين بازيگر نقش اول مرد را به دست آورد.
- پس از بازي ماندگارش در فيلم « شب يلدا » نزديك به چهار سال است كه با وجود اكران فيلمهايش كمتر خبري مربوط به بازي او مي شنويم!
- او فيلم به نمايش در نيامده نيز در كارنامه دارد: « رقص با رويا »
- پس از بازي در چهار فيلم متوالي از مسعود كيميايي (مرسدس، فرياد، اعتراض و سربازهاي جمعه) در بيست و پنجمين فيلم مسعود كيميايي جايي نداشت. او در كنار بهروز وثوقي، فرامرز قريبيان، فرامرز صديقي، فريبرز عرب نيا، داريوش ارجمند، محمدعلي فردين، سعيد راد، احمد نجفي، عزت الله انتظامي و بهرام رادان در نقش قهرمان هميشگي آثار كيميايي در چهار فيلم ايفاي نقش كرد.
فيلم شناسي:
- هدف (بهرام كاظمي - 1373)
- آخرين بندر (حسن هدايت - 1373)
- فاتح (بهرام ري پور - 1374)
- ماه و خورشيد (محمدحسين حقيقي - 1375)
- مرسدس (مسعود كيميايي - 1376)
- قرمز (فريدون جيراني - 1377)
- دوزن (تهمينه ميلاني - 1377)
- فرياد (مسعود كيميايي - 1377)
- متولد ماه مهر (احمدرضا درويش - 1378)
- اعتراض (مسعود كيميايي - 1378)
- زير پوست شهر (رخشان بني اعتماد - 1378)
- شب يلدا (كيومرث پوراحمد - 1379)
- رقص با رويا (محمود كلاري - 1380)
- بربادرفته (صدرا عبداللهي - 1381)
- ملاقات با طوطي (عليرضا داودنژاد - 1381)
- سربازهاي جمعه (مسعود كيميايي - 1382)
- هشت پا (عليرضا داودنژاد - 1383)
- بازنده (قاسم جعفري - 1383)
- باغهاي كندلوس (ايرج كريمي - 1383)
- مجردها (اصغر هاشمي - 1383)
- به آهستگي (مازيار ميري - 1383)
- نوك برج (كيومرث پوراحمد، 1384)
- خاك سرد (رضا سبحاني، 1384)
مجموعه هاي تلويزيوني:
- تماشاخانه (پوراحمد - از مجموعه « سرنخ »، 1375)
- روزهاي بيادماندني (مجموعه تلويزيوني - 1381)
تئاتر (نمايش):
- رومئو و ژوليت (علي رفيعي - نمايش، 1379)
- جايزه: بهترين بازيگر نقش اول مرد در هفدهمين جشنواره فيلم فجر براي فيلم « قرمز » (1377)
- جايزه: بهترين بازيگر نقش اول مرد در پنجمين جشن خانه سينما براي فيلم « شب يلدا » (1380)
- جايزه: بهترين بازيگر نقش اول مرد در پنجمين جشن دنياي تصوير براي فيلم « شب يلدا » (1380)
شروع فعاليت سينمايي با فيلم پاييزان (رسول صدرعاملي) در سال 1366.
با نويسندگي براي کودکان شروع کرد و با فيلم خبرچين (مازيار پرتو، نصرالله زمرديان) به سينما آمد. اما فيلم در نيمه راه متوقف شد و او براي بازي در فيلم پاييزان (رسول صدرعاملي) انتخاب شد.
در آن زمان در سينما چندان موفق نبود اما با بازي در مجموعه پدرسالار (اکبر خواجويي) توانست خود را مطرح کند و حضور او در مجموعه هاي روزهاي زندگي (سيروس مقدم) و خصوصا سريال پس از باران از او چهره محبوبي ساخت.
رياحي موفق شد در مجموعه هاي پس از باران و شب دهم (حسن فتحي) بازي بسيار زيبايي ارائه دهد.
او پس از پنج سال دوري از سينما با بازي در شام آخر(فريدون جيراني) مهمترين و زيباترين بازي دوران زندگي خود را به معرض نمايش گذاشت و براي بازي در همين فيلم کانديداي جايزه بهترين بازي نقش اول زن از بيستمين جشنواره فيلم فجر شد.
اين زن حرف نمي زند (احمد اميني) ديگر فيلمي بود که توانايي هاي کتايون رياحي را به رخ همگان مي کشيد. رياحي براي بازي در اين فيلم هم کانديد جايزه از هفتمين جشن خانه سينما شد.
برنده جايزه بهترين بازيگر زن از بيست و ششمين جشنواره فيلم قاهره براي بازي در فيلم شام آخر در سال 1381
بخشي از فيلم شناسي:
1382 تارا و تب توت فرنگي ( سعيد سهيلي ) [بازيگر]
1382 اين زن حرف نمي زند ( احمد اميني ) [بازيگر]
1381 بانوي من ( يدالله صمدي ) [بازيگر]
1381 جايي ديگر ( مهدي کرم پور ) [بازيگر]
1380 شام آخر ( فريدون جيراني ) [بازيگر]
1375 لاک پشت ( علي شاه حاتمي ) [بازيگر]
1374 ماه مهربان ( قاسم جعفري ) [بازيگر]
1371 تماس شيطاني ( حسن قليزاده ) [بازيگر]
1371 قافله ( مجيد جوانمرد ) [بازيگر]
1369 آپارتمان شماره 13 ( يدالله صمدي ) [بازيگر]
1369 حکايت آن مرد خوشبخت ( غلامرضا حيدرنژاد ) [بازيگر]
1367 آخرين لحظه ( فرخ انصاري بصير ) [بازيگر]
1367 کشتي آنجليکا ( محمدرضا بزرگ نيا ) [بازيگر]
1366 پاييزان ( رسول صدرعاملي ) [بازيگر]
1366 غريبه ( رحمان رضايي ) [بازيگر]
جوايز و انتخابها :
>> کانديد تنديس زرين بهترين بازيگر نقش اول زن (اين زن حرف نمي زند)
[ دوره 7 جشن خانه سينما (مسابقه) - سال 1382 ]
>> کانديد لوح زرين بهترين بازيگر زن (اين زن حرف نمي زند)
[ دوره 4 منتخب سايت ايران اکتور (بهترين هاي سال) - سال 1383 ]
>> 5 - پنجمين بازيگر نقش اول زن سال (اين زن حرف نمي زند)
[ دوره 18 منتخب نويسندگان و منتقدان (بهترين هاي سال) - سال 1382 ]
>> کانديد سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول زن (شام آخر)
[ دوره 20 جشنواره فيلم فجر (مسابقه سينماي ايران) - سال 1380 ]
>> کانديد تنديس زرين بهترين بازيگر نقش اول زن (شام آخر)
[ دوره 6 جشن خانه سينما (مسابقه) - سال 1381 ]
>> کانديد لوح زرين بهترين بازيگر زن (شام آخر)
[ دوره 3 منتخب سايت ايران اکتور (بهترين هاي سال) - سال 1382 ]
- تنها خوش شانسي بزرگ او بازي در فيلم درخت گلابي
- يكي از بهترين فيلم هاي مهرجويي - است.
- برنده سيمرغ بلورين بهترين بازيگر از بخش بين الملل شانزدهمين جشنواره فيلم فجر.
* بهترين بازيگر جشنواره بيست و دوم فيلم فجر براي بازيهاي خيره كننده اش در دو فيلم « بوتيك » و « اشك سرما » به انتخاب نويسندگان و منتقدان بخشي از فيلمشناسي:
- برنده تنديس زرين هشتمين جشن خانه سينما براي بازي در فيلم « اشك سرما »
- درخت گلابي (داريوش مهرجويي - 1376)
- هفت پرده (فرزاد مؤتمن - 1379)
- زمانه (حميدرضا صلاحمند - 1379)
- جايي ديگر (مهدي كرم پور - 1381)
- بوتيك (حميد نعمت الله - 1381)
- دو فرشته (محمد حقيقت - 1381)
- اشك سرما (عزيز الله حميد نژاد - 1381)
- بابا عزيز (محمد ناصر خمير - 1382)
- ماهي ها هم عاشق مي شوند (علي رفيعي - 1383)
- به نام پدر (ابراهيم حاتمي كيا، 1384)
يك سال بعد در فيلم (نرگس) كاري از مادرش ايفاي نقش كرد، او در سال 82 ديپلم گرفت و سپس مدرك ديپلم نمايش از هنرستان سوره را هم اخذ كرد. او تا سال 81 بيشتر در فيلم هاي مادرش بازي كرد. سال 73 در فيلم روسري آبي، 76 در بانوي ارديبهشت، در سال 78 زيرپوست شهر، در سال 80 روزگار ما و در سال 81 در فيلمي از اصغر فرهادي بازي كرد كه (رقص در غبار) نام آن فيلم بود و... سپس در سال 82 مقابل دوربين (سيروس الوند) ظاهر شد، در فيلمي به نام (برگ برنده...) اما بيشتر زماني چهره شد كه در فيلم جديد (محمدحسين لطيفي) ايفاي نقش كرد، فيلم خوابگاه دختران كه در ژانر ترس بود.
همچنين در سال 84، بازي در فيلم ابوالحسن داودي با نام (تقاطع) را ايفا كرد... در ماه مبارك رمضان امسال نيز اولين كار تلويزيوني خود را بازي كرد. مجموعه اي به كارگرداني محمدحسين لطيفي، به نام (صاحبدلان.) پس از بازي در اين مجموعه به آبادان رفت و در فيلمي از همين كارگردان به نام (روز سوم) بازي كرد. فيلمي كه او را كانديد دريافت جايزه فجر كرد، اما باران سينماي ايران به جز اين فيلم، در فيلم مادرش (خون بازي) هم كانديد گشت و همين فيلم باعث شد، او در 21 سالگي جايزه سيمرغ بلورين را به دست آورد. البته قبل از باران، ترانه عليدوستي بود كه در 17 سالگي توانست به خاطر بازي در فيلم (من ترانه 15 سال دارم)، اين جايزه را از آن خود كند.باران مي گويد: هميشه يك قضاوت درباره من است كه صحيح نيست، همه فكر مي كنند با وجود پدر و مادرم من بايد خيلي زود مي درخشيدم و توي هم نسل هايم، تنها كسي بودم كه پله پله بالا رفتم و هيچ اتفاق خاصي برايم نيفتاد. مهم نيست، من به اين گفته ها توجه نمي كنم، اما من هيچ گاه دنبال اين نبودم كه ديده بشوم، مي خواستم حرفه اي باشم و حرفه اي بودن به نظر من يعني اين كه عضو يك مجموعه باشي. باران اعتقادي به سوپراستار شدن ندارد:
نمي خواهم شعار بدهم اما به واقع دلم نمي خواهد، چون سينما براي من هدف نيست، بلكه وسيله است. پدرش مي گويد: باران دختري مسئوليت پذير است، شايد اين را از خلق و خوي ما به ارث برده، همچنين اعتماد به نفس عجيبي دارد. باران كوثري مي گويد: يك بازيگر خوب، بازيگري است كه هرگاه مقابل دوربين ظاهر شود، فكر كند اولين سكانس تصويربرداري اش است و دست و پايش بلرزد و مهم اين كه در واقع بازي كند. چرا كه مردم اين را مي خواهند، حتي اگر چهره نباشي و پارتي هم نداشته باشي.چندي پيش كه با باران صحبت مي كرديم، به ما گفته بود (پدر و مادرم نقش مهمي در ورود من به سينما داشتند، اما باران اگر لياقت داشته باشد، مي ماند، اگر پتانسيل داشته باشد، بيننده را جذب مي كند و... ) و درست هم گفت، باران لياقت داشت كه كانديداي بازي در دو فيلم شد و از يكي از آنها سيمرغ دهه فجر را كسب كرد.
باران در رابطه با خصوصيت يك دوست خوب مي گويد (دوستي خوب است كه معرفت داشته باشد.) او اهل ورزش هم است، تنيس، اما دو سال است كه ورزش نمي كند. باران دختر سينماي ايران، در حال حاضر به همراه مادرش در آمريكا به سر مي برد، او مي گويد (پدر و مادرم بهترين دوستان من هستند.)باران در مورد فيلم (خون بازي) به كارگرداني مادرش مي گويد: در اين فيلم به معناي واقعي كلمه، صادقانه بازي كردم، در مورد اين فيلم و زندگي معتادها كتاب خيلي خواندم، با معتادها در ارتباط بودم، كساني كه ترك كردند يا پزشكان متخصص... حتي در جلسات ترك اعتياد هم شركت كردم، پزشكان به من كمك كردند، چون خود افراد معتاد نمي توانستند، زياد حالاتشان را به من بگويند.
همچنين از مشاوران پزشكي هم زياد كمك گرفتم، من در اين فيلم به معناي كامل، كلمه (ترس) را متوجه شدم. در مدت تحقيق و بازي ديدم كه آدم ها چقدر راحت اين اتفاق برايشان مي افتد كه تنها يك لحظه است. در واقع اعتياد ،آدم را تبديل به يك حيوان مي كند.
جايزه باران كوثري، (يك سمند) بود و البته پس از دريافت سيمرغ دستمزدش هم بالا رفته است.بد نيست خاطره اي از دوران كودكي باران كوثري از زبان پدرش بشنويم. جهانگير كوثري فوتباليست سال هاي دور استقلال مي گويد: باران از كودكي استعداد خوبي داشت، يادم مي آيد سر صحنه فيلم (بهترين باباي دنيا)، ساخته داريوش فرهنگ، صدابرداري سرصحنه انجام مي گرفت؛ از طرفي باران كه در آن زمان پنج سال بيشتر نداشت، بايد ديالوگ هاي زيادي را مي گفت و از طرفي هم سواد خواندن و نوشتن نداشت. از اين رو همه عوامل فكر مي كردند كه كاري بس مشكل در انتظار آنان است.
آتيلا پسياني كه آن زمان دستيار كارگردان اين فيلم بود، در اولين لوكيشن، يك بار ديالوگ ها را براي باران مي خواند، به بار دوم نمي كشيد كه دخترم، ديالوگ ها را به خوبي حفظ مي كرد كه اين حركت باعث تعجب همه شد، اين خاطره اي جالب از باران بود كه در ذهن من و مادرش مانده است...جهانگير كوثري در ادامه مي گويد: باران در ايران نيست، اما دلش اين جاست؛ از طرف باران، سال جديد شمسي را به همه ايرانيان تبريك مي گويم و اميدوارم به آرزوهايشان در سال جديد برسند
هنرپيشه -او را به جرات مي توان يک استعداد تمام عيارو يک حادثه کم سابقه سينماي ايران دانست. اگر چه حضور اولش تنها به يک چهره و چشم آبي و زيبا محدود مي شد ، اما رادان ثابت کرد که مي تواند در حد و اندازه هاي يک ستاره بدرخشد . انتخابهاي بعدي رادان در عمده موارد ، آگاهانه او را به مسيري درست هدايت کرد که امروز مي تواند با افتخار آن تنديس زرشک زرين را براي شور عشق ناديده بگيريد. بهرام متولد 1358 و کارشناس مديريت بازرگاني است ، او در سال 78 در آموزشگاه هيوا فيلم بازيگري را آموخت و همان سال براي بازي در شور عشق ساخته نادر مقدس انتخاب شد . داستان عاشقانه فيلم و چهره جذاب دو جوان اول کار يعني رادان و ومهناز افشار فروش فيلم به زيبايي شکوفا شد و او امروز خود را به نمايش بگذارد. استعدادهاي دروني رادان در هر فيلم در هر فيلم به زيبايي شکوفا شد و امروز ستاره اي است که مورد توجه هر کارگرداني قرار گرفته و تقريبا هر نقشي را در کارنامه اش بازي کرده. حضور بعدي او درآبي به کارگرداني حميد لبخنده باز مي گردد که سال 79 ساخته شد و او در کنار سوپر استاري چون هديه تهراني به زور آزمايي مي پرداخت. ساقي را در کنار يکتا ناصر بازي کرد که همان سال ساخته شد . اما چندان کار قابل توجهي نبود . سال 80 آواز قو از او به اکران در آمد که نقش مقابلش بر عهده ساره آرين بود. اين فيلم ساخته سعيد اسدي با فروش بسيار بالايي روبرو مي شود و بازي رادان مورد توجه هئات داوران قرار مي گيرد و او را کانديدا دريافت جايزه نقش اول مي کنند . از اينجا به بعد رادان مي شود ستاره اول سينماي ايران که بالا طرفداران بيشماري مواجه بود. همان سال در تجربه فيلم کوتاه ابراهيم شيباني با نام طلوع تاريک بازي مي کند و اينگونه سال 80 را با موفقيت به پايان مي رساند. محبوبيت رادان کارگردانان را متوجه او مي سازد و همه به سويش هجوم مي آورند.
سال 81 ،داريوش فرهنگ از او در رز زرد استفاده مي کند که يک درام ترسناک نوجوان پسند بود. فيلم برداشتي ضعيف از اثر هاليوودي مي دانم تابستان گذشته چه کردي ؟ که با استقبال مناسبي روبرو مي شود. سپس در عطش ساخته محمد حسين فرح بخش بازي کرد که اثر چندان حرفه اي به شمار نمي رفت.بهروز افخمي در برگردان سينمايي يک اثر دشوار ادبي او را مورد ارزيابي قرار داده و اين گونه فيلم عجيب گاو خوني ساخته مي شود که رويکرد رادان به سينماي متفاوت و به دور از جنجال و جنبه هاي تجاري محسوب مي شد.بازي در اين نقش متفاوت به شدت مورد تحسين واقع مي شود و رادان ثابت مي کند که مي تواند به عنوان بازيگر آثار هنري هم محسوب شود. سال 82 در سه کار درخشان به تم هاي بسيار متفاوت به عنوان بازي مي کند که نشان از دقت انتخاب کارکترهاي متفاوت داشت. ابتدا در ساخته درخشان بني اعتماد با نام ننه گيلانه بازي مي کند که از جمله بازي هاي اثر گذار و زيباي او به شمار مي رود . او در اين فيلم به نقش پسر فاطمه معتمد آريا که در بازگشت از جنگ دچار معلوليت جسمي شده و نامزدش تن به ازدواج ناخواسته داده است.رادان با نقش آفريني خود در اين قالب دشوار همه را انگشت به دهان مي کند اما هيات داوران جشنواره بيست و سوم حضور او را ناديده مي گيرند. سپس در اثر پر فروش شمعي در باد در کنار شهاب حسيني و حسام نواب صفوي به بازگويي مشکلات روز جوانان و مساله اعتياد به قرص هاي توهم زا مي پردازند . اين دومين کار رادان با يک کارگردان خانم (پوران درخشنده )بود. سپس به تيم سربازهاي جمعه مسعود کميايي مي پيوندد و در واقع به جاي گلزار که از بازي در فيلم کنار کشيد مي آيد، او در رستگاري در هشت و بيست دقيقه به کارگرداني الوند در سال 83 نقشي به شدت متفاوت را تجربه مي کند و باز در کنار شهاب حسيني قرار مي گيرد . ازدواج صورتي در نوروز 84 اکران مي شود ،اما رويکردي منجر به شکست براي رادان در عرصه کمدي محسوب مي شود. او بازي در ساخته آخر کميايي با عنوان حکم را به پايان رسانده. مشغول بازي در تقاطع مي باشد. بهرام رادان به خاطر بازي در شمعي در باد سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول را تصاحب کرد.
در مورد او:
ا برادر به نام شهرام و يک خواهر به نام الهام و يک خواهر ناتني به نام ژيلا دارد .
و حيوان خانگي او يک سگ است
زندگي
اکبر عبدي بازيگري را از تلويزيون آغاز کرد و به علت درخشش در مجموعههاي طنز, محبوب شد.
با بازي در فيلم اجاره نشينها به جهان سينما هم راه يافت و براي بازي زيبا در فيلم مادر ساخته علي حاتمي برنده سيمرغ بلورين نقش دوم مرد از هجدهمين جشنواره فيلم فجر شد.
از بازيهاي به يادماندني او مي توان به فيلمهاي هنرپيشه (محسن مخملباف) و آدم برفي(داود ميرباقري) اشاره کرد.
اکبر عبدي نيمه دوم دهه هفتاد را در سکوت سينمايي سپري کرد و تا حدودي از محبوبيت و شهرت او کاسته شد.
بازي او در چند فيلم کمدي در اواخر دهه هفتاد هم خيلي مورد توجه واقع نشد و با وجوذ اينکه در سال 1380 و در جشنواره بيستم فيلم فجر براي بازي در فيلم نان و عشق و موتور هزار کانديد جايزه شد، اما بسياري معتقدند که او ديگر به دوران اوج خود , يعني زماني که از مشهورترين و پولسازترين بازيگران ايران بود, برنخواهد گشت.
فيلمشناسي
اين فهرست ناقص است
مردي که موش شد (1364)
اجاره نشينها(داريوش مهرجويي، 1365)
ماموريت (حسن زندباف، 1365)
گراند سينما (حسن هدايت، 1367)
اي ايران (ناصر تقوايي، 1368)
دزد عروسکها (محمدرضا هنرمند، 1368)
ريحانه (عليرضا رئيسيان، 1368)
مادر (علي حاتمي، 1368)
در آروزي ازدواج (اصغر هاشمي، 1369)
مدرسه پيرمردها (علي سجادي حسيني، 1370)
دلشدگان (علي حاتمي، 1370)
ناصرالدين شاه اکتور سينما (محسن مخملباف، 1370)
امام علي (ع) (مجموعه، داود ميرباقري، 1370)
هنرپيشه (محسن مخملباف، 1371)
آرزوي بزرگ (خسرو شجاعي، 1373)
آدم برفي (داود ميرباقري 1373)
پاکباخته (غلامحسين لطفي، 1374)
مرد آفتابي (همايون اسعديان، 1374)
شب روباه (همايون اسعديان، 1375)
عشق گمشده (سعيد اسدي، 76/1375)
افسانه پوپک طلايي (خسرو شجاعي، 1376)
جنگجوي پيروز (مجتبي راعي، 1377)
راه سوم (مجموعه، قاسم جعفري، 1377)
تارزن و تارزان (علي عبدالعلي زاده، 1379)
دارا و ندار (فريدون حسن پور، 1379)
نان و عشق و موتور 1000 (ابوالحسن داودي، 1379)
زير آسمان شهر (سري سوم، مهران غفوريان، 1381)
کفشهاي جيرجيرک دار (شاپور قريب، 1381)
نام خانوادگي اصلي: بايگان
سمت (در بخش هاي): بازيگران،صحنه و لباس
تاريخ تولد: 1340
محل تولد: تهران
مليت: ايران
مدرك تحصيلي: پنجم ابتدايي
شروع فعاليت هنري با بازي در فيلم کوتاه "بوق" در سال 1351.
برادرزاده فضل الله بايگان (کارگردان سينما و تاتر).
شروع فعاليت سينمايي با بازي در فيلم "گمشده" (مهدي صباغزاده) در سال 1364
با بازي در مجموعه تلويزيوني "سربداران" (محمدعلي نجفي، 1363) ايفاي نقش مقابل دوربين را تجربه کرد و پس از آن بلافاصله به سينما راه يافت. او در دهه شصت پرکارترين بازيگر زن سينما بود.
- نامزد دريافت جايزه بهترين بازيگر نقش اول زن در نهمين جشنواره فيلم فجر براي فيلم "دو فيلم با يک بليط" (داريوش فرهنگ، 1369)
- ديپلم افتخار بازيگر نقش اول زن در چهاردهمين جشنواره فيلم فجر براي فيلم "خواهران غريب" (کيومرث پوراحمد، 1374
نام خانوادگي اصلي: حيايي
سمت (در بخش هاي): بازيگران،موسيقي،
تاريخ تولد: 1349
محل تولد: تهران
مليت: ايران
مدرك تحصيلي: فارغ التحصيل کامپيوتر
فارغ التحصيل کامپيوتر.
همسر نيلوفر خوش خلق (بازيگر).
شروع فعاليت سينمايي با بازي در فيلم "دو همسر" (اصغر هاشمي) در سال 1370.
- در دوران تحصيل به فعاليت در تئاتر پرداخت و پس از گرفتن ديپلم، ضمن خدمت سربازي در مرکز هنرهاي نمايشي عقيدتي - سياسي نيروي هوايي فعاليتش را آغاز کرد. در سال 1370 بازيگر يک تئاتر کودکان به کارگرداني ثريا قاسمي بود. در پانزدهمين جشنواره فيلم فجر نامزد دريافت جايزه بازيگر نقش دوم براي فيلم براده هاي خورشيد شد.
- خيلي زمان برد تا بتواند به عنوان بازيگر نقش اول در فيلمهاي سينمايي بازي کند. در اولين نقش آفريني اش به عنوان بازيگر نقش اول در فيلم "سيب سرخ حوا" (1378) چندان موفق نبود.
- او در فيلم هاي سيروس الوند توانست خوش بدرخشد. در فيلمهاي "هتل کارتن"، "دست هاي آلوده" و بخصوص در فيلم "مزاحم" که متاسفانه بازي زيباي امين حيايي با شخصيت پردازي ضعيف از دست رفت.
- او در سال 1381، رکورددار بود. شش فيلم با بازي او در سال 1381 در سينماهاي تهران به روي پرده رفت: مزاحم، ماني و ندا، مونس، اثيري، رز زرد، بوي بهشت
- بازيهاي متفاوت او در سال 1382: "عروس خوش قدم" و "دختر ايروني" و در سال 1383 با فيلمهاي "کما" و "مهمان مامان" نام او را به عنوان يک بازيگر توانا سر زبانها انداخت تا جايي که او به عنوان يکي از دو بازيگر برگزيده سال براي بازي در فيلم "دختر ايروني" از جشن ساليانه ماهنامه دنياي تصوير تنديس حافظ دريافت کرد.
بازي کم نقص و تحسين برانگيز او در فيلم "زن زيادي" در جشنواره بيست و سوم فيلم فجر همچنان نشان از سير صعودي او در زمينه بازيگري دارد
نمايش فيلم گاو نوشته غلامحسين ساعدي با بازي او و علي نصيريان و ديگر هنرمندان تازه كار اما بااستعداد آن زمان داريوش مهرجويي را وادار كرد تا از روي نمايشنامه گاو و با همان اكيپ گروه بازيگري، فيلم گاو را بسازد. فيلم گاو ساخته شد و بازي عزت الله انتظامي شد يكي از بهترين نقش آفريني هاي تاريخ سينماي ايران.
انتظامي پس از انقلاب و بخصوص در دهه شصت در انواع و اقسام نقش ها به بهترين نحو ممكن ظاهر شد. بازي او در فيلمهاي حاجي واشنگتن، اجاره نشينها، گراند سينما، هامون، بانو، خانه خلوت، ناصرالدين شاه اكتور سينما، روز فرشته، روسري آبي و خانه اي روي آب اوج هنرنمايي او در كارنامه سينمايي اش است.
عزت الله انتظامي در جشنواره بيست و يكم فيلم فجر با فيلم ديوانه اي از قفس پريد (احمدرضا معتمدي) حضور داشت.
او در گاوخوني دومين همكاري اش با بهروز افخمي را تجربه كرد و جايي براي زندگي چهارمين تجربه اش با محمدرضا بزرگ نيا بود.
او براي اولين بار با مسعود كيميايي يكي از كارگردانان صاحب سبك سينماي ايران و در سن 79 سالگي در فيلم « حكم » همكاري كرد. شايد نقش « رضا » در فيلم حكم يك دن كورلئونه باشد. فيلمي كه شايد حال و هواي پدرخوانده را برايمان زنده كند.
گاو (داريوش مهرجويي، 1348)
آقاي هالو (داريوش مهرجويي، 1349)
بيتا (هژير داريوش، 1351)
صادق كرده (ناصر تقوايي، 1351)
پستچي (داريوش مهرجويي، 1351)
ملكوت (پرويز كيمياوي، 1355)
شير خفته (1355)
دايره مينا (داريوش مهرجويي، 1357)
مدرسه اي كه مي رفتيم (داريوش مهرجويي، 1359)
حاجي واشنگتن (علي حاتمي، 1360)
كمال الملك (علي حاتمي، 1362)
خانه عنكبوت (عليرضا داودنژاد، 1362)
اجاره نشينها (داريوش مهرجويي، 1365)
شير سنگي (مسعود جعفري جوزاني، 1365)
شيرك (داريوش مهرجويي، 1366)
گراند سينما (حسن هدايت، 1367)
كشتي آنجليكا (محمدرضا بزرگ نيا، 1367)
در مسير تندباد (مسعود جعفري جوزاني، 1367)
هامون (داريوش مهرجويي، 1368)
بانو (داريوش مهرجويي، 1370)
خانه خلوت (داريوش مهرجويي، 1370)
ناصرالدين شاه اكتور سينما (محسن مخملباف، 1370)
روز فرشته (بهروز افخمي، 1372)
جنگ نفت كشها (محمدرضا بزرگ نيا، 1372)
روسري آبي (رخشان بني اعتماد، 1373)
روز واقعه (شهرام اسدي، 1373)
باد و شقايق (سيدضياءالدين دري، 1377)
كميته مجازات (علي حاتمي، 1377)
محاكمه (مجموعه، حسن هدايت، 1378)
ميكس (داريوش مهرجويي، 1378)
طهران روزگار نو (علي حاتمي، 1378)
سايه روشن (حسن هدايت، 1380)
خانه اي روي آب (بهمن فرمان آرا، 1380)
ديوانه اي از قفس پريد (احمدرضا معتمدي، 1381)
گاوخوني (بهروز افخمي، 1381)
جايي براي زندگي (محمدرضا بزرگ نيا، 1382)
حكم (مسعود كيميايي، 1383)
ستاره ها (فريدون جيراني، 1384)
سمت (در بخش هاي): بازيگران
تاريخ تولد: 1354
محل تولد: تهران
مليت: ايران
مدرك تحصيلي: فارغ التحصيل حقوق قضايي
فارغ التحصيل حقوق قضايي از دانشگاه آزاد اسلامي در سال 1378.
شروع فعاليت سينمايي با بازي در فيلم "شب روباه" (همايون اسعديان) در سال 1375.
با سريال "خانه شلوغ" (علي شوقيان، 1373) بازيگري را آغاز کرد.
در تلويزيون با مجموعه "زير گنبد کبود" (بهمن زرين پور) و سپس با مجموعه "دلبندم" (رضا عطاران) شناخته شد. اما شايد بهترين نقش آفريني وي در فيلم "پر پرواز" (خسرو معصومي) باشد. بازي او در اين فيلم شايد يکي از نقاط قوت معدود فيلم باشد که زيبا بروفه به بهترين شکل ممکن از پس آن برآمده است.
اگر زيبا بروفه دست به انتخاب درست بزند شايد در سينما بتواند بسيار موفق تر از تلويزيون باشد
نام خانوادگي اصلي: قريبيان
سمت (در بخش هاي): بازيگران،تهيه و توليد،کارگرداني،
تاريخ تولد: 1320
محل تولد: تهران
مليت: ايران
مدرك تحصيلي: ناتمام بازيگري
تحصيل ناتمام در رشته بازيگري در مدرسه ويژوالارت نيويورک.
شروع فعاليت سينمايي با فيلم بيگانهبيا (مسعود کيميايي) به عنوان دستيار کارگردان و بازيگر در سال 1347.
فرامرز قريبيان بازي در سينما را با فيلم بيگانه بيا ساخته مسعود کيميايي در سال 1347 آغاز کرد. سپس به دليل مسافرت به خارج از کشور چند سالي از سينما دور بود. در سال 1351 بار ديگر در فيلمي از مسعود کيميايي به نام خاک بازي کرد و بازي خوب و روانش در فيلم گوزنها در کنار بازي قدرتمندانه بهروز وثوقي، نام او را سر زبانها انداخت. پس از انقلاب و در دهه شصت در فيلمهاي بسياري بازي کرد. و موفق شد از جشنواره ششم فيلم فجر جايزه بهترين بازيگر نقش اول مرد را براي بازي در فيلم ترن دريافت کند. او در ضمن در سال 1365 طعم کارگرداني را هم با فيلم قابل قبول جدال در تاسوکي چشيده است.
در اوايل دهه هفتاد و در سال 1370 پس از 15 سال بار ديگر در فيلمي از مسعود کيميايي بازي کرد: ردپاي گرگ. يک بازي ماندگار در فيلمي ماندگار. اما فرامرز قريبيان مزد بازي خوبش در اين فيلم را از جشنواره يازدهم فيلم فجر بخاطر بازي در فيلم بندر مه آلود گرفت.
قريبيان در سال 1374 دومين فيلم خود را کارگرداني کرد. قانون يک فيلم پليسي معمولي بود که براي قريبيان امتيازي به حساب نمي آمد. اما قريبيان توانايي هايش در امر کارگرداني را در سال 1378 و با فيلم چشمهايش به همگان ثابت کرد. فيلمي شسته رفته با فصلهايي ماندگار با نگاه به داستان داش آکل صادق هدايت.
فرامرز قريبيان سومين سيمرغ بلورينش را در جشنواره هجدهم فيلم فجر را براي بازي در ملودرام خوش ساخت مرد باراني بدست آورد.
دو بازي آخر او از ماندگارترين نقش آفريني هاي کارنامه هنري اوست: رقص در غبار و شهر زيبا
• عشق به بازيگري در 15 سالگي او را به كلاسهاي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان كشاند.
• دوره كلاسهاي هنرهاي زيبا را به صورت شبانه گذراند.
• كار تئاتر را به طور جدي در سال 1358 با بازي در نمايشي به كارگرداني مرحوم رضا ژيان و سياوش طهمورث شروع كرد.
• «پيكرتراش» فيلم سينمايي بود كه از آن به عنوان كار دوم خود ياد ميكند اما اين فيلم به اكران عمومي در نيامد و هيچ وقت ديده نشد.
• در آغاز جنگ در فيلم سربداران هم نقش كوتاهي را ايفا كرد كه اين آخرين فيلم او قبل از شروع جنگ تحميلي بود.
• با شروع جنگ تحميلي به مدت شش سال از عرصه هنر دور ماند.
• در زمان خدمت سربازي همچنان به كار تئاتر مشغول بود «سبزه دوست بچهها» تئاتري بود كه او در اين دوران به همراه مرحوم رضا ژيان براي بچهها اجرا ميكرد.
• در سال 69 در كلاس مديريت سينما شركت كرد و پذيرفته شد و مديريت سينما عصر جديد را به عهده گرفت.
• مديريت سينما آزادي او را دوباره به دوستان قديمياش رساند كه اين ديدار مجدد موجب روي آوردن دوباره لولايي به بازيگري شد.
• «فراموشخانه» مجموعهاي بود كه با آن كار و بارش رونق يافت به همين خاطر از مديريت سينما استعفا داد و به بازيگري روي آورد.
• بهترين فيلمي كه در هنگام مديريتش در سينما اكران شد «مادر» بود كه هميشه از آن به خوبي ياد ميكند.
• سال 1372 از مديريت سينما آزادي استعفا داد و دقيقا يك سال و نيم بعد، سينما آزادي دچار آتشسوزي شد.
• عشق و علاقه او به بازيگري حتي در زمان مديريت سينما لحظهاي او را رها نميكرد به طوري كه هرگاه فرصتي به دست ميآورد زود جيم ميزد و خود را به سر صحنه ميرساند.
• با ساعت خوش قدم به عرصه طنز گذاشت. داريوش كاردان اولين كسي بود كه قابليتهاي او را در اين وادي كشف كرد.
• در ساعت خوش بيشتر از همه عوامل با مهران مديري و رضا عطاران رابطه بهتري داشت.
• مديريت سينما مانع ازحضور مدام او در سريال ساعت خوش ميشد. به همين دليل بازيگري را به مديريت سينما ترجيح داد.
• با خشايار مستوفي حسابي گل و خود را به جامعه طنز معرفي كرد.
• در بازيگري تنها مشوق خود را مادرش معرفي ميكند و هميشه به خاطر صداقت و روراستياش زبانزد خاص و عام است.
• نقاشي تنها هنري است كه به بازيگري نزديك ميداند او عاشق كارهاي آنتوان چخوف است.
• صبر و تحمل زيادي دارد و بسيار كمحرف است اما خودش را هيچ وقت دست كم نميگيرد.
• خودش معتقد است حميد لولايي آدم بيآزاري است. اخلاق او در منزل بسيار عالي است.
• بسيار دل رحم و مهربان است و بسيار علاقه دارد به ديگران ابراز محبت كند.
• عاشق سواركاري است و فوتبال را خيلي دوست دارد.
• عاشق بازي چارلي چاپلين است. در بچگي براي ديگران اداي چارلي چاپلين را در ميآورد.
• به بازي پرويز پرستويي علاقه فراواني دارد و از عطاران به عنوان آدم خوش فكر و بسيار فروتن ياد ميكند.
• از تلخترين خاطرههاي زندگياش فوت مادر خانمش بود كه روي او تاثير زيادي داشت.
• تعصب خاصي روي دو تيم پرسپوليس و استقلال ندارد اما به بازي مهدي مهدويكيا در تيم ملي علاقهمند است
سروش گودرزي
او به همان سرعت که آمد به همان سرعت نيز رفت اما نتوانست در اندک زمان حضور خود نقشي ماندگار از خود در سيماي بازيگران جوان بر جاي بگذارد. سروش گودرزي بيشتر با مجموعه هاي تلويزيوني که بازي کرد،شناخته شد،اما در حضورهاي اندک سينمايي اش هم موفق بود ، اگر چه هيچگاه فرصت عرض اندام به عنوان يک کار سينمايي بلند به صورت نقش اول را پيدا نکرد.
او يک جنوبي بود که در سال 1353 متولد شد و اندک زماني بعد به تهران آمد و توانست مدرک کامپيوتر خود در رشته سخت افزار از دانشگاه آزاد تهران دريافت کند.
اولين حضور سينمايي او به سال 1379 و فيلم پارتي باز مي گردد. او در اين ساخته سامان مقدم که مرتبط با اوضاع و احوال سياسي دانشجويي همان سال ها بود در کنار دو چهره با تجربه هديه تهراني و علي مصفا قرار مي گيرد و با جنجالهايي که پيرامون موضوع و توقيف فيلم و در نهايت اکران مجدد اثر با حذف چند صحنه صورت مي گيرد او نيز همپاي ديگر عوامل فيلم شناخته مي شود.
بعد از پارتي به تلويزيون باز مي گردد و همراه با چند جوان ديگر از جمله شهرام حقيقت دوست ،علي منصوري،ايمان شراقي و پويا اميني در سريال خط قرمز ايفاي نقش مي کند. کارگرداني مجموعه را قاسم جعفري بر عهده داشت و اين کار با داستان قابل توجه اش درباره چند جوان عاصي و فراري که در مسير رفتن به ناکجا آباد با حوادث پيش بيني نشده دست و پنجه نرم مي کنند مورد استقبال فراواني قرار مي گيرد. و همه عوامل آن به شهرتي يک شبه مي رسند. که از آن جمله بايد به سروش گودرزي اشاره کرد.
چهره نجيب ،نگاه نافذ و صورت گرم گودرزي او را به چهره روز بدل مي کند و از اينجا راه براي موفقيتهاي بعدي او باز مي شود.
پس از پايان يافتن مجموعه در سال 81 به بازي در اثر متفاوت و ديدني دنيا مي پردازد . که در آن با بزرگاني چون شريفي نيا و گوهر خيرانديش همبازي بود. اين دومين همکاري او با هديه تهراني به شمار مي رفت و اگر چه داستان فيلم حول حوش دو شخصيت تهراني و شريفي نيا مي گشت،اما او نيز در کنار الهام حميدي بازي قبولي از خود ارائه مي دهد.
او اين بار باز هم مقابل الهام حميدي قرار گرفته بود و توانست با بازي نسبتا خوب نظرها را به سوي خويش معطوف سازد. گودرزي در اين مجموعه نقش جواني را بر عهده داشت که در سفر به خارج با يک دختر هندي آشنا مي شود و به نيت ازدواج با او از نامزد پيشين خود (حميدي )جدا مي شود.
نقش اين دختر هندي بر عهده شيلا خداداد بود ،داستان ،بازي هاي جالب ،کارگرداني قابل تحسين جعفري و البته وام گيري از شعر و لهجه هندي باعث موفقيت بسيار زياد مسافري از هند مي شود و گودرزي به چهره اول مطبوعات تبديل مي شود.
پس از آن در تيک آف بازي مي کند که سرنوشت اين فيلم هنوز مشخص نيست.
گودرزي در سفر به خارج از ايران براي هميشه از سينماي ايران خداحافظي مي کند.
نام : جمشيد
نام خانوادگي : هاشم پور( آريا )
تاريخ تولد : 1323
جمشيد هاشم پور كه تا اواسط دهه شصت با نام جمشيد آريا فعاليت مي كرد قبل از انقلاب در چهار فيلم ظاهر شد اما خيلي زود از سينماي آن روزها كناره گيري كرد.
او بعد از انقلاب در اولين حضور سينمايي خود در فيلمي از« مسعود كيميايي » با عنوان « خط قرمز» بازي كرد. اين فيلم همچنان توقيف است.
شايد با بازي در نقش « زينال بندري » در فيلم « تاراج »ساخته« ايرج قادري » بود كه « جمشيد هاشم پور» با سر تراشيده ميان مردم مطرح شد. تا جايي كه تيپ قهرمان سر تراشيده تا سالها مخاطبان بسياري را بخصوص در شهرستانها روانه سينماها مي كرد.
جمشيد هاشم پور با بازي در نقشهاي متقاوت توانايي هاي خود را به اثبات رسانده است. او در دهه شصت و اوايل دهه هفتاد در كنار بازي در فيلمهاي اكشن و حادثه اي گه گداري بازي در نقشهاي ديگر را نيز امتحان كرده است: روز باشكوه (كيانوش عياري، 1367) - مادر (علي حاتمي، 1368) - پرده آخر (واروژ كريم مسيحي، 1369) - عشق و مرگ (محمدرضا اعلامي، 1369) و دلشدگان (علي حاتمي، 1370).
هاشم پور پس از دريافت ديپلم افتخار از هفدهمين جشنواره فيلم فجر (1377) براي بازي در فيلم « هيوا» (رسول ملاقلي پور) گزيده كار شد و سعي كرد در فيلمهاي خوب و متفاوت بازي كند.
بازي بسيار خوب او در فيلمهاي « آواز قو (سعيد اسدي، 1379)، سفر به فردا (محمدحسين حقيقي، 1380)، قارچ سمي (رسول ملاقلي پور، 1380)، واكنش پنجم (تهمينه ميلاني، 1381) » نشان از رويكرد سخت گيرانه هاشم پور دارد. او در اين سالها يك بازي تحسين برانگيز و معركه در فيلم «مسافر ري (داود مير باقري،1379 ) از خود به نمايش گذاشت.
جمشيد هاشم پور در سال 1382 دو فيلم بر پرده سينماهاي تهران داشت: « واكنش پنجم و سفر به فردا». بازي خوب او در فيلم « سفر به فردا» كه نامزدي جشنواره بيستم فيلم فجر را برايش به ارمغان آورد به دليل اكران نامناسب و نوع فيلم آنچنان كه بايد ديده نشد.
فيلموگرافي:
فراري (1346) -- جهنم سقيد (1347) -- ايوالله (1350) -- خوشگلترين زن عالم (1351) -- خط قرمز (مسعود كيميايي - 1361) -- بازداشتگاه (كوپال مشكوة - 1363) -- نقطه ضعف (محمدرضا اعلامي - 1362) -- بالاش (اكبر صادقي - 1363) -- تاراج (ايرج قادري - 1364) -- عقابها (ساموئل خاچيكيان - 1364) --يوزپلنگ (ساموئل خاچيكيان - 1364) -- تيغ و ابريشم (مسعود كيميايي - 1365) -- روز باشكوه (كيانوش عياري - 1367) -- مادر (علي حاتمي - 1368) -- پرده آخر (واروژ كريم مسيحي - 1369) -- عشق و مرگ (محمدرضا اعلامي - 1369) -- دادستان (بزرگمهر رفيعا - 1370) -- قرق (احمد هاشمي - 1370) -- دلشدگان (علي حاتمي - 1370) -- افعي (محمدرضا اعلامي - 1371) -- طعمه (فرامرز صديقي - 1371) -- تماس شيطاني (حسن قلي زاده - 1371) -- قافله (مجيد جوانمرد - 1371) -- نيش (همايون اسعديان - 1372) -- پادزهر (بهرام كاظمي - 1372) -- پرواز از اردوگاه (حسن كاربخش - 1373) -- ديوانه وار (كامران قدكچيان - 1373) -- روز ديدني (فرزين مهدي پور - 1373) -- آخرين بندر (حسن هدايت - 1373) -- ويرانگر (1374)لاك پشت (علي شاه حاتمي - 1375) -- عقرب (كار گروهي - 1375) -- ياغي (جهانگير جهانگيري - 1376) -- چشم عقاب (شفيع آقامحمديان - 1376) -- هيوا (رسول ملاقلي پور - 1377) -- رنجر (احمد مرادپور - 1378) -- سهراب (سعيد سهيلي - 1378) -- مسافر ري (داود ميرباقري - 1379) -- آواز قو (سعيد اسدي - 80/1379) -- سفر به فردا (محمدحسين حقيقي - 1380) -- قارچ سمي (رسول ملاقلي پور - 1380) -- واكنش پنجم (تهمينه ميلاني - 1381) -- جنايت (محمدعلي سجادي، 1381)
Ashly Simpson
اشلی سیمپسون
نام کامل : اشلی نیکول سیمپسن
متولد:
3 اکتبر 1984 (11 مهر 1364)
محل تولد : تگزاس.ایالات متحده امریکا
شغل: بازیگر.میوزیشن(خواننده.گیتاریست.ترانه سرا
خانواده:
پدر:جو سیمپسن
مادر : تینا سیمپسون (که در مدرسه معلم اشلی بوده و همچنین معلم خانگی ش(
خواهر : جسیکا سیمپسن.میوزیشن.شخصیت تلویزیونی.متولد 10جولای 1980
همسر (سابق) خواهر: نیک لشی.میوزیشن.شخصیت تلویزیونی
تحصیلات: جوانترین عضو مدرسه باله آمریکا (که در 11 سالگی وارد آن شد(
بیوگرافی: اشلی در 3 اکتبر 1984 به دنیا آمد از تینا و جو سیمپسن.اشلی رقص رو در سن 4 سالگی آغاز کرد و در 11 سالگی جوان ترین کسی بود که تونست وارد مدرسه باله آمریکا بشه.در
14 سالگی اشلی همراه با خواهر بزرگترش جسیکا ستاره پاپ خیلی حرفه ای می رقصید.اشلی در فیلم معروف هات چیک ht
chick راب اسکنیدر ظاهر شده. و همچنین یک برنامه ی تلویزیونی داشته (The ashlee simpson
show که از MTV پخش می شد و زندگی واقعی اشلی رو نمایش می داد) هم چنین در شوهای The Bell, The Donny & Marie Show,
The Rosie O'Donnell Show, با جی لنو The View, The
Tonight Show و شوی کریسمس دیزنی ظاهر شده است
صلیت:دالاس امریکا
شروع فعالیت:2003
سبک:پاپ / راک
Ashlee Nicole Simpsonمتولد 3 اکتبر 1984 خواننده و ترانه سرای امریکایی است که هنر پیشگی را نیز تجربه کرده است.او خواهر کوچکتر Jessica Simpson است.
شهرت او در اواسط سال 2004 با موفقیت البوم اولش
Autobiography اغاز شد که در این راه برنامه تلویزیونی
Ashlee Simpson showThe نیز بی تاثیر نبود. او در ابتدای کارش و قتی یک اجرای ازمایشی در یک کنسرت داشت مورد تمسخر قرار گرفت,همچنین یک حضور ناموفق نیز در یک فیلم داشت.
Ashlee البوم دوم خود را به نام IAm Me در اواخر 2005 ریلیز کرده است.
Ashlee در دالاس حومه تگزاس متولد شد و همان جا نیز بزرگ
شد.او دختر Joe Truett Simpson و Tina Ann Drew است.
Ashlee یک رقاص اموزش دیده و ماهر است,او از سن 3 سالگی یادگیری رقص باله کلاسیک را شروع کرده است و در 11 سالگی به مدرسه رقص School Of AmericanBallet در نیویورک رفت.در همین زمان ها بود که از بیماری کم اشتهایی عصبی رنج می برد,این وضعیت او حدود 6 ماه طول کشید تا بالاخره به وزن
70 پوند رسید.بعد از انکه Jessica یک قرارداد برای فعالیت های هنری اش منعقد کرد,خانواده Simpson تصمیم گرفتند تا به لس انجلس کالیفورنیا نقل مکان کنند,انجا بود که Ashlee فعالیت های تبلیغاتی خود را در تلویزیون اغاز کرد. وقتی Jessica بعد از ریلیز البوم اولش معروف شد,Ashlee یکی از رقاصان بک اپ او شد.بعدا Ashlee شروع به فعالیت در سینما و سریال های تلویزیونی کرد که از انها می توان به حضور افتخاری او در سریال کمدی Malcolm In The Middle در سال 2001,یک نقش کوتاه در فیلم The ht chick در سال 2002 و یک حضور در سریال خانوادگی 7th Heaven اشاره کرد. تابستان 2003 او برای مدت کوتاهی در برنامه MTV VJ فعالیت داشت و بعدا یک اهنگ به نام Just let me cry برای فیلم
Freaky Friday ضبط کرد,بالاخره یک قرارداد با کمپانی
Geffen Records منعقد کرد. البوم اول Ashlee با نام Autobiography در جولای 2004 در امریکا اول شد و با فروشی حدود 398,000 کپی پرفروش ترین البوم هفته شد.این البوم سپتامبر 2004 پلاتینی 3گانه دریافت کرد.او در سرودن همه ترانه های این البوم همکاری داشت و اهنگ های این البوم را "خیلی نزدیک به احساساتش" توصیف کرد.
در یک مصاحبه چند نظریه انتقاد امیز در مورد او مطرح شد.Peter Relic نویسنده Rolling Stone,البوم Autobiography را ترکیبی از پاپ بچه گانه Avril و راک منحصر به فرد
Sheryl Crow دانست,در حالیکه E!Online نوشت:اگرچه این البوم شما را حیرت زده نمی کند ولی غافل گیرتان خواهد کرد!! تک اهنگی که موجب پیشرفت البوم شد Pieces of Me بود که یکی از داغ ترین اهنگ های تابستان در امریکا بود و در دیگر نقاط هم فروش خوبی داشت,اگرچه اهنگ های بعدی یعنی Shadow و
La La موفقیت این اهنگ را به دست نیاوردند. کاور البوم Autobiography
Ashlee حضور مختصری هم در برنامه Newleweds داشت,که یک برنامه واقعی از زندگی خانوادگی Jessica و همسرش Nick
Lachey بود.
Ashlee برای انکه کار موسیقی خود را اغاز کند, برنامه خودش را در MTV با نام The Ashlee Simpson show اغاز کرد که دقیقا بعد از برنامه newlyweds پخش می شد.این برنامه برای
8 هفته در تابستان 2004 ادامه پیدا کرد و سری دوم ان نیز که شامل 10 قسمت بود ژانویه تا مارچ 2005 پخش شد.در این برنامه پیشرفت تدریجی ترانه ها,کارهای ضبط شده و اجراهایی که سیمپسون ها داشتند مورد تحلیل قرار می گرفت. برای اجرای زنده,Ashlee با همراهی گروهی متشکل از Ray
Brady(گیتاریست) و Braxton Olita(گیتاریست) و Joey Kaimana(گیتار باس_که از 2004 Zach Kennedy جای او را گرفته)و
Chris James (کیبورد و خواننده_که از 2004 Lucy Walsh جای او را گرفته)و Chris Fox(جاز) به روی سن رفت.سپتامبر
2004,Ashlee روی سایت خود اعلام کرد که گروه نام "Ashlee
Simpson And Submission" را برای خود انتخاب کرده است,این نام از انجا انتخاب شده که انها پیشنهادات زیادی برای نام گروه دریافت کردند. غیر از البوم اول خود,Ashlee اهنگ"Christmas
Past,Present, And Future" را در البوم تعطیلات خود به نام
Radio Disney Jingle James خواند ,همچنین یک اهنگ دو نفره به نام Christmas Song با خواهرش Jessica خواند که در البوم ReJoyce قرار گرفت,این اهنگ را با هم در ABC Variety
Hour خواندند
آركانزاس – كمپ جوانان ؛ دخترك پيانو مینوازد ، ترانهای از « Meat Loaf » به اسم ِ" I’d Do Anything For Love ". پسركی میشنود و به سوی پيانو به راه میافتد و در اين هنگام دخترك شروع به خواندن میكند .
همه چيز به همين آسانی شروع شد . آغاز ِ "Evanescence" به همين سادگی بود . "Amy Lee" دخترك جوانی كه پيانو مینوازد . "Ben Moody" به سوی او میرود و از دخترك برای تشكيل يك گروه دعوت میكند .
در اواخر دهه 90 ، Evanescence تشكيل شد .
اگر نگاهی به لغتنامهی انگليسی به فارسی كنيد ، معانیای چون « زوال و فقدان تدريجی » و يا « محو تدريجی مانند مه » را در مقابل ِ "Evanescence" خواهيد ديد .
امی لی و بن مودی بعد از تشكيل گروه ، "Understanding" را مینويسند و روی آن كار میكنند . اين ترانه 7 دقيقهای برای پخش در راديو آركانزاس پذيرفته میشود و خيلی زود مقبوليت پيدا میكند . يك شروع خوب ، ولی گروه همچنان برای خيلیها ناشناخته بود . میتوانم بگويم Evanescence پرش بزرگ خود به سوی موفّقيت را با فيلم ِ "DareDevil" در سال 2003 برداشت . دو ترانهی "Bring Me To Life" و "My Immortal" دو موزيك اين فيلم با بازی ِ "Ben Afflek" بودند . صدای جذاب و گيرای امی لی ، خوانندهی بيست سالهی گروه ، خيلی را جذب كرد . كمی بعد دو عضو ديگر به گروه اضافه شدند . "John LeCompt" نوازندهی گيتار و "Rocky Gray" درامر گروه . تنها آلبوم ِ منتشر شده از گروه "Fallen" ، « سقوط كرده ، افتاده » ، است .
اين آلبوم در مارس 2003 منتشر شد و شامل 10 ترانه است . ترانههايی چون "Hello" ، " Bring Me To Life"و "My Immortal" جزو بهترين كارهای اين آلبوم هستند . Fallen جزو ده آلبوم ِ برتر و چهارمين آلبوم پرفروش آمريكا شد و در رديف بهترين آلبومهای مسيحی معاصر قرار گرفت . در كانادا جزو پنج آلبوم برتر و در انگلستان بهترين آلبوم شناخته شد .بعضی معتقدند كارهای گروه تم مذهبی دارد هرچند توسط خيلی از گروههای مسيحی مورد نكوهش قرار گرفتند و اوج سرزنشها بعد از مصاحبهی گروه با مجلهی رولينگ استون بود كه آنها متّهم به كفرگويی شدند . گروه كنونی ديگر بن مودی را ندارد ؛ او از گروه جدا شد و "Terry Balsamo" كه يك گيتاريست است ، جای او را گرفت . Evanescence سبك خود را راك میداند و البته با مايههای حماسی ، دراماتيك و دارك راك (Dark Rock) . به قول ِ امی لی نكتهی موجود در سراسر كارها و دركل گروه اين است كه به مخاطبان اجازه دهد ، احساس كنند كه در سروكارداشتن با حالات بد يا درد يا هرچيز ديگر كه با آن درگير هستند ، تنها نيستند . Evanescence میخواهد ساده و بیريا باشد .
حالا خيلی چيزها برای Evanescence عوض شده از وقتی بن مودی بدون اجازه گروه را ترك كرد و آخرين كارش را برای Avril Lavigne ديديم . يك گيتاريست تازه نفس به نام Terry Balsamo به جای مودی آمده و ديگر آنها يك گروه ِ چهار نفره هستند . چند وقت پيش نسخهی صوتی و دیویدی تور بزرگ اروپايیشان به بازار آمد كه شامل چند كار جديد نيز میشد . برای اينكه بيشتر با اين گروه در سال 2004 آشنا شويد مصاحبهای با آنها انتخاب شده است . منبع اين مصاحبه اينترنت است و اميدواريم رضايت خاطر شما رهگذران پيادهرو را فراهم كند .
- بهتره اول در مورد آلبومتونFallen صحبت كنيم كه سال گذشته چهارمين آلبوم ِ پرفروش آمريكا شد با فروشی در حدود سه و نيم مليون نسخه و من يقين دارم در سرتاسر جهان در حدود هفت ميليون هم فروش داشته !
Amy Lee : آره حيرت آوره ! اما هنوز به هفت مليون نرسيدهها !
- اين فروش ِ فوقالعاده چه احساسی به تو ميده ؟
Amy Lee : احساس میكنم كه يه كاره خوب انجام دادم ، خوشحالم كه مردم زيادی موسيقی ما رو دوست دارند . اين هرگز به معنی ِ يه موفّقیّت جهانی يا قدرت برای من نيست . مردم اغلب تعجّب میكنند كه چرا من مثل پولدارها هيجانزده و خوشحال نيستم در صورتی كه من آهنگ میسازم و فقط همين من رو خوشحال میكنه .
- يادمه آخرينبار كه باهم صحبت میكرديم گفتی هرگز تو خيابون شناخته نمیشی ! هنوز هم اينجوريه ؟
Amy Lee : يقيناً كمی بيشتر از آنچه كه قبلاً بوده شناخته میشم . فكر كنم سال پيش حوالی ِ ماه ژوئن بود كه صحبت كرديم و خيلی بيشتر از اون زمان اتفّاق ميافته كه وقتی تو خيابون هستم كسی من رو بشناسه . اما نه آنطور كه نتونم به جاهای عمومی برم . هيچ وقت به اين حد نمیرسه . شايد به خاطر ِ اينكه من يه ستارهی پاپ يا بازيگر سينما نيستم . يعنی اميدوارم كه هيچ وقت هم پيش نياد ! چون در اينصورت از زندگی متنفر میشم . البته خيلی جالبه كه يه طرفدار رو میبينی ، يه نوشتهای رو امضا میكنی و اونها به موزيك و كار تو احترام میذارن ؛ شايد اين يه تعارف باشه اما من هيچ وقت موقع بيرون رفتن آرايش نمیكنم و انتظار ندارم كه شناخته بشم ، اما مردم میخوان عكس من رو بگيرن و بذارن تو نت يا جاهای ديگه و منم ازشون میخوام كه لطفاً عكس ِ من رو نگيرين !
- اونموقع گفتی كه Evanescence فقط متشكل از تو و بن با يك گروه از بچههای ديگه است . حالا تو و بقيه به عنوان يك گروه داريد كار میكنيد چطور اينجوری شد ؟
Amy Lee : خُب من فكر میكنم كه برای يه گروه مهمّه كه احساس كنند قلبشون رو دارن برای يه كار میذارن . جريان اينطور بود كه بقيه بچهها وقتی به گروه آورده شدند كه كار تقريباً ضبط شده بود . در نتيجه قلب اونها با كار نبود . ما بهشون میگفتيم كه چهطور بنوازن و اونها مینواختند . اين روش بهخصوص زير نظر بن يه روش واقعاً سخت بود كه بايد همه چيز رو درست همان قدر كه لازم بود انجام میدادی و من به چنين روشی اعتقاد ندارم . من به قلب موسيقی اعتقاد دارم . چيزی كه موسيقی حتماً بايد داشته باشه . نبايد به صورت ديكتاتوری عمل كرد . موسيقی بايد در قلب شما باشد . بايد با احساس مطابقت كند و هركس میتونه اونطور كه میخواد از موسيقی ما و كاری كه گروه انجام داده برداشت كنه . اينجور نيست كه اول امتحان كنی و بعد بخوای مثلاً به يك موزيك محلّی يا چيز ديگر تبديلش كنی . گيتاريست جديدمون يه چيز تازه به گروهمون آورد كه خيلی قشنگ و جالبه ! همينجور ما شانس اين رو داريم كه يك كار رو بدون عضو مهم و اصلی گروه با هم ادامه بديم . دور هم جمع بشيم و بگيم اين آهنگ بايد بهتر بشه يا اين كه با هم يه آهنگ رو بنويسيم و همه اين حس رو داشته باشن كه واقعاً توی يك گروه با تمام خاصیّتهاش دارن كار میكنند و نوازندههای كرايهای نيستند .
- پس آخرين بار بن يه تيكه از آلبوم رو به طور كامل نوشته و اين تو چهطور نوشته شدن ِ آهنگهای آلبومهای بعدی میتونه تاثير بهسزايی داشته باشه .
Amy Lee : حتماً تاثير خودش رو خواهد داشت . من فكر میكنم آلبوم بعد به مراتب بهتر خواهد بود .
- در واقع منظورت اينه كه دوست نداری از آلبومهای قبل اثری در آلبومهای جديدت باشه ؟
Amy Lee : هميشه بعد از يك آلبوم يه پيشرفتی بايد باشه . هميشه احساس میكنم كه بعضی وقتها سخته كه همون كارهايی كه تو هفده ، هجده سالگی نوشته شده رو انجام بدی . در حالی كه اتفّاقات زيادی به طور مثال برای من افتاده و حالا من آدم ديگهای هستم . شما رشد میكنين ، تغيير میكنين و احساسات متفاوتی خواهيد داشت . برای من خيلی سخته كه يه چيزهايی رو بخونم كه مربوط به يه دورهی قابل نقده . اون دورهای كه اين چيزها رو نوشتم و من دوست ندارم هيچ وقت قابل نقد باشم . هميشه دوست دارم قویتر از قبل باشم . برای همين هم دوست دارم كه دربارهی احساسات پختهتری بنويسم كه حالا دارم و همينطور راجع به چيزهايی كه ازشون گذر كردم . هميشه دوست دارم چيزی برای گفتن داشته باشم . نمیخوام هيچوقت ساكت باشم .
- آيا آهنگ كاملی برای آلبوم بعدیتون داريد ؟
Amy Lee : آره ، دوتا . خيلی زياد نيست ؛ تيكههای زيادی میگيريم و ايدهها و نقشهها و چيزهای زيادی داريم منتها اگه بتونيم از دست اين مسافرتها نجات پيدا كنيم اون وقت میتونيم جمع و جورش كنيم . فكر كنم آخرهای فوريه يا اوايل مارچ اين مسافرتها تموم بشه . اونوقت دوباره شروع میكنيم .
- پس به محض اينكه مسافرتهاتون تموم بشه اونوقت دوباره شروع میكنين ؟! هيچ استراحتی ندارين ؟!
Amy Lee : درسته ، چيزهای زيادی تو فكرم میسازم و دوست دارم بنويسمشون و حس میكنم اگه ننويسمشون منفجر میشم ! اين طولانیترين مدت تو زندگيم ِ كه بدون نوشتن گذشته . هميشه آهنگ مینوشتم . قبل از بن و با بن و بعد از بن . كار نوشتن آهنگهای آلبوم تنها با بن نبود . ما با هم اونها رو نوشتيم . در واقع اگر نتونم چيزهايی كه درونم هستند به آهنگ و شعر تبديل كنم احساس پوچی میكنم .
- پس وقتهايی كه در سفريد نمیتونيد چيزی بنويسيد ؟
Amy Lee : فقط راجع بهش فكر میكنم . شب پيش يه اجرا داشتيم به خودم قول دادم وقتی رفتم خونه سريع برم تو رختخواب حتی چيزی هم ننوشتم . طرفای ساعت 1 خوابيدم و طرفای 6:45 بيدار شدم كه اين اصلاً يه خواب ِ كامل نيست . بعدش سوار هواپيما شدم و به شهر بعدی رفتم . 1 ساعت بعد از اينكه به هتل رسيديم يه مصاحبهی سه ساعته داشتم وقتی مصاحبه تموم شد برای چك كردن ِ صدا رفتم در حالی كه بين چك كردن صدا و اجرا فقط سه ، چهار ساعت برای خوردن و استراحت كردن وقت داشتم . تنها زمانی كه میتونستم چيزی بنويسم میتونست تو طول اون سه ساعت باشه كه اون هم وسط روز بود . مثل اين میمونه كه خودم رو مجبور كنم يه چيزهايی بنويسم . وقتی كه حتی احساسی برای نوشتن ندارم فقط احساس خوابآلودگی شديد میكنم . خودتون هم میدونيد كه زمانهای سختيه . يه روز كه مرخصی دارم بايد بشينم و اون چيزهايی كه به ذهنم اومده يادداشت كنم ؛ ولی نوشتن توی مسافرت بالقوه غير ممكن ِ . خصوصاً وقتی كه برنامه سفر شما اين قدر به هم فشرده باشه .
- فردا شايد برايت بدتر هم باشه چون يه پرواز پنج ساعته به Perth داری !
Amy Lee : برای من زياد مثل كاركنان هواپيما سخت نيست چون بارگيری طرفای هشت ِ صبحه و بعدش حركت و يه پرواز 4 ، 5 ساعته و همش قبل از نهار و تازه بعدش هنوزم وقت برای چك كردن صدا داريم .
- اين شايعهها دربارهی اينكه تو و برلند قراره با هم كار كنيد چيه ؟
Amy Lee : خب من و برلند دوست هستيم و با هم كار هم انجام داديم . من و Danny Lohner ، David Bowie ، Rob Zombie ، Nails به عنوان ِ يه گروه زيرزمينی ؛ اما طبق قوانين و چرنديات اونها ديگه نتونستن از صدای من استفاده كنند كه واقعاً خجالتآوره چون ما كارهای خيلی خوبی با هم انجام داديم . وقتی كه بن گروه رو ترك كرد باهاش صحبت كرديم تو آلبوم بعدی باهامون همكاری كنه كه میتونست واقعاً عالی باشه اما من حس كردم كه خيلی مهمه كه من خودم برای گروهم آهنگ بنويسم . واقعا دلم میخواست خودم تجربه كنم و خطا كنم چون واقعا جالبه !
- فكر میكنی در آينده آلبومی با صدای تكی خودت به بازار بياد ؟
Amy Lee : نمیدونم فكر نمیكنم اما نمیتونم بگم ، گفتنش سخته شايد اگه يه روزی evenascence ديگه وجود نداشته باشه به اين موضوع فكر كنم شايد هم تا اون موقع به اندازهی كافی درآمد از كار موزيك داشتم كه ديگه به اين موضوع فكر نكنم.
- Terry از گروه Cold الان برای شما گيتار میزنه اوضاع اون چه جوريه؟
Amy Lee : بهتر از اون چيزی كه توقع داشتم چون اون رو میشناختم اما نه خيلی زياد ما فقط دوستای خوبی بوديم و اين رو میدونستم كه میتونم روش حساب كنم و اين واقعا به من آسايش خاطر میداد. Terry گيتاريست فوق العادست با يه اجرای خيره كننده روی صحنه! شخصيت خوبی داره واقعا خاكيه و مهم تر از همهی اين چيزا يه آهنگساز فوق العادست كارای خارق العادهای برامون ساخته خلاصه اينكه آوردنش يكی از بهترين تصميماتی بود كه تا حالا گرفتيم.
- خب پس يعنی گروه Cold ديگه تموم شده محسوب میشه!
Amy Lee : مطمئنم كه اينطوره ؛ اونا میتونن يه گيتاريسته ديگه پيدا كنن و ادامه بدن اما اينو میدونم كه خوانندهی اصلی گروه مدام در حال ترك اعتياده واين مشكله بزرگيه. مدت زياديه كه مشكل داره و من فكر نمیكنم كه اونا بتونن كار ديگه ای داشته باشن. Terry هم از وضعيت گروهشون واقعا ناراحت بود پس ما تو يه شرايط خيلی عادی دور هم جمع شديم.
- پس كسی از گروه Cold احساس بدی نسبت به evenascence نداره.
Amy Lee : نمیدونم من باهاشون صحبت نكردم ملاقات ما واقعا خنده دار بود خوانندهی اصلی گروه واقعا آسيب ديده بود اما بقيه ی بچه ها توی گروه واقعا عالی بودن من عاشق Jerremy وKelly هستم كه واقعا عالیان با هر دوی اين بچه ها دوست بودم درامر گروه رو خيلی خوب نمیشناسم اما فكر نمیكنم احساس بدی به ما داشته باشن فكر میكنم كه همشون از وضعيت گروهشون واقعاً ناراحت هستن.
- شما اينجا با Finger Eleven اومديد دربارهی اونا چی داری بگی؟
Amy Lee : آره , ما واقعاً اونا رو دوست داريم باهاشون تورهای زيادی میريم واقعا بچههای خوبی هستن يكی از گروههای واقعاً با استعدادی هستن كه تا اونجا كه من میدونم تا حالا موفق نبودن واقعاً باهوشن ، باحالن و بچههای خوبين. James واقعاً عاليه و Scott خوانندهی اصليه گروه واقعاً دوست داشتنيه.
- فكر میكنی كه شانس اينو داشته باشين كه بازم سفرهايی مثل اين سفر داشته باشين؟
Amy Lee : هميشه نه . الان تو استراليا هستيم و همه دارن تا اونجا كه میتونن تلاش میكنن كه اين يه سفر خوب باشه . فكر كنم اين فقط من باشم كه تمام طول روز رو چسبيدم به مصاحبههای طولانی. هركس ممكنه وقتهای زيادی رو گير بياره كه برای استراحت كردن بره جاهايی كه دوست داره اما بعضی وقتا كه من میتونم برای اجرا بيام بيرون انرژی زيادی رو از دست میدم شايد قبلاً هم كه زياد كار نداشتم اين جوری بود اما حالا قضيهی كاره!
- خوب اين فقط وقتايی كه يه شغل خوب داری ممكنه اتفاق بيافته!
Amy Lee : آره واقعا كار خوبيه! با دستيارم “Beth” كه ميكاپ آرتيست و آرايشگر موم هست و همه كارام رو انجام میده و واقعا نمیدونم چی بايد صداش كنم!ناهار میخورديم و 4 ساعت بيكاری داشتيم! خوب اين كارمونه و به خاطرش پول در مياريم اما Beth میگه اين كافی نيست.
- خوب فكر كنم ادامه بدی بهتره!
Amy Lee : "اين كافی نيست"حرفيه كه terry هميشه ميگه . بعد از بردن 2 جايزه و و مدتی سرپا ايستادن تو يه كنفرانس فشرده ، مصاحبه كنندهها ازش پرسيدن كه : خوب terryچه احساسی داری حالا كه گروه يه موفقيت عظيم بين الملی داشته و 6 ميليون كپی فروخته ؟ و اون گفت:اين كافی نيست! و ما فكر كرديم كه اين جالبترين چيزيه كه ممكنه يه نفر تا حالا گفته باشه !
اینها همه چیز های کوتاهی در مورد evanescence بود . در متنهای بعدی در مورد ساختار آهنگهاش و کلی مطلب دیگه براتون می نویسم چون خودمم خیلی دوستش دارم و هر چی که بخواید در موردش می دونم ........در ضمن البومی رو که امسال داده به بازار واقعا جالبه حتما گوش کنین
نام اصلی : جنیفرلین لوپزJennifer Lynn Lopez / لقب : جی لو / قد : cm 168 / جنیفر لین لوپز در24 جولای 1969 در بخش گسل هیل در جنوب برونکس متولد شد . 2 خواهر دارد ،خواهر بزرگتر لسلی 34 ساله خانه دار و خواهر ...
متن کامل:
نام اصلی : جنیفرلین لوپزJennifer Lynn Lopez / لقب : جی لو / قد : cm 168
جنیفر لین لوپز در24 جولای 1969 در بخش گسل هیل در جنوب برونکس متولد شد . 2 خواهر دارد ،خواهر بزرگتر لسلی 34 ساله خانه دار و خواهر کوچکتر لیندا 30 ساله مشاور امور تفریحی کانال 11 نیویورک می باشد.
آرزوی همیشگی جنیفر این بود که سوپر استاری پر کار شود.
والدین جنیفر (مادرش) گوآدالوپ رودریگرز و ( پدرش ) دیوید لوپز هر دو در شهر پونس پورتوریکو ، دومین شهر بزرگ پورتوریکو متولد شدند . هردو ( پدر و مادرش ) در کودکی به ایالات متحده آمدند و زمانی که در نیویورک زندگی می کردند با هم آشنا شدند . با وجود اینکه جنیفر از نژاد پورتوریکویی است ولی والدین مادربزرگ پدریش اروپایی هایی بودند که در جزیره پورتوریکو اقامت داشتند .
جنیفر از کودکی به موسیقی های ملل مختلف علاقه داشت . به خصوص به ریتمهای Afro-caribbean مانند : ( salsa ) سالسا ، مرنجو ( meringue ) و باچاتا (bachata ) و شاخه های اصلی موسیقی مانند پاپ ( Pop ) هیپ هاپ ( Hip hop ) و آراند بی ( R&B ).
وی با وجود عشقش به موسیقی به صنعت فیلم هم علاقه نشان می داد . فیلم موزیکال ریتامورنو (Moreno Rita) که در سال 1961 ساخته شده بود تاثیر عمیقی بر او گذاشت .
جنیفر در سن 5 سالگی به کلاسهای آموزشی رقص وموسیقی رفت و جدای از این برنامه ها در یک مدرسه مذهبی کاتولیک دخترانه مشغول به تحصیل بود. او 8 سال در این مدرسه که خانواده مقدس نام داشت درس خواند وبعد از 4 سال در دبیرستان پریستون ( Preston ) تحصیل کرد وفارغ التحصیل شد . او در مدرسه ورزشکار قابلی بود. رشته ورزشی که در مدرسه کار می کرد تنیس و ورزشهای مربوط به دو و میدانی بود .
لوپز در 18 سالگی از پدر ومادرش جدا شد. در آن زمان دریک موسسه حقوقی مشغول به کار بود و شبها نیز به انجام حرکات موزون ( !!! ) می پرداخت . پس ازآن پیشنهاد بازی در نقش Fly girl در کمدی فاکس هیت در برنامه In living color به او داده شد. پس از دو سال کار هنری در برنامه In living color همچنان به کار رقص ولی این بار در گروه مشهور جنت جکسون (Janet Jackson ) ادامه داد .
اولین فیلم او گری گوری نوا خانواده من است (Gregory novas my family ) در سال 1975 است و شغل بازیگری او زمانی استحکام یافت که در سال 1997 نقش سلنا کوئینتا نیلا (Selena Quintanilla ) خواننده معروف را بازی کرد.
همسران :
اوجانی نوآ 22 فوریه 1997 تا ژانویه 1998 – ( طلاق )
گریس جود 29 سپتامبر 2001 تا 26 ژانویه 2003 – ( طلاق )
مارک انتونی 5 ژوئن 2004 – ( تا زمان ترجمه این مطلب که حرفی از طلاق بینشون نبوده ! )
بد نیت این را هم بدانید که جنیفر در مجله People ( 1997 ) به عنوان یکی از 50 فرد زیبای جهان شناخته شد. باشگاه بدن سازی به او لقب گیتار داده بودند چون بدنش قوسی شبیه به گیتار داشت !
در جشن فیلم سلنا ،28 اکتبر 1996 در سان انتونلو، جنیفر این ستاره سینما و موسیقی با یک اتفاق عشقی غیره منتظره مواجه شد . زمانی که دوست پدرش اوجانی نوآ میکروفن رابه دست گرفت و در حالیکه یک حلقه جواهر مریکوس کات بزرگ را در دست داشت در میان جمع به او پیشنهاد ازدواج داد! جنیفر نیز بلافاصله به او پاسخ مثبت داد. ( مثل اینکه خودش منتظر بوده ! )
او برای آموزش حرکات موزون ( !!! ) به مانهاتان (Manhattan) نقل مکان کرد وشبها در استودیویی که تمرین رقص می کرد می خوابید.
شایع شده که او بدنش را 1 میلیارد دلار بیمه کرده وتحت حمایت 300 میلیون دلاری از طرف بیمه است.( دسامبر 1999 )
لوپز و دوست پسرش Puffy در ارتباط به یک کلوپ شبانه تیراندازی دستگیر شدند . پلیس آنها را با یک اسلحه دزدی دستگیر کرد. اما از جنیفر رفع اتهام شد و از زندان آزاد گردید . دسامبر( 1999)
مادرش در وچستر Westchester کانتری نیویورک معلم مدرسه است .
او و دوست پسرش Puffy در 14 ژانویه 2001 اعلام کردند که به دوستی خود خاتمه بخشیدند او اولین بازیگر زن آمریکای لاتینی است که بالا ترین دستمزد را برای بازی در نقش selena در فیلم طراحان عروسی 2001 ( wedding planner ) به خود اختصاص داد که مبلغی برابر 1 میلیون دلار می باشد. او این فیلم وآلبوم (Hitnomberone ) را در یک هفته ( به طور همزمان ) کارکرد. ( یه لقمه نون چی کارا که نمیکنه ! )
جنیفر با همسرش گریس جود ( Gris Judd ) زمانی که کلیپ برای عشق قیمتی نیست را اجرا می کرد ، آشنا شد . آنها جشن کوچکی برای ازدواج خود ترتیب دادند که در خانه ای در لوس آنجلس برگزار شد و 170 نفر مهمان داشت .
بدنش به عنوان زیباترین اندام در مجله انگلیسی Celebrity Bodies شناخته شده است.
او یک رستوران کوبایی جدید به نام Madres مادرس در پاسادنا Pasadena کالیفورنیا افتتاح کرده و صاحب خانه ای به ارزش 1/9 میلیون دلار در سواحل میامی است و همسایگان دیوار به دیوار او روبین و تری گیپ هستند وخانه ریکی مارتین 7 بلوک با خانه جنیفر فاصله دارد .
سومین آلبومش این من هستم ... وبعد (This is me … them ) را در 26 نوامبر 2002 به پایان رساند.
در اکتبر 2002 با بن افلک نامزد کرد. گفته می شود جنیفر اصلاً مشروبات الکلی مصرف نمی کند.
همسر سابقش گریس جود و نامزد سابقش بن افلک در یک روز متولد شده اند . بن سه سال از گریس کوچکتر است. جنیفر در 20 ژانویه 2004 نامزدیش را با بن افلک به هم زد.
او اشعار ترانه Dear Ben)) بن عزیز را برای نامزدش بن افلک سروده بود تا به او بگوید که چقدر عاشقش است .
آوریل 2004 زمانی که با بن افلک نامزد بود در مصاحبه ای اعلام کرده بود که پس از ازدواج با نام افلک به کار هنری و حرفه ای خود ادامه خواهد داد ولی این اتفاق هیچ گاه نیفتاد چون در فوریه 2004 نامزدیش را با بن افلک به هم زد .
نظرات شخصی :
پاسخ اودر مورد اینکه زمانی که در مورد خودش شایعاتی می شنود چه عکس العملی نشان می دهد : به آن می خندی ،گاهی مواقع کمی ناراحت می شی ، می زاری تموم شه چون تو یه انسانی. ( اگوست 2000)
در پاسخ اینکه چه زمانی احساس ناامنی می کند گفته است : زمانی که آماده نیستم اما هیچ وقت این اتفاق نیفتاده است .
واقعا به انتقادهای مردم بی توجهم .
از قوزک پاهایم ناراضی نیستم ،واقعا درخشان هستند .
همه ما در طول زندگی به عشق مبتلا می شویم وتاثیرات عشقهای از هم گسیخته را می چشیم ، من کمی احسساتی تر از بقیه ام، واین اتفاق برایم ناراحت کننده است. من به مردم می گویم ولی هیچ کس گوش نمی کند .
همیشه وحشت زیادی از مرگ یا بیمار شدن دارم وچیزی که از آن می ترسم تنها شدن است به خاطر همین به دنبال نور ( چراغ ) می گردم ، آن وقت فکر می کنم تنها نیستم .
ترس از تنها شدن سراسر وجود مرا فرا گرفته است .
دستمزدها :
1-Monster – in - law (2005) 15 میلیون دلار
2- زندگی ناتمام (2004) 15 میلیون دلار
3- افتخار رقصیدن با شمارا دارم (2004) 15 میلیون دلار
4- Jersey girl (2004) 4 میلیون دلار
5- گیگیلی (2003) 12میلیون دلار
6- Maid در مانهاتان( 2002 )12 میلیون دلار
7- کافی است( 2002 )10 میلیون دلار
8- چشمان فرشته ( 2001 ) 9میلیون دلار
9- طراحان عروسی (2001) 9 میلیون دلار
10- سلول (2000 ) 4میلیون دلار
11- مورچه ها ( 1998 ) 50 هزار دلار
12- خارج از برنامه ( 1998 ) 2 میلیون دلار
13- تو بچرخ ( 1997) 1 میلیون دلار
14- انا کندا Anaconda( 1997 ) 1 میلیون دلار
15- سلنا ( 1997 ) 1 میلیون دلار
16- خون وشراب ( 1996 ) 250 هزار دلار
17- چک ( 1996 ) 200 هزار دلار
18- خانواده من ( 1995) 50 هزار دلار
و مطلب کاملا جدید اینکه جنیفر این هفته ۱ آلبوم به بازار داده که اسپانیایی خوانده
نام كامل:LEONARDO WILHELM DICAPRIO
تاريخ تولد: 11 نوامبر 1974.
محل تولد: لس انجلس آمريكا.
شغل: بازيگر.
علت شهرت: نقش آفريني در فيلم TITANIC درسال 1997.
قد: 183 سانتي متر.
وزن: 65 كيلو گرم.
نام پدر:GEORGE DICAPRIO---شغل: ناشر كتاب.
نام مادر:IRMALIN DICAPRIO(NEE IDENBIRKIN)---آلماني تبار.
* پدر مادر وي از يكديگر طلاق گرفته اند.
برادر ناتني:ADAM FARRAR---شغل:بازيگر.
روابط:
1-KRISTEN ZANG---شغل: مدل---سالهاي 1996 و 1997.
2-VANESSA HAYDEN---شغل: مدل----در سال 1998 به مدت كوتاه.
3-GISELE BUNDCHEN---شغل: مدل برزيلي----از سال
2000 تا كنون با يكديگر زندگي ميكنند.
جـوايز دريافتي:
جـايزه بهـترين بازيگر مرد در سال 2005
از سوي GOLDEN GLOBE-بهترين بازيگر مرد در سال 1997
از سـوي MTV AWARDS-
نــامـزد جـايـزه اسـكـار بـهتـريــن بـازيـگر نـقش مكمل براي
فيلم WHAT`S EATING GILBERT GRAPE در سال 1994.
فيلمهاي وي:
Critters 3 (1991)
Poison Ivy (1992)
This Boy's Life (1993)
What's Eating Gilbert Grape (1993)
The Foot Shooting Party (1994)
A Hundred and One Nights of Simon Cinema (1995)
The Quick and the Dead (1995)
The Basketball Diaries (1995)
Total Eclipse (1995)
Romeo + Juliet (1996)
Marvin's Room (1996)
Titanic (1997)
The Man in the Iron Mask (1998)
Celebrity (1998)
The Beach (2000)
Don's Plum (2001)
Gangs of New York (2002)
Catch Me If You Can (2002)
The Aviator (2004)
The Departed (2006) (COMMING SOON)
The Chancellor Manuscript (2006) (COMMING SOON)
بيوگرافي:
لئـونـاردو هنگامي كه يك ساله بود پدر و مادرش از يكديگر
جدا شدند.در سن 5 سالگي در سريال تلويزيوني محبوب
خـود بـنـام ROMPER ROOM حضور يـافت امـا بـه دلـيل بد
رفـتـاري اخــراج گـرديــد. وي در دبـيـرستـان مـارشـال دوره
مـتـوسطه را به پايان رسانيد. نخستين نقش وي در سال
هاي 1991-1992 در تلويزيون در فـيلمهاي PARENTHOOD
و SANTA BARBARA و سـپـس در ســـريــــال تـلـويـزيـوني
GROWING PAINS صورت گرفت. نخستين فيلم سينمايي
وي در سـال 1991 بـنـام CRITTERS 3 اكـران گــرديـد. او با
نــقش آفريني در فيلم ROMEO AND JULIET در سال 1996
و سپـس در فـيلم TITANIC در سال 1997 به سوپر استار
جهاني بدل گشت.
نام كامل:MICHAEL SYLVESTER ENZIO STALLONE
اسامي مستعار:SLY-ITALIAN STALLION
تاريخ تولد: 6 جولاي 1946-نيويورك.
شغل: بازيگر، كارگردان، فيلم نامه نويس، تهيه كننده.
تحصيلات: ترك تحصيل كرده رشته بازيگري در دانشگاه ميامي.
قد: 175 سانتي متر.
پدر:FRANK STALLONE---شغل: آرايشگر.
پدر ناتني:ANTHONY FILITI.
مادر:JACQUELINE LABOFISH----شغل: ستاره شناس.
برادر:FRANK STALLONE JR.---شغل: بازيگر.
خواهر ناتني:TONI ANN FILITI.
همسران:
1-SASHA CZACK----شغل: كنترلچي تئاتر---سال ازدواج:1974---سال طلاق:1985.
2-BRIGITTE NIELSEN---سال ازدواج:1985 ---سال طلاق:1987.
3-JENNIFER FLAVIN---شعل: مدل---سال ازدواج:1997.
روابط ديگر:
1-ANGIE EVERHART----مدل---سال 1995 نامزد بوده اند.
2-JANIC DICKINSON---مدل.
فرزندان:2 پسر و 3 دختر(3 تا 30 ساله)
جوايز دريافتي: نامزد دريافت اسكار براي فيلم ROCKY.
فيلمها:
Party at Kitty and Stud's (1970)
Lovers and Other Strangers (1970)
Bananas (1971)
Klute (1971)
The Lords of Flatbush (1974)
No Place to Hide (1975)
The Prisoner of Second Avenue (1975)
Capone (1975)
Death Race 2000 (1975)
Farewell, My Lovely (1975)
Cannonball (1976)
Rocky (1976)
F.I.S.T. (1978)
Paradise Alley (1978)
Rocky II (1979)
Nighthawks (1981)
Victory (1981)
Rocky III (1982)
First Blood (1982)
Staying Alive (1983)
Rhinestone (1984)
Rambo: First Blood Part II (1985)
Rocky IV (1985)
Cobra (1986)
Over the Top (1987)
Rambo III (1988)
Lock Up (1989)
Tango & Cash (1989)
Rocky V (1990)
Oscar (1991)
Stop! Or My Mom Will Shoot! (1992)
Cliffhanger (1993)
Demolition Man (1993)
A Century of Cinema (1994)
The Specialist (1994)
Your Studio and You (1995)
Judge Dredd (1995)
Assassins (1995)
Daylight (1996)
The Good Life (1997)
Cop Land (1997)
An Alan Smithee Film: Burn Hollywood Burn (1997)
Antz (1998)
Junket Whore (1998)
Get Carter (2000)
Driven (2001)
D-Tox (2002)
Avenging Angelo (2002)
Taxi 3 (2003)
Shade (2003)
Spy Kids 3-D: Game Over (2003)
* وي در اوقات فراغت خود نقاشي رنگ روغن ميكشد.
* وي همراه با آرنولد شواتزنگر صاحب رستوراني بنام PLANET HOLLYWOOD ميباشند.
* وي از نام كوچك خود بيزار ميباشد.
* استالونه دوست صميمي جكي چان ميباشد.
* نخستين فعاليت هنري وي بازي در يك فيلم پرنو در سن 24 سالگي بوده است.
* وي ايتاليايي تبار ميباشد.
*استالونه هوادار سينماي هند (باليوود) ميباشد.
*وي فيلمنامه فيلم راكي را خود در عرض 3 روز نوشت. اين فيلم اسكار را نيز از آن خود كرد.
*وي در اثر عوارض زايمان سمت چپ پايين صورتش فلج ميباشد. به همين خاطر همواره يك نيشخند در چهره اش نمايان است.
* استالونه يكي از پر درآمد ترين بازيگران هاليوود ميباشد وي تاكنون بيش از 350 ميليون دلار درآمد داشته است
کامرون کرتيو
نام و نام خانوادگي: کامران صباحي
نام هنري: کمرون کارتيو
فرزند دوم خانواده
نام برادر: علي رضا(الک کارتيو)
نام خواهر: ياسمين
متولد:?? فروردين
قد: ??? سانتيمتر
خواننده مورد علاقه ايراني: حبيب
آرتيست مورد علاقه خارجي: مايکل جکسون(به خاطر رقصش)
غذاي مورد علاقه: پستا(pasta)
ورزش موردعلاقه:تنيس
فيلم مورد علاقه: توروي(Troy)، گلادياتور
پ م: از خودت بگو؟
من تو تهران به دنيا اومدم و? سال اول عمرم رو قبل از اينکه پدر ومادرم تصميم بگيرند به اسپانيا بيايم در اونجا گذروندم.بعد از يک سال ما به سوئد نقل مکان کرديم.ومن اکثر عمرم رو تقريبا ?? سال در سوئد هستم.ما در جنوب سوئد زندگي مي کرديم در شهري به نام مالمو. من الان در استکهلم زندگي مي کنم.انتخاب من براي زندگي در اينجا خيلي مشخص است چون که اين شهر مرکز هنر و سرگرمي در تمام ستوهش در سوئد است.من مي خوام نزديک باشم به هسته موسيقي جهاني سوئدي.
من افتخار مي کنم ايرانيم.
پ م: نام خانوادگي تو به نظر نمي ياد فارسي باشه اين اسم هنري توي؟
بله درسته کارتيو يک اسم هنري که برادر بزرگترم که يک کارگردان موزيک ويدئوهاي معروف در لوس آنجلس به نام الکساندر کارتيو ?سال پيش قرار داد.چون نمي خواست هيچ گونه محدوديتي در حرفه هنري خودش و ما به خاطر اسممون به وجود بياد .او اسمي رو مي خواست که بتونه خودش رو به بالاترين مرحله جهاني يک کار هنري برسونه.
پ م: چه کسي موئرترين شخص در برداشت تو از موسيقي بود؟
سبک موسيقي دهه ?? يک جاي بسيار گرم تو قلب من داره اما من تمام سبک هاي موسيقي رو دوست دارم.هر آهنگي که خوب ساخته بشه ونواي خوبي هم داشته باشه .مدرن تاکينگ ژان مايکل جر و ساير استوره هاي دهه ?? مورد علاقه من هستند.
پ م: صداي تو يک احساس جديد رو به همراه مي ياره تو تموم دنيا زندگي کردي.احساس مي کني بيشتر به کجا تعلق داري و تو خودت رو چي جوري توصيف مي کني؟
من ايراني هستم و ايراني خواهم بود.من افتخار مي کنم که ايرانيم وهميشه سرزمين مادريم را دوست خواهم داشت.من اين احساس رو دارم که سوئد هم دوست داشته باشم و به اونجا تعلق داشته باشم.چون من سال هاي زيادي رو اونجا زندگي کردم.اين کشور به من فرصت هاي بزرگي رو داده مثل تحصيل و شغل .
پ م: بعضي از برنامه هايي که براي آينده نزديک خواهي داشت چي است؟
من سورپرايزهاي جديدي رو قول مي دم و از تمام مردم که من را در جشنواره سوئد همياري کردند تشکر مي کنم.
آنجلينا جولي
نام : آنجلينا جولي ويت . لقب: آنجي ، زن گربه اي . قد: 173 سانتيمتر
او در تاريخ 4 ژانويه 1975 و در ساعت 9:09 در لس آنجلس متولد و در همانجا بزرگ شد. نام پدرش "جان ويت" ( برنده جايزه آکادمي ) و نام مادرش "مارچلين برتلند" است. همچنين او خواهرزاده "چيپ تايلور " مي باشد. در ضمن "جولي" در زبان فرانسه به معناي "زيبا" است. او در سن 14 سالگي به کار مدلينگ روي آورد و در 16 سالگي از دبيرستان "بورلي هيل" فارغ التحصيل شد.
پس از جدايي والدينش مادرش سرپرستي او را به عهده گرفت . پيش از آنکه براي هميشه در نيويورک ساکن شود به همراه مادر و برادرش به شهرهاي مختلف از جمله لندن نيويورک و لس آنجلس سفر کرده و در ضمن اين مسافرت ها به عنوان يک مدل حرفه اي در شوها شرکت مي کرد .
پس از اقامت در نيويورک وارد آموزشگاه تئاتر لي استارزبرگ و پس از آن دانشگاه نيويورک شد .در همين هنگام بازي در تئاتر را به صورت حرفه اي آغاز کرد
اين هنرپيشه نوپا به زودي اولين فيلم سينمايي خود را با ايفاي نقش کوچکي در سال 1993 در فيلم Cyborg2 آغاز کرد و به دنبال آن در سال 1995 با بازي در Hacker ها توانست نشان دهد که قابليت هاي هنري فراواني در او وجود دارد .
با بازي در فيلم Train spotting ساخته جاني لي ميلJonny Lee Miller او رسما" به عنوان يک هنرپيشه هاليوود شناخته شد و همين فيلم نيز سبب آشنايي وي با ميلر و ازدواج کوتاه مدت آنها شد .
پس از مدتي حضور در فيلم هاي متوسط سر انجام جولي توانست با بازي در نقش همسر جورج والاس (Georg Wallace) در فيلم سينمايي تلويزيوني با همين نام در سال 1997 جايزه جهاني گلدن گلاب را ببرد .
با بازي در نقش اول فيلم گيا Gia ساخته شرکت HOB و نامزدي اسکار به عنوان بهترين نقش اول زن جولي تبديل به يک سوپر استار در دنياي هاليوود شد .
به زودي با شرکت در برنامه هاي تلويزيوني و مطبوعات پاسخگوي جزئي ترين مسائل زندگي اش از خالکوبي هاي بدنش گرفته تا موضوعاتي در مورد پدر معروفش و حتي ازدواج کوتاه مدتش شد .
از اين پس آنجلينا نقش هاي بسيار مهمتري در پروژه هاي بزرگتري را پذيرفت.
در سال 1998 در فيلم بازي با دل Playing by Heart در کنار کادر حرفهاي اعم از شون کانري Sean connery- جينا رولندزGena Rowlands - آنتوني ادوارد Anthony Edwards– جيليان اندرسونGillian Anderson – رايان فيليپRyan Philippe و مبدلاين استوMadeline Stowe بود حضور يافت.
يکسال بعد با بازي در Pushing tin ساخته مايک نيوال Mike Newell باز هم نام او در کنار بزرگاني همچون جان کوزاکJohn Cusack – بيلي باب تورنتونBilly Bob Thornton – و کيت بلانشتCate Blanchett قرار گرفت.
گر چه فيلم به موفقيت مالي و هنري دست نيافت اما سبب نشد که به نام هنري و حرفه اي جولي که توانسته بود در مدت زمان کوتاهي به آن دست يابد حتي کوچکترين صدمه اي وارد شود.
در سال 2000 براي بهترين نقش مکمل در فيلم دختر از هم گسيخته Girl Interrupted و بازي در نقش يک بيمار روحي بالاخره توانست جايزه اسکار را از آن خود کند. يکسال بعد آنجلينا زندگي مشترک خود با بيلي باب تورنتون را شروع کرد .
در سال 2000 وي به عنوان بانوي صحنه ها برنده جايزه miss world شد اما آن را نپذيرفت . آنجلينا در فيلم هاي فراواني به ايفاي نقش پرداخته است که از جمله ي آنها مي توان به فيلم جنايي سرقت در شصت ثانيه Gone in sixty seconds اشاره کرد .او در اين فيلم در نقش يک سارق اتومبيل همبازي هنرپيشه ي صاحب نامي همچون نيکلاس کيج است.
هم چنين در فيلم گناه کبيرهOriginal Sin در نقش عروس بدکارهي کوبان تايکون با بازي آنتونيو باندراسAntonio Banderas ظاهر شده است .
اگر چه جايزه بانوي شايسته 2000 را نپذيرفت اما در سال 2001 هنگامي که در مهاجم مقبره Tomb Raider و در نقش لارا کرافت Lara Craft که اقتباسي از سري بازي هاي ويدئويي بود ظاهر شد ديگر نمي توانست از قبول اين جايزه امتناع کند ..
پس از درخشش در مهاجم مقبره:گهوارهي زندگي(Tomb Raider: Cradle of life2003) به عنوان بهترين هنر پيشه از سوي بينندگان انتخاب شد .
فيلم زندگي يا چيزي شبيه به آن (Life or something like it 2002) که يک داستان کمدي رمانتيک بود نيز از سوي منتقدان و بينندگان به عنوان يکي از بهترين نقش هاي آنجلينا پذيرفته شد .
در هجدهم جولاي سال 2002 آنجلينا و بيلي باب تورنتون خواستار جدايي از يکديگر شده و ادعا کردند که داراييشان تا بعد از به فرزندي پذيرفتن کودکي ديگر به هم تعلق نخواهد داشت.
اما اين تصميم شتابزده ي آنها عملي نگشت . در سال 2003 پس از اين اتفاقات آنجلينا در نقش يک دختر ثروتمند در فيلم Beyond Bordres ظاهر شد
اما سال 2004 به دليل حضور او در فيلم هاي اسکندر بزرگ Alexander the great ساخته ي اليور استون Oliver Stone در نقش مادر اسکندر مقدوني با بازي کولين فارل Colin Farrell و نيز همبازي شدن با برنده ي جايزه ي اسکار جينت پالترو Gwyneth Paltrow در کاپيتان اسکاي : دنياي فردا Sky captain: The world of tomorrow و هم چنين فيلم گرفتن جانها Taking Lives و بازي در نقش افسرارشد FBI سال بسيار پر ثمري را گذراند.
سرانجام جولي سال 2004 را با قرض دادن صدايش به شرکت انيميشن سازي Dream Work در فيلم داستان کوسه Sharks tale به پايان رساند .
آنجلينا جولي ژانويه ي 2005 را با فيلم آقآ و خانم اسميت آغاز کرد.
جولي بازيگر 30 ساله هاليود 2 فرزند خوانده دارد. او مادوكس چهار ساله را از كامبوج و زاهارا يك ساله را از اتيوپي به فرزند خواندگي پذيرفت ؛ براد پيت نيز به طور قانوني پدر خوانده آن ها محسوب مي شود
کارنامه ي هنري آنجلينا جولي
فهماندن نقشه (2006) (Atlas Shrugged)
چوپان خوب (2006) (The Good Shepherd)
Mr. and Mrs. Smith (2005) آقا و خانم اسميت
Alexander (2004) اسکندر
Shark Tale (2004) داستان کوسه
Sky Captain and the World of Tomorrow (2004) فرمانده آسمانها
Taking Lives (2004)
Beyond Borders (2003)
Lara Croft Tomb Raider: The Cradle of Life (2003) تامب ريدر 2
Life or Something Like It (2002) زندگي و چيزي شبيه آن
Lara Croft: Tomb Raider (2001) تامب ريدر
Original Sin (2001) گناه کبيره
Gone in 60 Seconds (2000) سرقت در 60 ثانيه
The Bone Collector (1999) کلکسيونر استخوان
Gir, Interrupted (1999) دختر از هم گسيخته
Hell's Kitchen (1999)
Playing By Heart (1999) بازي با قلب
Pushing Tin (1999)
Gia (1998) جيا
Hell's Kitchen (1998)
George Wallace (1997) جرج والاس
Playing God (1997)
Foxfire (1996)]
Love Is All There Is (1996)
Mojave Moon (1996)
Hackers (1995) هکر ها
Without Evidence (1995)
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آنجلينا جولي
نام كامل:ANGELINA JOLIE VOIGHT
تاريخ تولد: 4 جون 1975.
محل تولد: لس انجلس آمريكا.
شغل: بازيگر و مدل.
قد: 170 سانتي متر.
وزن: 58 كيلو گرم.
علت شهرت: ايفاي نقش در فيلم GIA در سال 1998.
نام پدر:JON VOIGHT---شغل: بازيگر اسبق.
نام مادر:MARCHELINE BERTRAND---شغل: بازيگر اسبق.
* در سال 1976 از يكديگر طلاق گرفته اند.
نام برادر:JAMES HAVEN VOIGHT---شغل: كارگردان.
شوهران:
1- JONNY LEE MILLER---شغل: بازيگر--تاريخ ازدواج: 1996 ----تاريخ طلاق: 1999.
2-BILLY BOB THORNTON----شغل: بازيـگر، كارگردان و
فيلم نامه نويس-- ازدواج: 1999 ----طلاق: 2002.
روابط ديگر:
* TIMOTHY HUTTON---شغل: بازيگر--- بين سالهاي 1998 تا 1999.
تحصيلات: از سن 11 سالگي در كلاسهاي آموزش تئاتر ثبت نام كرد. دوران متوسطه را در دبيرستان بورلي هيلز به اتمام رسانيد. در دانشگاه نيويورك نيز راه يافت اما خيلي زود از آنجا انصراف داد.
فرزندان:
1-پسر:MADDOX JOLIE----اهل كامـبوديـا مي بـاشد كه
تـوسـط آنـــجلينا در سال 2002 به فرزند خواندگي پذيرفته
شد.
2- دخـتـر: ZAHARA MARLEY JOLIE----- اهــل اتـيـوپـــي
مي بـاشــد كــه والدينش بر اثر بيماري ايدز جان باختند و
انجلينا وي را نيز در سال 2005 به فرزند خواندگي پذيرفت.
جوايز دريافتي: بهترين بازيگر، بهترين بازيگر پشتيبان از
سوي ACADEMY AWARD و GOLDEN GLOBE.
فيلمهايي كه در آنها نقش آفريني كرده است:
Lookin' to Get Out (1982)
Cyborg 2 (1993)
Angela & Viril (1993)
Alice & Viril (1993)
Without Evidence (1995)
Hackers (1995)
Mojave Moon (1996)
Love Is All There Is (1996)
Foxfire (1996)
Playing God (1997)
Gia (1998)
Hell's Kitchen (1998)
Playing by Heart (1998)
Pushing Tin (1998)
The Bone Collector (1999)
Girl, Interrupted (1999)
Gone in Sixty Seconds (2000)
Lara Croft: Tomb Raider (2001)
Original Sin (2000)
Life or Something Like It (2002)
Trading Women (2003)
Lara Croft Tomb Raider: The Cradle of Life (2003)
Beyond Borders (2003)
Taking Lives (2004)
Shark Tale (2004) (voice)
Sky Captain and the World of Tomorrow (2004)
The Fever (2004)
Alexander (2000)
Mr. and Mrs. Smith (2005)
The Good Shepherd (2006) (comming soon)
مطالبي در رابطه با انجلينا جولي:
1- آنـجـلينا جـولي در كـودكـي آرزو داشتـه مـديـر مراسم
تدفين گردد.
2- وي بـا پـدرش مـيــانه خوبي ندارد به همين منظور نام
خانوادگي خود را حذف كرده است.
3- او در لندن و نيويورك بــعـنوان مدل مشغول بكار است.
4-آنجلينا جولي چپ دست ميباشد.
5- خالكوبيهاي متعدد بدنش از مشخصات بارز وي بشمار
مي رود.
6- آنجلينا جولي از سال 2001 تاكنون به عنوان سفيرويژه سازمان ملل در حوزه پناهندگان مشغول به فعاليت ميباشد. وي همچنين گهگاهي به كشورهاي جهان سوم و فقير مسافرت ميكند.
نام كامل : BRITNEY JEAN SPEARS
اسامي مستعار : BRIT-PINKEY
تاريخ تولد : 2 دسامبر 1981
محل تولد : لوئيسيانا - كنت وود آمريكا.
شغل : خواننده .
قد : 1 مترو 63 سانتي متر.
وزن : 58 كيلوگرم.
نام پدر : JAMIE(جيمي)--- شغل: پيمان كار ساختمان.
نام مادر : LYNNE(لين)--- شغل: آموزگار.
برادر : BRYAN(براين)--- سن: 27 ساله.
خواهر : JAMIE LYM(جيمي ايم) --- سن: 15 ساله.
شوهرها :
1-JASON ALLEN ALEXANDER(آلن الكساندر): تاريخ ازدواج ژانويه 2004. اما
ازدواج آنها تنها 55 ساعت دوام آورد.
2-KEVIN EARL FEDERLINE(كوين فـدرليـن): تــاريــخ
ازدواج سپتامبر 2004. كوين يك رقصنده حرفه اي ميباشد.
كوين داراي 2 فرزند از همسر سابق خود بنامهاي KORI وKALEB ميباشد.
تحصيلات : وي در كودكي به كلاسهاي رقص و ژيمناستيك
رفـتـه و در نوجواني يك دوره 3 ساله را نيز در يك مـدرسه
هنري سپري كرده است.
3- دوست پسر پيشين:JUSTIN TIMBER LAKE(جاستين تيمبر ليك) به مدت 3 سال.
جوايز:
2 بار نامزد GRAMMY AWARDS گرديده
4 بار برنده جايزه MTV AWARDS
4 بار برنده جايزه BILLBOARD MUSIC AWARD
فيلمهايي كه وي در آن حضر يافته:
شوي ميكي ماوس در سال 1994-LONGSHOT-CROSS ROADS-AUSTIN
POWERS
آلبومها:
1999:BABY ONE MORE NIGHT
2000:OOPS!..I DID IT AGAIN
2001: BRITNEY
2003:IN THE ZONE
2006:ORIGINAL DOLL تـوضيح: ايــــن آلـــبوم قرار است
سال آينده به بازار بيايد.
درآمد ساليانه وي در سال گذشته: 40 ميليون دلار.
شمار آلبومهاي به فروش رفته وي در سرار جهان:
45 ميليون آلبوم.
بريتني از همان كودكي و در سن 8 سالگي به خوانندگي علاقمند بود. وي در سن 10سالگي
براي حضور در شوي ميكي مـاوس در امتحان ورودي آن شركت كرد اما پذيرفته نـگـرديـد.
وي مـجـددا در سـن 11 سالگي در آزمون ورودي شـــوي ميكي ماوس شركت كرد و اين بار
پذيرفته شد. او تنها پس از گذشت 6 سال به يك سوپر استار جهاني بدل گشت.
این هم کاملترین بیو گرافی از خواننده دلها یعنی اندی ....
سنايي
حكيم ابوالمجدود مجدودبن آدم سنايي، شاعر بزرگ و عارف عاشق در اواسط يا اوايل نيمه دوم قرن پنجم هجري قمري درغزنين چشم به جهان گشود. پس از آگاهي از فنون زبان و سخنوري، به عادت شاعران زمان به دربار روآورد و در دستگاه غزنويان به جرگه شاعران مداح درآمد.
زندگي سنايي در آغاز آميخته با آلودگيهاي اهل دربار بود؛ تا اين كه شاعر بزرگ به جذبه حق، صيد كمند عشق شد و جمال دوست،غارتگر جان و دلش گرديد. سوداي عشق، انگيزه پشت كردن و بريدن او از امور و اوهام دنيوي بود.
درباره تحول دروني و رويكرد او به عالم عرفان، اهل خانقاه به افسانهاي معتقد بودند كه جامي در نفحاتالانس آن را چنين روايت ميكند:
«سلطان محمود سبكتكين در فصل زمستان به عزيمت گرفتن بعضي از ديار كفار از غزنين بيرون آمده بود و سنايي در مدح وي قصيدهاي گفته بود. ميرفت تا به عرض رساند.
به در گلخن رسيد كه يكي از مجذوبان و محبوبان كه از حد تكليف بيرون رفته و مشهور بود به «لاي خوار»؛ زيرا كه پيوسته لاي شراب خوردني، در آن جا بود. آوازي شنيد كه با ساقي خود ميگفت كه: «پر كن قدحي به كوري محمودك سبكتكين تا بخورم!»
ساقي گفت: «محمود مرد غازي است و پادشاه اسلام!»
گفت: «بس مردكي ناخشنود است. آنچه در تحت حكم وي درآمده است در حيز ضبط، نه درآورده ميرود تا مملكت ديگر بگيرد.»
يك قدح گرفت و بخورد. باز گفت: «پركن قدحي ديگر به كوري سنائيك شاعر!» ساقي گفت: «سنايي مردي فاضل و لطيف است.»
گفت: «اگر وي لطيف طبع بودي به كاري مشغول بودي كه وي را به كار آمدي. گزافي چند در كاغذي نوشته كه به هيچ كار وي نميآيد و نميداند كه وي را براي چه كار آفريدهاند.»
سنايي چون آن بشنيد، حال بر وي متغيير گشت و به تنبيه ان لاي خوار از مستي غفلت هشيار شد و پاي در راه نهاد و به سلوك مشغول شد.
تغيير رويه شاعر چه به صورت ناگهاني و آني باشد و چه از روي علم و آگاهي و معرفت و شناخت، عملاً زندگي و انديشه او را متحول و دچار دگرگوني كرد. سالهايي از دوره نوجواني وي در شهرهاي بلخ، سرخسو هرات نيشابور سپري شد و احتمالاً در همان ايام راه كعبه در پيش و به زيارت حج مشرف شد.
در همين سفر معنوي بود كه بسياري از شيفتگان حقيقت و عرفان را شناخت و مقدمات انقلابي دروني در وي پديد آمد. به هر تقدير، شاعر شوريده بقيه عمر را در كنج خلوت و انزواي صوفيانه گذراند و به تدوين و تنظيم اشعارش پرداخت و از جمله، مثنوي مشهورش به نام حديقةالحقيقه و شريعةالطريقه را به اتمام رساند.
سنايي در سال 535 ه . ق در گذشت و اكنون مقبرهاش در غزنين، زيارتگاه خاص و عام است.
آثار او غيير از ديوان غزليات و قصايد،عبارتند از:
1ـ حديقةالحقيقه و شريعةالطريقه: اين مثنوي را الهينامه نيز مينامند، داراي ده هزار بيت در ده باب است. سنايي سرايش آن را در سال 524 ه . ق شروع كرد و در سال 525 ه . ق به اتمام رساند. موضوعات اين كتاب، علاوه بر نعمت (ستايش) خدا و رسول و آل و اصحاب او، درباره عقل و علم و حكمت و عشق است.
حديقةالحقيقه از منظومههايي است كه بر بسياري از شاعران تأثير گذارده است. سنايي با سرودن اين منظومه، باب تازهاي را در سرايش منظومههاي عرفاني در تاريخ ادب و عرفان گشود. شاعران بزرگي همچون خاقاني و نظامي به ترتيب تحفةالعراقين و مخزنالاسرار را تحت تأثير مستقيم اين منظومه سرودند و سالها بعد، عطار و مولانا سرايش مثنويهاي عرفاني را به اوج تكامل رساندند.
2 ـ سيرالعباد الي معاد: سير العباد، مثنويي با بيش ازهفتصدبيت است كه شاعردر آن به شيوه تمثيلي ازخلقت آدمي و اقسام نفوس و عقل و مسائل اخلاقي سخن ميگويد.
3ـ طريق التحقييق
4 ـ كارنامه بلخ
5 ـ عشقنامه
6 ـ عقلنامه
7 ـ تجربةالعلم
شعر سنايي، شعري توفنده و پرخاشگر است. مضامين اغلب قصايد او در نكوهش دنياداري و دنياداران است. او با زاهدان ريايي و حكام ستمگر كه هر كدام توجيهگر كار ديگري هستند، بيپروا ميستيزد و از بيان حقيقت عريان كه تلخ و گزنده نيز ميباشد، ابايي ندارد.
سنايي با نقد اوضاع اجتماعي روزگارش، علاوه بر بيان دردها و معضلاتي كه دامنگير زمانه شده است، نشان ميدهد كه شاعري اهل درد و دين است.
آن هم در زمانهاي كه سروران راستين شريعت در آن جايي ندارند و اهل فسق و تظاهر بر سرير قدرت تكيه زدهاند؛ پادشاهان زورمدار به داد دادخواهان ضعيف نميرسند و بلكه به بيداد ميكوشند.
تفكر شبه يوناني بر تفكر شرعي و وحياني غلبه كرده است؛ در صوفيان، صفايي نيست؛ مجالس ذكر، مجالس برنج و شير و شكر شده است و از زهد و عرفان و اسماي الهي در آنها خبري نيست؛ حرامخواري رايج و خالصان خوب كردار منزوي شدهاند؛ نشاني از سلامت دين و درستي وجدان در ابناي زمانه ديده نميشود.
بخش عمدهاي از مضمون و انديشه در قصايد سنايي بر مدار انتقادات اجتماعي است. لبه تيز تيغ زبان او در اغلب موارد متوجه زراندوزان و حكام ظالم است.
سنايي بارها با تصوير زندگي زاهدانه پيامبر و معصومين و صحابه و تأكيد بر آن در قصايدشؤ سعي دارد جامعه آرماني خود ـ كه عرصه ظهور در واقعيت يدا كرده است ـ را نشان دهد. انديشه زهد و عرفان نيز از مهمترين محورهاي موضوعي در قصايد سنايي است. نكوهش دنيا، تفكر درباره مرگ، توصيه به گسستن از آرزوهاي طولاني و بيحد و حصر، تذكر به خويشتن حقيقي آدمي، از مضامين رايج قصايد اوست:
اي مسلمانان خلايق حال ديگر كردهاند
از سر بيحرمتي معروف منكر كردهاند
شرع را يك سو نهادستند اندر خير و شر
قول بطلميوس و جالينوس باور كردهاند
عالمان بيعمل از غايت حرص و امل
خويشتن را سخره اصحاب لشكر كردهاند
خون چشم بيوگان است آن كه دروقت صبوح
مهتران دولت اندر جام و ساغر كردهاند...
اگر فردوسي و ناصرخسرو را استثنا كنيم، سنايي از اولين شاعران تفكر مدار تاريخ شعر فارسي است كه با تزريق انديشه عرفاني به كالبد شعرش، زمينه تحولي وسيع را در نگرش و شيوه فكر شاعران پس از خود به وجود ميآورد و سايه سنگينش بر شعر فارسي تا چند قرن پس از او گسترده ميشود.
راهي كه سنايي در پيش ميگيرد، فقط منحصر به يك قالب نميماند؛ بلكه قدرت شاعر در به كارگيري الفاظ و تسلط او بر زبان شعر، همراه با انديشههاي بديعي كه دارد، به او اين امكان را ميدهد تا هم در غزل و هم در مثنوي و قصيده طرحي نو درافكند در صورتي كه تا پيش از او، موضوع قصيده محدود به مدح پادشاهان و وابستگان درباري و احياناً توصيفات طبيعي همچون بهاريه و خزاينهها و... بود و نمايندگان مشخص اين نوع قصايد، شاعراني همچون عنصري، فرخي و منوچهري بودند.
غزل نيز در حوزه عشق مجاز و هوا و هوسهاي زميني محدود مانده بود و شاعران، وابستگان خاك بودند تا طايران افلاك. مثنوي حماسي با كار عظييم حكيم فردوسي تثبيت شده بود و به جز چند قصه منظوم عاشقانه، اثر سترگ ديگري در اين قالب مجال ظهور نيافته و ظرفيت حقيقي آن هنوز ناشناخته بود.
شورش سنايي بر خويش، عين شورش او بر وضع موجود زمانه بود و تبعات اين تحول و دگرگوني بيهيچ تصنع و تكلفي در آثار و اشعار او نمايان شد؛ وي از اولين شاعراني بود كه طرح مسائل اجتماعي و عرفاني و زهد و حكمت معنوي را در قصيده رايج كرد و در اين كار، صاحب مقامي شامخ شد؛ طوري كه هنوز بسياري از قصايد او نمونه برتر قصايد اجتماعي، عارفانه و زاهدانهاند.
در حوزه غزل نيز سنايي پنجره اشراق و جذبههاي معنوي را به روي آن گشود و غزل را زبان عشق و شور عارفانه كرد. سنايي در قالب مثنوي به بيان حكمت معنوي و نعمت پيامبر (ص) با نوعي بيان تمثيلي پرداخت كه الهام بخش بسياري از شاعران پس از خود، همچون خاقاني و نظامي و عطار و مولوي در سرودن مثنويهاي حكمي و عرفاني شد. بيهوده نيست كه خاقاني براي اثبات ارج و عظمت شعرش، خود را با سنايي مقايسه ميكند و مدعي است كه خلف شايسته سنايي است:
چو زمان عهد سنايي درنوشت
آسمان چون من سخن گستر بزاد
چون به غزنين ساحري شد زير خاك
خاك شروان ساحري نوتر بزاد
و نظامي، مخزنالاسرارش را با حديقةالحقيقه سنايي برابر مينهد:
نامه دو آمد ز دو ناموسگاه
هر دو مسجل به دو بهرام شاه
آن زري از كان كهن ريخته
وين دري از بحر نو انگيخته
آن به درآورده ز غزني علم
وين زده بر سكه رومي رقم
و مولانا ميسرايد:
عطار روح بود و سنايي دو چشم او
ما از پي سنايي و عطار آمديم
زبان شعر سنايي در قصايد و مثنويهايش زباني صلب و سخت است؛ چه هنگامي كه لب به سخن حكيمانه باز ميكند و چه زماني كه بر ريزهخواران خوان تملق برميشورد. قصايد او چنان قلعههاي باشكوهي هستند.
كه تسخير آنها از عهده هر پهلواني برنميآيد و هم از اين روي است كه از انبوه شاعران عارف و غير عارف تاريخ ادب فارسي فقط بعضي توانايي آن را داشتهاند كه رخنهاي در قلعههاي او به وجود آورند و غنيمتي فراچنگ آرند.
زبان قصايد او در عين استواري و استحكام، زيبايي و ويژگيهاي زيبايي شناختي خاص خود را دارد. زبان حكمت، انتقاد و عشق است.
و گاه در حكم تيغ برندهاي است كه حتي خود شاعر نيز از گزند آن مصون نميماند و هنگامي كه جنون شاعرانه او گل ميكند، ديگر هيچ زنجيري را تاب آن نيست كه او را مقيد اوامر ملوكانه و اخلاق رايج آدمهاي كمتر از متوسط نگهدارد.
غزليات سنايي به حكم مضمون عاششقانهاي كه دارند، لطيفتر و قلندرانهترند؛ البته هنگام داوري درباره شعر سنايي همواره بايد دو دوره فكري او را در نظر داشته باشيم؛ زيرا شعر او پيش از تحول و انقلاب درونياش بيشتر با وضع موجود زمانه هماهنگ بود و او را شاعري مداح و مقلد محسوب ميشد.
پس از تحول دروني، شعر او نيز متحول، و تفكر و حكمت معنوي وجه مميز و غالب شعر او شد.
نمونه اثر
تو يار نخستين من و باز پسيني
گفتي كه «نخواهيم تو را گر بت چيني!»
ظنم نه چنان بود كه با ما تو چنيني
بر آتش تيزم بنشاني، بنشينم
بر ديده خويشت بنشانم ننشيني
اي بس كه بجويي و مرا باز نيابي
اي بس كه بپويي و مرا باز نبيني
با ما به زباني و به دل با دگراني
هم دوستتر از من نبود هر كه گزيني
من بر سر صلحم تو چرا بر سر جنگي؟
من بر مهرم تو چرا بر سر كيني؟
گويي: «دگري گير!» مها! شرط نباشد
شاعر، روزنامهنگار، مترجم شعر و رمان، محقق کتاب کوچه.
۱۳۰۴
احمد شاملو (ا. صبح / ا.بامداد) روز ٢١ آذر در خانهی شمارهی ۱۳۴ .خيابان صفیعليشاه تهران متولد شد.
دورهی کودکی را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش بود و هرچند وقت را در جايی به ماءموريت میرفت، در شهرهايی چون رشت و سميرم و اصفهان و آباده و شيراز گذراند.
مادرش کوکب عراقی شاملو بود. پدرش حيدر.
۱۶ـ۱۳۱۰
دورهی دبستان در شهرهای خاش و زاهدان و مشهد. اقدام به گردآوری مواد فرهنگ عوام.
۲۰ـ۱۳۱۷
دورهی دبيرستان در بيرجند و مشهد و تهران.
از سال سوم دبيرستانِ ايرانشهرِ تهران به شوقِتحصيلِ دستورِ زبان آلمانی به سال اول دبيرستان صنعتی میرود.
۳ـ۱۳۲۱
انتقال پدر به گرگان و ترکمن صحرا برای سرو سامان دادن به تشکيلاتِ ازهمپاشيدهی ژاندارمری.
در گرگان ادامهی تحصيل در کلاس سوم دبيرستان.
شرکت در فعاليتهای سياسی در مناطق شمالِ کشور.
در تهران دستگير و به زندان شورویها در رشت منتقل میشود.
۵ـ۱۳۲۴
آزادی از زندان. با خانواده به رضائيه میرود. به کلاس چهارم دبيرستان.
با آغاز حکومت پيشهوری و دموکراتها، چريکها به منزلشان میريزند و او پدرش را نزديک به دو ساعت مقابل جوخهی آتش نگهمیدارند تا از مقامات بالا کسب تکليف کنند.
بازگشت به تهران و ترکِ کامل تحصيل مدرسی.
۱۳۲۶
ازدواج.
مجموعهی اشعار آهنگهای فراموششده توسط ابراهيم ديلمقانيان.
۱۳۲۷
هفتهنامهی سخننو (پنج شماره).
۱۳۲۹
داستان زنِ پشتِ درِ مفرغی.
هفتهنامهی روزنه (هفت شماره).
۱۳۳۰
سردبير چپ (در مقابل سردبير راست) مجلهی خواندنيها.
شعر بلند ۲۳.
مجموعهی اشعار قطعنامه.
۱۳۳۱
مشاورت فرهنگی سفارت مجارستان (حدود دو سال).
سردبير هفتهنامهی آتشبار، به مديريت انجوی.
۱۳۳۲
چاپ مجموعهی اشعار آهنها و احساس که پليس در چاپخانه میسوزاند. (تنها نسخهی موجودِ آن نزد سيروس طاهباز است).
ترجمهی طلا در لجن اثر ژيگموند موريتس و رمان بزرگ پسران مردی که قلبش از سنگ بود اثر موريو کايی با تعدادی داستان کوتاهِ نوشتهی خودش و همهی يادداشتهای فيشهای کتاب کوچه در يورش افراد فرمانداری نظامی به خانهاش ضبط شده از ميان میرود و خود او موفق به فرار میشود. بعد از چند بار که موفق میشود فرار کند در چاپخانهی روزنامهی اطلاعات دستگير میشود.
۱۳۳۳
زندانی سياسی در زندان موقت شهربانی و زندان قصر، (۱۳ تا ۱۴ ماه).
در زندان دستور زبان فارسی را مینویسد و تعدادی شعر.
۱۳۳۴
آزادی از زندان.
چهار دفتر شعر آماده به چاپ را نقی نقاشيان نامی به قصد چاپ با خود میبرد و ديگر هرگز پيدايش نمیشود. از آن جمله شعر بلند مرگِ شاماهی به عنوان نخستين تجربهی شعر روايی به زبان محاوره.
نمایشنامهی «مردگان برای انتقام بازمیگردند» و داستان کوتاه «مرگ زنجره» و «سه مرد از بندر بیآفتاب»
رمانهای: لئون مورنِ کشيش اثر بئاتريس بِک، زنگار اثر هربر لوپوريه، برزخ اثر ژان روورزی.
فرزندان: سياوش، سيروس، سامان و ساقی.
۱۳۳۵
سردبيری مجلهی بامشاد
۱۳۳۶
مجموعهی اشعار هوای تازه.
افسانههای هفت گنبد، حافظ شيراز، ترانهها (رباعيات ابوسعيد ابوالخير، خيام و بابا طاهر).
ازدواج دوم.
سردبیری مجلهی آشنا
مرگ پدر
۱۳۳۷
ترجمهی رمان پابرهنهها اثر زاهاريا استانکو با عطا بقايی.
سردبيری اطلاعات ماهانه، دورهی يازدهم.
۱۳۳۸
قصهی خروسزری پيرهنپری برای کودکان.
تهيهی فيلم مستند سيستان و بلوچستان برای شرکت ايتال کونسولت.
آغاز همکاری با سينماگران. نوشتن فيلمنامه و ديالوگ فيلمنامه.
۱۳۳۹
مجموعه اشعار باغ آينه.
سردبيری ماهنامهی اطلاعات (دو شماره).
تاءسيس و سرپرستی ادارهی سمعی و بصری وزارت کشاورزی با همکاری هادی شفائيه و سهراب سپهری.
سردبیری مجلهی فردوسی
۱۳۴۰
سردبيری کتاب هفته(۲۴ شمارهی اول)
جدايی از همسر دوم، با ترک همه چيز و از آن جمله برگههای کتاب کوچه.
۲ـ۱۳۴۱
آشنايی با آيدا (۱۴ فروردين ).
بازگشت به کتاب هفته.
ترجمهی نمايشنامههای درخت سيزدهم اثر آندره ژيد و سیزيف و مرگ اثر روبر مِرل.
۱۳۴۳
ازدواج با آيدا در فروردين ماه و اقامت در ده شيرگاه (مازندران).
مجموعهی اشعار آيدا در آينه و لحظهها و هميشه.
ماهنامهی انديشه و هنر ويژهی ا.بامداد به سردبيری و مديريت دکتر ناصر وثوقی.
۱۳۴۴
مجموعهی اشعار آيدا: درخت و خنجر و خاطره!
ترجمهی کتاب ۸۱۴۹۰ اثر آلبر شمبون.
تحقيق و گردآوری و تدوين کتاب کوچه. (برای سومينبار از نو آغاز میکند!)
۱۳۴۵
مجموعهی اشعار ققنوس در باران.
هفتهنامهی ادبی و هنری بارو، که بعد از سه شماره با اولتيماتوم وزير اطلاعاتِ وقت تعطيل میشود.
شب شعر به دعوت انجمن ايران و آمريکا.
تهيهی برنامهي کودکان برای تلويزيون به اسم «قصههای مادربزرگ»
۱۳۴۶
سردبيری قسمت ادبی و فرهنگی هفتهنامهی خوشه.
ترجمهی کتاب قصههای بابام اثر ارسکين کالدوِل.
عضويت کانون نويسندهگان ايران.
شب شعر در کرمانشاه به دعوت دانشجويان.
سخنرانی در دانشگاه شيراز.
۱۳۴۷
تحقيق روی غزليات حافظ و تاريخ دورهی حافظ.
نمايشنامهی عروسی خون اثر فدريکو گارسيا لورکا.
ترجمهی غزل غزلهای سليمان.
شب شعر به دعوت انجمن فرهنگی ايران و آلمان، گوته.
«شبهای شعر خوشه» به مدت يک هفته از سوی مجلهی خوشه.-فستيوال بزرگ شاعران-
يادنامهی هفتهی شعر و هنر خوشه.
۱۳۴۸
قصهی منظوم چی شد که دوستم داشتن برای کودکان.
تعطيل مجلهی خوشه با اخطار رسمی ساواک.
برگزيدهی شعرهای احمدشاملو (سازمان نشر کتاب).
مجموعهی اشعار مرثيههای خاک.
۱۳۴۹
مجموعهی اشعار شکفتن در مه.
قصهی ملکهی سايهها برای کودکان.
کارگرانی چند فيلم فولکلوريک برای تلهويزيون: «پاوه، شهری از سنگ» و «آناقليچ داماد میشود»
ترجمهی تعدادی قصه برای کودکان «سه بزغاله و نیلبک جادو»، «روباه پير و زاغی بیتدبير» و «اشک تمساح»
۱۳۵۰
رمان خزه (ترجمهی مجددی از زنگار.)
قصهی هفت کلاغون برای کودکان.
ترجمهی کامل پابرهنهها اثر زاهاريا استانکو. (ترجمهی مجدد)
دعوت به فرهنگستان زبان ايران برای تحقيق و تدوينِ کتاب کوچه، سه سال.
نگارش نمايشنامهی آنتيگون (ناتمام).
مرگ مادر. ۱۴ اسفند
۱۳۵۱
ضبط صفحات و نوار کاستِ «صدای شاعر» در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. حافظ، مولوی، نيما، خيام، شاملو.
اجرای برنامههای راديويی برای کودکان و جوانان.
نگارش فيلمنامهی کوتاه حلوا برای زندهها.
ترجمهی تعدادی داستان کوتاه: دماغ، دست به دست، لبخند تلخ، زهرخند، افسانههای کوچک چينی.
شب شعر در انجمن فرهنگی گوته. (۲۶ مهرماه)
شب شعر در انجمن ايران و آمريکا. (اول آبانماه)
تدريس مطالعهی آزمايشگاهی زبان فارسی در دانشگاه صنعتی (سه ترم)
همکاری با روزنامههای کيهان فرهنگی و آيندهگان.
سفر به پاريس (فرانسه) برای معالجهی آرتروز شديد گردن. عمل جراحی روی گردن.
۱۳۵۲
مجموعهی اشعار ابراهيم در آتش.
مجموعهی درها و ديوار بزرگ چين.
شب شعر در مدرسه عالی علوم اقتصادی و اجتماعی بابلسر.
نگارش فيلمنامهی تخت ابونصر برای تلهويزيون.
ترجمهی رمان مرگ کسب و کار من است اثر روبر مرل.
ترجمهی نمايشنامهی مفتخورها اثر گرگهی چیکی.
۱۳۵۳
ترجمهی مجموعهداستان سربازی از يک دوران سپری شده.
مجموعهی شعرهای عاشقانهی از هوا و آينهها.
۱۳۵۴
سفر به ايتاليا برای شرکت در کنگرهی نظامی گنجوی به دعوت دانشگاه رم.
حافظ شيراز.
دعوت دانشگاه بوعلی برای سرپرستی پژوهشکدهی آن دانشگاه. (دوسال)
۱۳۵۵
تهيه گفتار برای چند فيلم مستند به دعوت وزارت فرهنگ و هنر.
سفر به آمريکا (ايالات متحده) به دعوت مشترک انجمن قلم و دانشگاه پرينستون برای سخنرانی و شعرخوانی.
آشنايی با شاعران و نويسندهگانی از آسيای ميانه و شمال آفريقا از جمله ياشار کمال، آدونيس، البياتی و وزنيسينسکی.
سخنرانی و شعرخوانی در دانشگاههای MIT بوستون ، UCبرکلی.
پيشنهاد دانشگاه کلمبيای نيويورک برای کمک به تدوين کتاب کوچه را نمیپذيرد.
ميهمان مدعو فستيوال جهانی شعر در سانفرانسيسکو و آستينِ تگزاس. شب شعر به دعوت دانشجويان ايرانی فيلادلفيا و نيويورک.
بازگشت به ايران بعد از سه ماه.
شب شعر در انستيتو گوته
استعفا از سرپرستی پژوهشکدهی دانشگاه بوعلی.
پايان نگارش بيوگرافیمانندی به نام ميراث که تنها نسخهی دستـ نوشتهی آن را علیرضا ميبدی به امانت بُرد!
ترک ايران به عنوان اعتراض به سياستهای رژيم.
سفر به ايالات متحد آمريکا. (اقامت به مدت يک سال).
سخنرانیهايی در دانشگاههای آمريکا.
۱۳۵۶
انتشار مجموعهی اشعار دشنه در ديس.
برگزيدهی اشعار (انتشارات اميرکبير).
۱۳۵۷
دعوت برای سردبيری هفتهنامهی ايرانشهر به لندن.
ترک ايالات متحد آمريکا.
سفر به انگلستان.
انتشار ۱۲ شماره هفتهنامهی ايرانشهر با مشکلات فراوان(شهريور ۵۷).
دیماه ۵۷ استعفا میدهد. (به علت اختلافهايی با مدير هفتهنامه).
قصهی دخترای ننه دريا و بارون و قصهی دروازهی بخت به صورت کتاب کودکان.
از مهتابی به کوچه (مجموعهی مقالات).
بازگشت به ايران. (اسفندماه).
کتاب کوچه، انتشارات مازيار، (دفتر اول آ) قطع وزيری.
عضويت در هياءت دبيران کانون نويسندهگان ايران.
نشر مقالاتی در مجلات و روزنامهها.
۹ـ۱۳۵۸
سردبير مجلهی هفتهگی کتاب جمعه (بعد از ۳۶ شماره به اجبار تعطيل میشود).
نشر مقالاتی در مجلات و روزنامهها.
شب شعر به دعوت انجمن ايران و فرانسه.
مجموعهی اشعار ترانههای کوچک غربت.
سخنرانی در باشگاه ارامنهی تهران.
ترجمهی شهريار کوچولو اثر آنتوان دوسنت اگزوپهری در کتاب جمعه.
ترجمهی بگذار سخن بگويم! اثر دوميتيلا دو چونگارا (با همکاری ع. پاشايی).
شب شعر در انستيتو گوته.
کتاب کوچه، انتشارات مازيار (دفتر دوم آ).
نوار صوتی کاشفان فروتن شوکران با شعر و صدای شاعر.
نوار صوتی و کتاب ترانهی شرقی و اشعار ديگر، ترجمهی شعرهايی از فدريکو گارسيا لورکا.
عضو هياءت پنج نفرهی دبيران کانون نويسندهگان ايران (دورهی دوم).
۱۳۶۰
قصهی خروس زری پيرهن پری و يل و اژدها به صورت کتاب و نوار کاست برای کودکان.
کتاب کوچه، انتشارات مازيار (دفتر سوم آ) قطع وزيری، مجموعاً ۱۰۶۴ صفحه.
از حالا به بعد با همکاری آيدا روی کتاب کوچه کارمیکند.
عضو هياءت پنج نفرهی دبيران کانون نويسندهگان (دورهی سوم).
۱۳۶۱
ترجمهی هايکو، شعر ژاپنی (با ع. پاشايی).
ترجمهی نمايشنامهی نصف شب است ديگر، دکتر شوايتزر! اثر ژيلبر سِسبرون.
کتاب کوچه، انتشارات مازيار (دفتر اول الف).
۱۳۶۲
کتاب کوچه، انتشارات مازيار (دفتر دوم الف).
کتاب و نوار صوتی سياه همچون اعماقِ آفريقای خودم. ترجمه و اجرای اشعاری از لنگستون هيوز.
کتاب و نوار صوتی سکوت سرشار از ناگفتههاست. ترجمهی آزاد و اجرای اشعاری از مارگوت بيکل.
برگزيدهی اشعار (نشر تندر)
کتاب کوچه، انتشارات مازيار، (دفتر سوم الف)
انتشار کتابها متوقف میشود.
۵ـ۱۳۶۳
رمان قدرت و افتخار اثر گراهام گرين را با عنوان عيساديگر، يهودا ديگر! با موخرهی مفصلی بازنويسی میکند.
استاد محمد مددی سرديس شاملو را با برنز میسازد
گفت و شنودی با احمد شاملو به کوشش ناصر حريری.
۱۳۶۶
فيلمنامهی ميراث.
آغاز ترجمهی آزادِ دُنِ آرام اثر ميخاييل شولوخوف.
انتشار ژاپنی کتاب ابراهيم در آتش به ترجمهی شوکو ياناگا در مجلهی (توکيو، موسسهی مطالعهی زبانها و فرهنگهای آسيا و آفريقا).
کتاب و نوار صوتی چيدن سپيدهدم ترجمهی آزاد و اجرای اشعاری از مارگوت بيکل.
۱۳۶۷
سفر به آلمان: ميهمانِ مدعوِ دومين کنگرهی بينالمللی ادبيات: اينترليت ۲ تحت عنوان جهانِ سوم: جهانِ ما در ارلانگن آلمان و شهرهای مجاور.
عزيز نسين، دِرِک والکوت، پدرو شيموزه، لورنا گوديسون و ژوکوندا بِلی و... ديگر مهمانان کنگره.
من دردِ مشترکم، مرا فرياد کن! عنوان سخنرانی شاملو در اين کنگره.
ُ شب شعر در کُللوکيومِ ادبیِ برلين.
سفر به اتريش به دعوت دانشگاه اقتصاد وين و يورو آفريک اينستيتو، برای شب شعر و سخنرانی.
بازگشت به آلمان و اجرای شب شعر در شهر دانشگاهی گيسن.
سفر به سوئد به دعوت انجمن قلم و دانشگاه يوتهبوری.
شب شعر در «خانهی مردم» استکهلم.
ديدار و صرف ناهار با هياءت رييسهی انجمن قلم سوئد.
جلد اول مجموعهی اشعار چاپ آلمان. انتشارات بامداد.
بازگشت به ايران.
۱۳۶۸
جلد دوم مجموعهی اشعار چاپ آلمان. انتشارات بامداد.
اقامت در شهرک دهکدهی خانه، کرج.
۱۳۶۹
سفر به آمريکا: ميهمان مدعو سيرا ۹۰ توسط دانشگاه UC برکلی.
سخنرانیهای نگرانیهای من و مفاهيم رند و رندی در غزل حافظ.
دو شب شعر در UC برکلی.
شب شعر دانشگاه UCLA لوسآنجلس. در رويس هال.
شب شعر و سخنرانی در دانشگاههای شيکاگو، آن اربر ميشيگان، کلمبيا، واشنگتن، راتگرز، هاروارد، دالاس و آستين.
عمل جراحی در (يونيورسيتی هاسپيتال) بوستون روی مهرههای گردن.
سه شب شعر در بوستون و UC برکلی به نفع زلزله زدهگان ايران.
نگارش روزنامهی سفر ميمنت اثر ايالات متفرقهی امريق (اوکلند کاليفرنيا)
عمل جراحی دوم روی مهرههای گردن (بوستون).
شب شعر در مدرسهی ارامنهی بوستون.
استاد ميهمان برای تدريس يک ترم در دانشگاه UC برکلی دانشجويان ايرانی به (زبان، شعر و ادبيات معاصر فارسی).
ديدار با پروفسور زاده (برکلی) کاليفرنيا.
دريافت جايزهای اؤ سازمان حقوق بشر نيويورک .
۱۳۷۰
شب شعر به نفع آوارهگان کُرد عراقی در UC برکلی و UCSC لوسآنجلس به همراه محمود دولتآبادی (قصهخوانی) به دعوت انجمن فرهنگی کُردها (آمريکا).
مجلهی زمانه شمارهی اول به شاملو اختصاص دارد. (در سن هوزه، کاليفرنيا).
بازگشت از ايالات متحد آمريکا.
شب شعر به نفع آوارهگان کُرد عراقی در دانشگاه وين (اتريش) به همراه محمود دولتآبادی (قصهخوانی) به دعوت انجمن فرهنگی کُردها (اروپا).
بازگشت به ايران.
ترجمهی شعرهايی از لنگستون هيوز، اوکتاويو پاز (با حسن فياد).
۱۳۷۱
مجموعهی اشعار مدايح بیصله، انتشارات آرش، در سوئد.
انتشار منتخبی از ۴۲ شعر شاملو به زبان ارمنی با نام من دردِ مشترکم در ايروان با ترجمهی نُروان. ناشر: کانون فيلم ارمنستان.
قصههای کتاب کوچه، جلد اول در سوئد. انتشارات آرش.
کتاب گفت و شنودی با احمد شاملو، «ديدگاههای تازه» توسط ناصر حريری.
تدوين دوباره حرف آی کتاب کوچه براساس متدولوژی جديد.
۱۳۷۲
کتاب گفتوگو با احمد شاملو توسط محمد محمدعلی.
مجموعهی جديد همچون کوچهيی بیانتها ترجمهی شعر جهان (با ۲۰۰ شعر).
ترجمهی مجدد غزل غزلهای سليمان.
ترجمهی مجدد گيلگمش.
انتشار گزينهی اشعار (انتشارات مرواريد) با انتخاب آيدا.
کتاب کوچه، انتشارات مازيار، (دفتر چهارم الف)
۱۳۷۳
انتشار منتخبی از ۱۹ شعر شاملو به زبان سوئدی و فارسی با نام عشق عمومی در استکهلم سوئد به ترجمهي آذر محلوجيان. ناشرانتشارات آرش.
انتشار منتخبی از ۱۹ شعر شاملو به زبان فرانسه و فارسی با نام سرودهای در عشق و اميد فرانسه به ترجمهی پرويز خضرايی: ناشر .
سفر به سوئد به دعوت ايرانيان مقيم سوئد برای برگزاری شب شعر.
شب شعر در کنسرتوسه به علت بيماری اجرا نمیشود.
يک ماه بعد شب شعر در يوتهبوری.
دو شب شعر در اوسه جيمنازيومِ استکهلم.
از طرف تلهويزيون استکهلم با او مصاحبه انجام میشود.
بازگشت به ايران
انتشار شعرهای جديدی از حافظ، مولوی و نيما يوشيج به صورت نوار کاست با صدای شاعر.
۱۳۷۴
به پايان بردن ترجمهی دنآرام. ۱۷/۷. شروع به بازخوانی و ويراستاری.
کنگرهی بزرگداشت احمد شاملو در دانشگاه تورنتو کانادا، روزهای ۲۱ و ۲۲ اکتبر ۱۹۹۵ به سرپرستی انجمن نويسندهگان ايرانی کانادا.
انتشار منتخبی از ۶ شعر به زبان اسپانيايی با نام بامداد در مادريد، به ترجمهی کلارا خانِس شاعر اسپانيايی.
۱۳۷۵
عمل جراحی روی عروق گردن انجام میشود (۱۹ فروردين).
انتشار پريا و دخترای ننهدريا با صدای شاعر. به صورت نوار کاست.
عمل جراحی روی عروق پای راست انجاممیشود (اول اسفند).
۱۳۷۶
عمل جراحی روی عروق پا تکرارمیشود. (اول فروردين)
تکثير مجدد حافظ، مولوی، و نيمايوشيج به صورت CD با صدای شاعر.
. انتشار مجموعهی اشعار در آستانه
تکثير مجدد پريا و دخترای ننه دريا به صورت CD با صدای شاعر.
پای راست شاعر را از زانو قطع کردند. ۲۶ ارديبهشت، بيمارستان ايرانمهر.
دفتر هنر، ويژهی احمد شاملو، سال چهارم، شماره ۸، مهرماه. در آمريکا. صاحب امتياز و سردبير بيژن اسدی پور، در .USA، NJ
کتاب کوچه، انتشارات مازيار، دفتر پنجم الف. قطع وزيری ۱۶۵۲ صفحه.
دفتر هنر، ويژهی تقی مدرسی و احمد شاملو، سال چهارم، شماره ۹، اسفند . ۱۳۷۶. در آمريکا . صاحب امتياز و سردبير بيژن اسدی پور. در USA، NJ
در جدال با خاموشی، منتخب اشعار، اسفندماه. انتشارات سخن.
۱۳۷۷
ترجمهی جديد گيلگمش را به پايان میبرد.
بُنبستها و ببرهای عاشق، منتخب اشعار. انتشارات يوشيجـ ثالث.
کتاب کوچه، حرف ب، مجلد اول، انتشارات مازيار.
منتخبی از ۲۸ شعر شاملو به سوئدی
.کتاب کوچه (حرف ب) مجلد دوم ، انتشارات مازيار. قطع وزيری
کتاب کوچه (حرف ب) مجلد سوم ، انتشارات مازيار. قطع وزيری .
کتاب کوچه (حرف آ) در يک جلد. انتشارات مازيار.
۱۳۷۸
۱۳۷۸ کتاب کوچه (حرف آ) در يک مجلد، انتشارات مازيار . قطع وزيری ۱۰۶۰ صفحه.
کتاب کوچه (حرف الف) جلد اول، انتشارات مازيار . قطع وزيری ۹۱۲ صفحه.
کتاب کوچه (حرف الف) جلد دوم، (اول فروردين).انتشارات مازيار . قطع وزيری.
کتاب کوچه (حرف پ) جلد اول، (اول فروردين).انتشارات مازيار . قطع وزيری.
کتاب کوچه (حرف پ) جلد دوم، انتشارات مازيار . قطع وزيری ۱۳۴۲ صفحه.
مجموعهی آثار احمد شاملو دفتر يکم : شعر بخش اول انتشارات زمانه
مجموعهی آثار احمد شاملو دفتر يکم : شعر بخش دوم انتشارات زمانه ( از قطعنامه تا در آستانه )
مدايح بی صله (مجموعهی اشعار) انتشارات زمانه ( چاپ اول در ايران)
منتخبی از ۳۲ شعر شاملو به سوئدی در ۸۵ صفحه
منتخبی از ۲۷ شعر شاملو به سوئدی
دريافت جايزهي از آذر محلوجيان جايزه را به نمايندگی دريافت میکند.
۱۳۷۹
کتاب کوچه (حرف ت) جلد اول، انتشارات مازيار، قطع وزيری، ۵۹۶ صفحه.
حديث بیقراریی ماهان ( مجموعه شعر) انتشارات مازيار.
پايان ترجمههای سه نمايشنامه از فدريکو گارسيا لورکا.
خانهی برناردا آلبا
عروسیی خون ( با بازبينی مجدد)
يرما.
منتخبی از اشعار به زبان اسپانيائی
ساعت ۹ غروب روز يکشنبه ۲ مرداد در منزلش در دهکده روحاش پرواز کرد و از شکنجهی تن آزاد شد.
۱۳۸۰
قصههای کتاب کوچه، چاپ اول، انتشارات مازيار.
شيخ محمود شبستری
شيخ سعدالدين محمود بن امين الدين عبدالکريم بن يحيي شبستري از عرفا و شعراي نامي قرن هفتم و هشتم هجري است. او در سال ۶۸۷ه. در ايام سلطنت کيخاتوخان در قصبه شبستر واقع در هشت فرسخي تبريز متولد شد و در عهد سلطان محمد خدابنده و ابوسعيد بهادرخان در شهر تبريز مرجع علما و مضلا بود.
شبستري پس از کسب دانش در تبريز به مسافرت در شهرهاي مختلف پرداخته و در سفر به مصر، شام، حجاز از علما و مشايخ اين سرزمين ها کسب دانش توحيد کرده است. او خود در اين باره مي گويد:
مدتي من زعمر خويش مديد
صرف کردم به دانش توحيد
در سفرها به مصر و شام و حجاز
کردم اي دوست روز و شب تک و تاز
سال و مه هم چو دهر ميگشتم
ده ده و شهر شهر مي گشتم
هم چنين شيخ محمد در سفري به کرمان در آنجا تاهل اختيار کرده و در آن شهر اولاد و احفادي از او به وجود آمده است که جمعي از ايشان اهل قلم و کمال بوده و به خواجگان شهرت يافته اند.
شبستري پسري به نام عبدالله داشته که جواني فاضل و کامل و ماهر در علوم مختلف به خصوص رياضي بوده است. وي در سال ۹۲۶ه. از جانب سمرقند به درباز روم رفته و سلطان سليم او را تعظيم بسيار کرده است. شيخ عبدالله مثنوي به نامه شمع و پروانه به نام سلطان سليم سروده و نيز رساله اي به زبان فارسي در قواعد معما به نام سلطان مذکور نوشته است.
شبستري سرانجام به تبريز باز گشته و در سال ۷۲۰ه. در ۳۳ سالگي وفات يافته و در شبستر وسط باغچه گلشن در جوار مزار استادش بهءاالدين يعقوبي تبريزي مدفون شده است. بعضي ها معتقدند که چون شبستري وصيت کرده که او را پاي مزار شيخ بهاءالدين دفن کنند و سال وفات بهاءالدين ۷۳۸ه. است و هم چنين چون باباابي سبشتري در مرض موت شبستري حاضر بوده و در همان ماه وفات شبستري فوت نموده و تاريخ وفات باباابي ۱۷ ربيع الاول سال ۷۴۰ه. است؛ پس سال وفات شبستري هم بايد ۷۴۰ه. باشد ضمنا با توجه به تجديد عمارت هاي مکرر مقبره شبستري احتمال آن داده شده که تاريج فوت نوشته شده بروي مزارش تغيير کرده باشد.
بعضي از معاصران، تاريخ وفات شيخ محمود را همان ۷۲۰ه. پذيرفته اند ولي تولد او را پيش از سال ۶۸۷ه. حدس زده اند و دليل آن را هم بعيد بودن ۲۶ سالگي شبستري براي شهرت فراوان او در عهد خدابنده ذکر کرده اند. شبستري پيرو مذهب سنت و جماعت و معتقد به عقايد اشعريان بوده است. لاهيجي شارح گلشن راز شيخ و مرشد شبستري را امين الدين مي نويسد. خود شيخ محمود نيز در مثنوي سعادت نامه از امين الدين ياد ميکند:
شيخ و استاد من امين الدين دادي الحق جوابهاي چنين
برخي هم استاد او را بهاءالدين يعقوبي تبريزي دانسته؛ اما با استنباط از عبارت صاحب روضات الجنان ميتوان هر دوي آنها را از اساتيد وي دانست.
آثار شبستري:
الف- آثار منظوم (ا- گلشن راز، ۲- سعادت نامه)
زندگي نامه ويليام شکسپير
در اوايل قرن شانزدهم ميلادي در دهکده اي نزديک شهر استرتفورد در ايالت واريک انگلستان زارعي موسوم به ريچارد شکسپير زندگي مي کرد. يکي از پسران او به نام "جان" در حدود سال 1551 به شهر استرتفورد آمد و در آنجا به شغل پوست فروشي پرداخت و "ماري آردن" دختر يک کشاورز ثروتمند را به همسري برگزيد . ماري در 26 آوريل 1564 پسري به دنيا آورد و نامش را "ويليام" گذاشت. اين کودک به تدريج پسري فعال ، شوخ و شيطان شد ، به مدرسه رفت و مقداري لاتين و يوناني فرا گرفت . ولي به علت کسادي شغل پدرش ناچار شد براي امرار معاش، مدرسه را ترک کند و شغلي براي خود برگزيند . برخي مي گويند اول شاگرد قصاب شد و چون از دوران نوجواني به قدري به ادبيات دلبستگي داشت که معاصرين او نقل کرده اند ، در موقع کشتن گوساله خطابه مي سرود و شعر مي گفت.
در سال 1582 موقعي که هجده ساله بود ، دلباخته دختري بيست و پنج ساله به نام "آن هثوي" از دهکده مجاور شد و با يکديگر عروسي کردند و به زودي صاحب سه فرزند شدند . از آن زمان زندگي پر حادثه شکسپير آغاز شد و به قدري تحت تأثير هنرپيشگان و هنر نمايي آنان قرار گرفت که تنها به لندن رفت تا موفقيت بيشتري کسب کند و بعداً بتواند زندگي مرفه تري براي خانواده خود فراهم نمايد.
پس از ورود به لندن به سراغ تماشاخانه هاي مختلف رفت و در آنجا به حفاظت اسبهاي مشتريان مشغول شد ولي کم کم به درون تماشاخانه راه يافت و به تصحيح نمايشنامه هاي ناتمام پرداخت و کمي بعد روي صحنه تئاتر آمد و نقشهايي را ايفا کرد . بعدا وظايف ديگر پشت صحنه را به عهده گرفت . اين تجارب گرانبها براي او بسيار مورد استفاده واقع شد و چنان با مهارت کارهايش را پيگيري کرد که حسادت هم قطاران را برانگيخت.
در آن دوره هنرپيشگي و نمايشنامه نويسي حرفه اي محترم و محبوب تلقي نمي شد و طبقه متوسط که تحت تأثير تلقينات مذهبي قرار داشتند ، آن را مخالف شئون خويش مي دانستند . تنها طبقه اعيان و طبقات فقير بودند که به نمايش و تماشاخانه علاقه نشان مي دادند.
در آن زمان بود که شکسپير قطعات منظومي سرود که باعث شهرت او شد و در سال 1594 دو نمايش کمدي در حضور ملکه اليزابت اول در قصر گوينويچ بازي کرد و در 1597 اولين کمدي خود را به نام "تقلاي بي فايده عشق" در حضور ملکه نمايش داد و از آن به بعد نمايشنامه هاي او مرتباً تحت حمايت ملکه به صحنه تئاتر مي آمد.
اليزابت در سال 1603 زندگي را بدرود گفت، ولي تغيير خاندان سلطنتي باعث تغيير رويه اي نسبت به شکسپير نشد . جيمز اول به شکسپير و بازيگرانش اجازه رسمي براي نمايش اعطا کرد . نمايشنامه هاي او در تماشاخانه "گلوب" که در ساحل جنوبي رود تيمز قرار داشت ، بازي مي شد. بهترين نمايشنامه هاي شکسپير درهمين تماشاخانه گلوب به اجرا درآمد . هرشب شمار زيادي از زنان و مردان آن روزگار به اين تماشاخانه مي آمدند تا شاهد اجراي آثار شکسپير توسط گروه پر آوازه " لرد چيمبرلين" باشند . اهتزاز پرچمي بر بام اين تماشاخانه نشان آن بود که تا لحظاتي ديگر اجراي نمايش آغاز خواهد شد . در تمام اين سالها خود شکسپير با تلاشي خستگي ناپذير - چه در مقام نويسنده و چه به عنوان بازيگر- کار مي کرد . اين گروه، علاوه بر آثار شکسپير، نمايشنامه هايي از ساير نويسندگان و از جمله آثار "کريستوفر مارلو" ي گمشده و نويسنده نو پاي ديگر به نام "جن جانسن" را نيز به اجرا در مي آورند ، اما احتمالا آثار استاد "ويليام شکسپير" بود که بيشترين تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه مي کشيد
اين تماشاخانه به صورت مربع مستطيل دو طبقه اي ساخته شده بود ، که مسقف بود ولي خود صحنه از اطراف ديواري نداشت و تقريباً در وسط به صورت سکويي ساخته شده بود و به ساختمان دو طبقه اي منتهي مي گشت که از قسمت فوقاني آن اغلب به جاي ايوان استفاده مي شد.
شکسپير بزودي موفقيت مادي و معنوي به دست آورد و سرانجام در مالکيت تماشاخانه سهيم شد. اين تماشاخانه در سال 1613 در ضمن بازي نمايشنامه "هانري هشتم" سوخت و سال بعد بار ديگر افتتاح شد ، که آن زمان ديگر شکسپير حضور نداشت ، چون با ثروت سرشار خود به شهر خويش برگشته بود . احتمالا شکسپير در سال 1610 يعني در 46 سالگي دست از کار کشيد و به استرتفرد بازگشت ، تا درآنجا از هياهوي زندگي در شهر لندن دور باشد . چرا که حالا ديگر کم و بيش آنچه را که در همه آن سالها در جستجويش بود به دست آورده بود. نمايش نامه هايي که در اين دوره از زندگيش نوشته " زمستان" و " توفان" هستند که اولين بار در سال 1611 به اجرا در آمدند.
در آوريل سال 1616 شکسپير چشم از جهان بست و گنجينه بي نظير ادبي خود را براي هموطنان خود و تمام مردم دنيا بجا گذاشت . آرمگاه او در کليساي شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسکوني او با وضع اوليه خود هميشه زيارتگاه علاقمندان به ادبيات بوده و هر سال در آن شهر جشني به ياد اين مرد بزرگ برپا مي گردد.
ارزش ادبي شکسپير
شکسپير در حقيقت شاعر انسانيت و نقاش خصايل خوب و بد انساني است . نمايشنامه هاي تاريخي او به وقايع بي روح و کهنه، روح تازه اي مي بخشند و شخصيتهاي ادوار مختلف تاريخ را با طرز فکر و عادات و خصوصيات هر دوره براي خواننده و بيننده مجسم مي سازند . قدرت او در تلفيق و ترکيب صحنه هاي واقعي پراکنده ، به صورت يک جريان واحد و مربوط به همه حاکي از زبردستي بي نظير او در فن نمايش است. نمونه اين هنر را مي توان در تشريح دوره نفرت انگيز سلطنت "جان" يا کناره گيري "ريچارد دوم" يا مصيبتهاي "هانري چهارم" يافت.
هنر او در مجسم ساختن صحنه هاي غم انگيز و خنده آور به اوجي مي رسد که بي سابقه است . او قادر است تماشاچي را بي اختيار به خنده وادارد يا اشکهاي تأثر او را سرازير سازد. بازيگراني از قبيل "فالستاف" و "گوبو" و دلقکهاي نمايشنامه هاي مختلف او نمونه هاي جالبي از اين قدرت ابداع مي باشند. در صحنه هاي درام کمتر وقايع در ادبيات مانند مرگ کلئوپاترا، مرگ رومئو و ژوليت و خفه شدن دزدمونا بدست اتللو و برخي از صحنه هاي مکبث يا رفتار دختران "ليرشاه" نسبت به پدر خود يافت مي شود.
در اغلب نمايشنامه هاي شکسپير پريان و ارواح و جادوگران نقش فراواني به عهده دارند که نمونه آن " اوبرون" و " پک"، روح قيصر، روح پدر هملت، و سه خواهر جادوگر در مکبث مي باشند.
در نتيجه مي توان گفت که نمايشنامه هاي او از لحاظ تنوع موضوع ، غني بودن لغت ، طرز تشريح وقايع و وحدت هدف و نتيجه، کم نظير است و اگر چه در هر نمايشنامه وقايع متعددي مانند رشته هاي رنگارنگ ، به هم بافته شده ، ولي همه آنها جنبه تزئيناتي دارد که در عين حال به اين قالي بزرگ ادبي جلوه و شکوه خاصي بخشيده به طوري که سادگي ، پيوستگي و وحدت زمينه اصلي آن را از بين نمي برد و از لطف و تناسب آن نمي کاهد.
صحنه تئاتر دوره شکسپير شکوه ، جلال ، ابزار و وسايل تماشاخانه امروزي را نداشت و به صورت سکويي باز و ساده ساخته شده بود ، که بازيگران با البسه خود و بدون هيچ گونه دکور روي آن بازي مي کردند و در نتيجه درک بسياري از تغييرات صحنه و مفهوم حقيقي به عهده تماشاچي گذاشته مي شد . تعجب اين است که با وجود فقدان اين وسايل نمايشنامه هاي شکسپير آن ارزش واقعي خود را از کف نداده و هنوز مورد پسند بسياري از مردم قرار مي گيرد . البته در تماشاخانه هاي امروزي و فيلمهايي که بر مبناي اين نمايشنامه ها تهيه مي شود ، دخل و تصرف زيادي در وضع صحنه ها به عمل مي آيد ، تا بيننده و شنونده به آساني بتوانند پيوستگي وقايع يا تغييرات صحنه را درک کند، همين نکته گواه بر اين است که بينندگان تئاتر عهد شکسپير تا چه حد به هنر و نمايشنامه علاقه داشتند ، که بدون وجود تسهيلات امروزي حداکثر لذت را از آثار او مي بردند.
هنر شکسپير در نمايشنامه نويسي تنها از لحاظ توجه کامل به وضع صحنه و تغييرات لازم نيست؛ بلکه او همانند يک روانشناس واقعي مي داند که چطور صحنه هاي غم انگيز را با صحنه هاي کمدي تلفيق کند ، تا جنبه هاي مختلف حواس پنجگانه را اقناع نمايد و با ايجاد اوضاع متضاد، احساس معين يا نکته مخصوص را تاکيد کند و از شدت عمل و پيمودن راه افراط خودداري نمايد . نمونه اين هنر را مي توان مخصوصاً در نمايشنامه هاي غم انگيز او يافت . در نمايشنامه مکبث موقعي که احساسات شخصي به علت خيانت حيواني مکبث و همسرش به اوج شدت خود رسيده صحنه شوخي هاي مستانه و حماقت دربان آغاز مي شود ، تا بيننده را بخنداند و به او بار ديگر آرامش خاطر ببخشد که بتواند به نتايج جنايت در صحنه هاي بعدي توجه و تعمق کند . در نمايشنامه هملت موضوع داستان در حقيقت متعلق به تمام ادوار زندگي است و جنبه يک تحقيق رواني را دارد که چطور شخصي در زندگي دچار شک و ترديد مي شود و تاثير آن چيست.
در تمام موارد شکسپير ناچار بود متکي به قدرت و قوت موضوع داستان و طرز تشريح آن باشد و در زمان حاضر هم ، هر هنرپيشه انگليسي که آرزو دارد به اوج شهرت هنر خود برسد ، سعي مي کند اول شهرتي به عنوان بازيگر نمايشنامه هاي شکسپير پيدا کند . چون تنها آهنگ ، بيان ، حرکت و فصاحت اوست که مي تواند در تماشاچي تأثير داشته باشد، نه تزئينات و زمينه هاي کمکي و وسايل که در عين حالي که براي مجسم ساختن صحنه ضروري است؛ مانع از اين است که هنر پيشه بتواند نبوغ و هنر خود را به حد کمال عرضه بدارد.
هدف شاعر بحث در اخلاقيات نيست ، بلکه انگيزه اي وسيع تر از ترويج يک مکتب ، عقيده يا نکته اخلاقي دارد . کوشش نويسنده نمايشنامه در اين است که به جاي ترشيح افکار يا خصايص معين جنبه هاي مختلف زندگي واقعي را ترسيم کند که مربوط به مکان يا زمان يا شرايط معيني باشد و يا واکنش افرادي را که از لحاظ فکري، احساساتي، بدني يا روحي با هم متفاوت مي باشند ، ولي گردش زمانه آنها را در يک جا جمع کرده است نسبت به يکديگر مجسم سازد . بنابراين نمايشنامه نويس بايد مفهوم زندگي را درک کرده و با انواع مردمي که در نقاط مختلف دنيا ديده مي شوند ، آشنا شده باشد . يعني در حقيقت قدرت مشاهده و قوه تشخيص او در مورد خصوصيات اخلاقي افراد به مقدار حداکثر، تقويت شده باشد و در نمايشنامه خود اين افراد را تحت شرايط معيني که ساخته و پرورده فکر خود او است قرار دهد ، تا نتيجه معيني بدست آورد . در اين صورت اين افراد بايد تا حدي حقيقي و واقعي جلوه گر شوند، که تصور نشود آنها عروسک هايي در دست نويسنده بودند که به اين سو و آن سو کشانده شدند . قهرمان داستان بايد حقيقتاً صورت قهرمان را پيدا کند و شياد به شکل شياد، دلقک واقعاً خنده آور گردد ، فيلسوف خود را فيلسوف نشان دهد و زنان داستان خصلت زنان را مجسم سازند.
اگر نويسنده نمايشنامه زياد از حد در اعمال و طرز فکر بازيگران ساخته دست خويش مداخله کند ، فاصله زيادي بين افراد حقيقي و بازيگران داستان بوجود مي آورد ، که ديگر نمي توان حقيقت وجود آنها را باور کرد.
شکسپير در اين مورد خود را قاضي بي طرفي نشان مي داد و شخصيتهاي داستان را به حال خود مي گذاشت تا حقيقت دروني خود را نشان دهند . به همين جهت نمي توان به آساني درک کرد که فلسفه و نظريه شکسپير درباره زندگي چيست.
افکار و عقايدي که شخصيتهاي نمايشنامه هاي شکسپير ابراز مي دارند ، به قدري متنوع و در بسياري از موارد متضاد است که بايد آن را متعلق به خود آنها دانست و نمي توان گفت همه آنها نماينده افکار شکسپير است؛ چون دليل برتري يک نويسنده اين است که خود را به انواع نظريه ها مسلط سازد به طوري که نتوان او را به صورت معين و مشخص شناخت.
فرد معمولي براي صحبت هاي عادي احتياج به دو يا سه هزار لغت دارد و برخي از مردم هم در حد کمتر از دو هزار کلمه بکار مي برند . "ميلتون" شاعر معروف انگليسي که از نوابغ محسوب مي شود ، در حدود هشت هزار لغت به کار برده ، ولي در آثار شکسپير در حدود بيست و يک هزار لغت ديده مي شود . به همين جهت مطالعه متون اصلي او به زبان انگليسي ، خالي از اشکال نيست و نه تنها احتياج به فرهنگ جامعي دارد ، بلکه در بسياري از موارد توضيحات نقادان و محققين اين درام نويس، ضروري است و گذشته از آن قوه حدس و تشخيص خواننده اين درام نويس ضروري است و خواننده پس از آشنايي کافي به آثار او درک مطالب بغرنج ، که اکثراً در قالبي بسيار موجز به رشته تحرير درآمده ، را آسانتر مي سازد.
مجموعه آثار
با توجه به تعداد نمايشنامه هايي که هر ساله از شکسپير به صحنه مي آمد ، مي توان اين طور نتيجه گرفت که او آنها را بسيار سريع مي نوشته است. مثلا گفته شده او فقط دو هفته وقت صرف نوشتن نمايشنامه "زنان سر خوش وينزر" (که در سال 1601 اجرا شد) کرده است . البته اين بسيار هيجان آور است که شکسپير را در حالتي شبيه به آنچه در اين نقاشي مي بينيم ، در ذهن مجسم مي کنيم، که تنها با تخيلات و الهامات خود در يک اتاق زير شيرواني کوچک نشسته است و با شتاب چيز مي نويسد، اما واقعيت غير از اين بود. آن طور که گفته مي شود شکسپير بيشتر نمايشنامه هايش را دراتاق کوچکي در انتهاي ساختمان تماشاخانه مي نوشته است . به احتمال زياد شکل فشرده اي از نمايشنامه را از طرح داستان گرفته تا شخصيتها و ساير عناصر نمايشي، با شتاب به روي کاغذ مي آورده... بعد آن را کمي مي پرورانده و در پايان، زماني که بازيگرها خود را با نقشهاي نمايشي انطباق مي دادند ، شکل نهايي آن را تنظيم مي کرده است.
طرحهاي شکسپير اغلب چيز تازه اي نيستند . در حقيقت او اين قصه را از خود خلق نمي کرده، بلکه آنها را از منابع مختلفي مثل تاريخ، افسانه هاي قديمي و غيره بر مي گرفته است. يکي از منابع آثار شکسپير کتابي بوده به نام "شرح وقايع انگلستان، اسکاتلند و ايرلند" اثر "هالينشد" شکسپير قصه هاي بسياري از نمايشنامه خود را از جمله: "هانري پنجم"، "ريچارد سوم" و "لير شاه" را از همين کتاب گرفت.
ازديگر آثاري که از نمايشنامه هاي شکسپير به جا مانده است مي توان به : هملت، شب دوازدهم، اتللو، هانري چهارم، هانري پنجم، هانري ششم، تاجر ونيزي، ريچارد دوم، آنطور که تو بخواهي، رومئو و ژوليت، مکبث، توفان، تلاش بي ثمر عشق ... اشاره کرد.
نمايشنامه رومئو و ژوليت در پنج پرده و بيست و سه صحنه تنظيم شده و اگر نمايشنامه تيتوس اندرونيکوس را به حساب نياوريم ؛ اولين نمايشنامه غم انگيز شکسپير محسوب مي شود . تاريخ قطعي تحرير آن معلوم نيست و بين سالهاي 1591 و 1595 نوشته شده ، ولي سبک تحرير و نوع مطالب و قراين ديگر نشان مي دهد ، که قاعدتاً بايستي مربوط به سال 1595 باشد.
ميرزا محمد علي، متخلص به صائب، از معروفترين شاعران عهد صفويه است. تاريخ تولدش معلوم نيست، و محل تولد او را بعضي در تبريز و بسياري در اصفهان دانستهاند؛ اما خاندان او مسلماً تبريزي بودهاند.
پدرش از بازرگانان اصفهان بود و خود يا پدرش به دستور شاه عباس اول صفوي با جمعي از تجار و مردم ثروتمند و متشخص از تبريز كوچ كرد و در محله عباس آباد اصفهان ساكن شد. عموي صائب، شمس الدين تبريزي شيرين قلم، مشهور به شمس ثاني، از استادان خط بود.
صائب در سال 1034 هـ . ق از اصفهان عازم هندوستان شد و بعد به هرات و كابل رفت. حكمران كابل، خواجه احسن الله مشهور به ظفرخان، كه خود شاعر و اديب بود، مقدم صائب را گرامي داشت. ظفرخان پس از مدتي به خاطر جلوس شاه جهان، عازم دكن شد و صائب را نيز با خود همراه بود. شاه جهان، صائب را مورد عنايت قرار داد و به او لقب مستعدخان داد
(برخي بر اين باورند كه اين لقب را درويشي به او داده است).
در سال 1039 هـ.ق كه صائب و ظفرخان در ركاب شاه جهان در برهانپور بودند، خبر رسيد كه پدر صائب از ايران به اكبرآباد هندوستان آمده است و ميخواهد او را با خود به ايران ببرد. صائب از ظفرخان و پدر او، خواجه ابوالحسن تربتي اجازه بازگشت خواست، اما حصول اين رخصت تا دو سال طول كشيد. در سال 1042 هـ.ق، كه حكومت كشمير به ظفرخان (به نيابت از پدرش) واگذار شد، صائب نيز به آن جا رفت، و از آن جا هم به اتفاق پدر عازم ايران شد. پس از بازگشت به ايران، در اصفهان اقامت گزيد و فقط گاهي به شهرهايي از قبيل قزوين، اردبيل، تبريز و يزد سفر كرد. صائب در ايران شهرت فراوان يافت و شاه عباس دوم صفوي او را به لقب ملك الشعرايي مفتخر ساخت.
وفات صائب در اصفهان اتفاق افتاد. سن او به هنگام وفات از 65 تا 71 گفتهاند. آرامگاه او در اصفهان و در محلي است كه در زمان حياتش معروف به تكيه ميرزا صائب بود. تعداد اشعار صائب را از شصت هزار تا صد و بيست هزار و سيصد هزار بيت و بالاتر نيز گفتهاند. ديوان او مكرر در ايران و هندوستان چاپ شده است. صائب خط را خوش مينوشت و به تركي نيز شعر ميسرود.
پس از قرن پنجم هجري، زبان شعر فارسي به همت شاعران عارفي نظير، سنايي، نظامي، مولانا، سعدي و حافظ در سبكي ويژه كه بعدها سبك عراقي ناميدندش، استحاله شد. پيش از ظهور اين بزرگان، شعر فارسي مبتني بر دريافتهاي حسي و بدوي از هستي بود.
حماسه و قصيده غالبترين انواع ادبي و در مرحلهاي پس از اين دو، غزل عرصه بيان احساسات و عواطف شاعران موسوم به سبك خراساني محسوب ميشد.
سبك خراساني بر عناصري چون فخامت زبان و تصاوير شفاف و محسوس همراه با حس عاطفي غليظ بنياد گرفته بود.
جهان بيني اكثر شاعران اين دوره (به استثناي يكي دو تن) بيش از آن كه افلاكي و حقيقي باشد، مجازي و دنيوي بود. شعر فارسي با گذر از سبك خراساني و حضور و ظهور خلاق شاعراني عارف در آن، زيبايي سرشار و متعالي و ظريفي عظيم و غني و وجوهي چندگانه پيدا كرد و انديشه عرفاني غالبترين صبغه دروني آن شد.
هر كدام از بزرگان اين سبك همچون قلههاي تسخير ناپذيري شدند كه با گذشت ساليان دراز، هنوز سايه سنگينشان بر شعر و ادب فارسي گسترده است.
در اين سبك، برخلاف جهان حسي و ملموس سبك خراساني، شعر پاي در وادي مفاهيم انتزاعي گذاشت. به گونهاي كه شاعران بزرگ، متفكران بزرگي نيز بودند.
در همين دوران بود كه غزل فارسي با دستكار بزرگاني چون خافظ و سعدي به اوج حقيقي خويش نزديك شد.
پس از قرن هشتم هجري اغلب شاعران، جز حفظ سنت و حركت در حد و حدود و حاشيه آثار گذشتگان گامي فراپيش ننهادند. از قرن نهم به بعد، گروهي از شاعران ـ در جستجوي راهي تازه ـ كوشيدند تا شعر خود را از تقليد و تكرار رهايي بخشند.
كوششهاي اين گروه در بيان صميمانه و صادقانه حس و حال دروني و زباني سهل و ساده و دور از تكلف و مناظره عاشق و معشوق خلاصه شد.
از شاعران اين گروه كه در تذكرهها با عنوان شاعران «وقوعي» و يا مكتب وقوع نام برده ميشوند، كساني همچون بابافغاني، وحشي بافقي، اهلي و هلالي از بقيه معروفند.
آثار شاعران مكتب وقوع اگر چه در كنار آثار ديگر سبكها اهميتي درخور پيدا نكرد، اما همچون پل ارتباطي بين سبك عراقي و سبك هندي زمينهاي براي پيدايش «طرز نو» بود. مرور اين دو بيت از وقوعي تبريزي (از شاعران سبك وقوع) خالي از فايده نيست:
زينسان كه عشق در دلم امروز خانه ساخت
ميبايدم به درد دل جاودانه ساخت
چون مرغ زخم خورده برون شد ز سينه دل
آن بال و پر شكسته كجا آشيانه ساخت؟
از آغاز قرن دهم هجري تا ميانه قرن دوازدهم هجري، شعر فارسي رنگ و بويي ديگر به خود گرفت و شاعران معيارهاي زيبا شناختي جديدي را مبناي آفرينش آثار خود كردند و به كسب تجربههايي تازه پرداختند كه بعدها اين «طرز نو» به سبك هندي معروف شد.
از مهمترين علل نامگذاري اين شيوه به سبك هندي، مهاجرت بسياري از اين شاعران به سرزمين اسرار آميز هند بود. محققان دلايل بسياري بر علت مهاجرت شاعران ايراني به هند، ذكر كردهاند؛ از جمله استاد گلچين معاني مهمترين اين عوامل را در «خروج شاه اسماعيل اول، سختگيريهاي شاه تهماسب، فتور ارباب مناصب در زمان شاه اسماعيل دوم، قتل عام شاهزادگان كه مروج و مربي شاعران بودند، فتنههاي پياپي ازبكان.
دعوت شاهان هند از ايشان، همراهي سفيران ايران، رنجش و ناخرسندي آزردگي از خويشان يا همشهريان، درويشي و قلندري، پيوستن به آشنايان و بستگان خود كه در آن سامان مقام و منصبي داشتهاند، سفارت، تجارت، سياحت. عياشي و خوشگذراني، ناسازگاري روزگار، پيدا كردن كار، راه يافتن به دربار هند و ...» ميداند.
در هر صورت، زبان فارسي كه سالها پيشتر از ورود اين شاعران به هند در آن ديار گسترش يافته بود، با حضور اين طوطيان شكرشكن، جاني دوباره و رونقي بسزا گرفت. بسياري از حكام و پادشاهان هند از علاقمندان شعر و ادب پارسي به شمار ميرفتند. حمايت اين پادشاهان از شاعران فارسي زبان و تأثير محيط و فرهنگ بومي هند، بر ذهن و ذوق اغلب آنان تأثيراتي خاص به جاي گذاشت.
زادگاه «طرز نو» ايران بود؛ اما اين شيوه در هند رشد و نمو كرد و شكل كمال يافته خود را بازيافت.
شاعران بزرگي همچون صائب، كليم، طالب، عرفي و ... از مهاجريني بودند كه به طور مستقيم و از نزديك، محيط و فرهنگ هندي را آزمودند و تجربه كردند.
علاوه بر اينان بزرگاني چون بيدل دهلوي، غني كشميري و غالب دهلوي، شاعراني هندي الاصل فارسي زباني بودند كه در دوره متأخر اين سبك ظهور كردند و نگاهي سبگ شناسانه به آثارشان حكايت از چيرگي مفرط ذوق و فرهنگ هندي بر آثارشان نسبت به شاعران گروه اول دارد.
هر شاعر در افق خاصي از هستي قادر به كشف و دريافت لحظات و حالات شاعرانه زندگي است. سبك و شيوه هر شاعري در سرودن شعر نيز، شيوهاي منحصر و يگانه است؛ چرا كه آفاق درك و دريافتهاي شهودي و كشفي شاعران با يكديگر متفاوت است.
از طرفي به دليل آن كه همواره گروهي از شاعران در يك دوره معين تاريخي و در يك جامعه زندگي ميكنند و تحت تأثير عوامل مشترك همچون روح حاكم بر انديشههاي رايج در آن زمان و مسائل اجتماعي و... قرار ميگيرند، زبان شعر يك دوره، صاحب ويژگيها و مؤلفههايي ميشود كه در آثار شاعران آن عهد مشترك است.
معمولاً اين ويژگيها و مؤلفههاي مشترك را در زيرمجموعه سبكهايي كه به سبكهاي دورهاي موسوم است، بررسي ميكنند.
در واقع، اطلاق نام واحد سبك خراساني، سبك عراقي و سبك هندي بر آثار شاعران در محدودههاي معين تاريخي فقط با توجه به اشتراكاتي كه در زبان شعر جميع آنها وجود دارد، ممكن و ميسر ميشود.
البته، عناصر مشترك موجود بايد در بسامدي بالا در آثار يك گروه از شاعران تكرار شود تا امكان نامگذاري و طبقهبندي آنها وجود داشته باشد. باري، آثار هر شاعر در عين آن كه قابل طبقهبندي در يك سبك دورهاي مشخص است.
سبكي ويژه و منحصر و فردي را نيز داراست. سبكي يگانه كه همچون خطوط انگشتانش، امضاي اثر او به شمار ميرود. چرا كه سبك و زبان آيينه احوال آفاقي و انفسي شاعرند .
اينك، به برخي از مهمترين عناصر و ويژگيهاي سبكي و زباني شعر صائب كه به صورتي گسترده و با بسامدي بالا در شعر وي و معاصرانش وجود دارد، اشاراتي هر چند مختصر ميكنيم:
1 ـ گرايش كلي زبان شعر از شيوه فخيم عراقي (زبان خواص) به سمت زباني صميمي و مردمي است (زبان عوام) معيارهاي زيبايي شناختي به طور كلي با دوره پيشين متفاوت است و شاعران در نسبتي متوازن با پسند مردم شعر ميسرايند. فخامت و استواري زبان چندان جايگاه مهمي در شعر اين عصر ندارد. اصطلاحات و تعبيرات عاميانه در بيپيرايهترين شكل زباني خود، بيتكلف و رها در شعر حضور مييابند.
ظهور شاعراني از بطن جامعه همچون صاحبان حرفهها و پيشهها و رهايي شعر از سيطره دربارها به معنايي كه در دورههاي پيشين وجود داشت و همچنين دوري از روش اهل فضل و مدرسه را ميتوان از مهمترين محركها و انگيزههاي ايجاد چنين حركتي در زبان شعر اين دوره دانست:
بلبل رنگين نوايي بر سر كار آمده است
آب و رنگ تازهاي بر روي گلزار آمده است
وقت گلشن خوش كه گلريزان ابر رحمت است
چشم پل روشن! كه آب امسال سرشار آمده است
گوش تا گوش زمين از گفتگوي ما پر است
تا خط بغداد اين جام از سبوي ما پر است
2ـ عنصر خيال در شعر صائب و شاعران سبك هندي از مهمترين عناصر سبكي است و حضوري گسترده و متنوع در شعر اين شاعران دارد. صورتهاي گوناگون بياني تخيل، همچون تشبيه، استعاره، كنايه و تمثيل در بسامدي بالا در آثار صائب و ... به چشم ميخورد. حضور تخيل در شعر اين شاعران گاه عناصر ديگري همچون عاطفه شاعرانه را تحت الشعاع خود قرار ميدهد و از فروغ آن ميكاهد.
تصويرسازيهاي درخشان، بهرهگيري مفرط از نوعي استعاره كه جاندار انگاري اشيا و شخصيت بخشيدن به آنها مهمترين هدف آن به شمار ميرود و امروز تشخيص ناميده ميشود و گشودن پنجرههاي خيال به سمت آفاق تازه و شعر شاعران طرز نو را سرشار از چشم اندازهاي بديع و رنگين و لحظات خيال انگيز كرده است:
شب كه سرو قامت او شمع اين كاشانه بود
تا سحرگه برگريزان پر پروانه بود
مهر را سوختگان بوته خاري گيرند
ماه را زندهدلان شمع مزاري گيرند
سحرگه چهره خورشيد را به خون شستند
گليم بخت من از آب نيلگون شستند
خبر كبوتر چاه ذقن به بابل برد
تمام بابليان دست از فسون شستند
شستم به خون ز صفحه دل، مهر آسمان
زان دشنهها كه بر جگر آفتاب زد
3ـ ايجاز: اشتياق به آوردن مضامين نو و معاني بيگانه و پرداخت آن در يك بيت در لفافهاي از هنرهاي بياني (به ويژه استعاره) منجر به ايجازي فوق العاده (و گاه مخل) در اشعار نوپردازاني نظير صائب، كليم، غني، بيدل و... شده است.
4 ـ ارسال المثل و تمثيل: ارسال المثل، آوردن ضرب المثلي در شعر به عنوان شاهد مثال است. اين صنعت مورد توجه صائب و شاعران سبك هندي بود. اما نكته جالب اين است كه بسياري از مصرعهاي برجسته اين گروه از شاعران و به ويژه صائب به خاطر دلنشيني و مقبوليت خاصش در بين مردم در زمان شاعر و پس از او به صورت ضرب المثلهاي رايج زبانزد اهل كوي و برزن ميشد.
... اما تمثيل كه از ويژگيهاي عمده اين سبك به شمار ميرود، چنان است كه شاعر در يك مصرع، مطلب و مضموني اخلاقي يا عرفاني كه معمولاً انتزاعي است، بيان ميكند و در مصرع دوم با ذكر مثالي از طبيعت، اشيا و يا آوردن تصويري محسوس، دليلي براي اثبات آن ميآورد. در برخي از اين تمثيلها، گاه دو مصراع به لحاظ نحوي كاملاً مستقلند و هيچ حرف ربط يا شرطي آن دو را با يكديگر پيوند نميدهد. تمثيلات شعر صائب كليم و بيدل از معروفترين تمثيلات شعر فارسي است:
من از بيقدري خار سر ديوار دانستم
كه ناكس كس نميگردد از اين بالانشينيها
ظالم به ظلم خويش گرفتار ميشود
از پيچ و تاب نيست رهايي كمند را
ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم
موجيم كه آسودگي ما عدم ماست
جسم خاكي مانع عمر سبك رفتار نيست
پيش اين سيلاب كي ديوار ميماند به جا
5 ـ تأكيد بر استقلال واحد بيت در غزل: غزل سبك هندي مبتني بر واحد بيت است. شاعران اين سبك به ابيات يك غزل، به لحاظ محتوا و مضمون چنان استقلالي ميبخشند كه غزل به صورت مجموعهاي از مضامين متنوع و متفاوت درميآمد. ابياتي كه فقط با ضربآهنگ قافيهها و تكرار رديفها، از نظر موسيقيايي صورت نظمي پريشان به خود ميگرفت. اگر چه ساختار شعر فارسي از آغاز بر بنياد ساختار شرقي وحدت در عين كثرت بود، اما در سبك هندي اين ساختار به صورتي افراطي به تفرد ابيات گرايش يافت و وحدت دروني به سرحد صورت قالب و پيوند قافيه و رديف تقليل پيدا كرد.
ريشههاي استقلال ابيات در غزل فارسي را به صورت متشخص در غزل حافظ و شيوه مضمون پردازانه وي ميتوان بازجست. (مثل همه ويژگيهاي ديگر شعرش در عين اعتدال و ظرافت.)
ظهور مفرط اين پديده در سبك هندي را ميتوان در اصرار شاعران اين سبك به آوردن مضامين نو و برجسته دانست؛ به گونهاي كه هر مضمون در نهايت ايجاز در يك بيت گنجانده ميشد و شاعر بناچار تمام كوشش خود را صرف پروراندن مضمون مورد نظر خويش در يك بيت ميكرد و ابياتي با مضامين مختلف و گاه متناقض اما با وزن و قافيه و رديف مشترك در يك غزل ميسرود. مصرع برجسته به گفته صائب چون تير شهاب، جگر سوز و در يادها ماندني بود و ديگر اين كه، شاعران طرز نو دوستدار آن بودند كه اشعارشان در لايههاي مختلف اجتماع نفوذ كند و زبانزد و ضرب المثل كلام خاص و عام باشد. صائب فرموده است:
برزبانها وصف قددلستان خواهد دويد
مصرع برجسته برگردجهان خواهد دويد
6 ـ گستره وسيع واژگاني و تركيبات و ...
7 ـ بسامد بالاي رديفهاي اسمي در شعر صائب، از ديگر مميزات شعر او به سبك موسوم به هندي است. رديفهاي اسمي از علل عمده توسع خيال در شعر است؛ چرا كه شاعر ناچار ميشود در هر بيت به تصويرسازيي كه به نوعي با رديف ارتباط دارد، بپردازد؛ رديفهايي نظير: رقص، خط، شمع، حرف، گل، صبح، رنگ و آفتاب مكرر مورد استفاده صائب است و يك رديف مشترك، مضامين گوناگون و تصاوير متنوعي را به همراه خود يدك ميكشد:
از بس مكدرست در اين روزگار صبح
از دل نميكشد نفس بيغبار صبح
رخسار نو خط تو خوش آمد به ديدهاش
از شب كشيده سرمه دنبالهدار صبح
گلدسته بهشت برين، روي تازه است
برگ شكوفهاي است از اين شاخسار صبح
تر ميكند به خون شفق نان آفتاب
از راستي، چه ميكشد از روزگار صبح
سنت تتبع و تأمل در اشعار پيشينايان از آغاز طلوع شعر دري، در بين شاعران فارسي زبان وجود داشت. بسياري از شاعران علاوه بر مطالعه آثار شعر فارس به تأمل در اشعار شاعران عرب زبان نيز همت ميگمارند. صائب نيز از شاعراني بود كه به مطالعه آثار و دواوين گذشتگان و معاصرينش ارزش و اهميتي فوق العاده ميداد.
درنگ در آثار شاعران بزرگ درگذشته، علاوه بر دانش ادبي، آگاهي از ظرايف سبكهاي فردي شاعران را بر يكديگر ممكن ميساخت و از طرفي، شعر فارسي در دايره سنتي خويش در نحلهها و سبكهاي مختلف، هر بار از نو حياتي دوباره ميگرفت.
مطالعه آثار معاصرين گاه به نوعي داد و ستد ادبي (و يا گفتگو) منجر ميشد. جواب دادن به شعر يكديگر تفنني از اين دست بود. شاعران نوپرداز سبك هندي، با وجود نوآوريها و هنجارشكنيهاي خاص سبكي خود، ثمره سنت بالنده شعر فارسي بودند كه هيچ گاه نوآوريهايشان به طور مستقيم در تعارض با اشعار گذشتگان درنيامد.
كوشش اصلي شاعران اين سبك به طور مستمر صرف گريز از طرز تلقيهاي قالبي و تكراري از شعر و نگاه نو به هستي شد... .
نظري گذرا به ديوان صائب نشان ميدهد كه اين شاعر بزرگ چه مقدار تتبع و تأمل در آثار شاعران متقدم و معاصر خود داشته است:
فتاد تا به ره طرز مولوي، صائب
سپند شعله فكرش شدهست كوكبها
اين جواب آن غزل صائب، كه ميگويد كليم
هر چه جانكاه است در اين راه، دلخواه من است
ز بلبلان خوش الحان اين چمن صائب
مريد زمزمه حافظ خوش الحان باش
صائب از درد سر هر دو جهان باز رهي
سر اگر در ره عطار نشابور كني
اين غزل را از حكيم غزنوي بشنو تمام
تا بداني نطق صائب پيش نطقش الكن است
شعر صائب حامل حكمتي ويژه است. به عبارتي، صائب به ديدهاي حكيمانه شاهد اوضاع جهان است. اما اين حكمت حاصل سير و سلوكي عرفاني به معناي خاص آن نيست و همچنين اين حكمت نتيجه شاگردي انديشهورزان و فيلسوفان و استادان مدرسه نيست؛ بلكه برخاسته از فطرت و حدت هوش شاعر و برآمده از نوعي غور و تأمل آزاد در پديدههاي گوناگون هستي است.
صائب به تماشا و تفريح جهان آمده است و در اين تماشا، ديدنيهاي طبيعت را با برخي از مفاهيم و مضامين موجود در زندگي انساني برابر مينهد و مفاهيم ملموس و روزمره را كه هر انساني دائماً در گيرودار با آنهاست، برجسته ميكند و با نيروي تخيل شگفت انگيزش، آنها را با تصاويري محسوس و در دسترس پيوند ميدهد؛ پيوندي كه محصول آن عبرت است و ميوهاش حكمت؛ حكمتي كه ريشه در ذوق هنرمندانه و هوش نكته ربا دارد.
شعر وي با عموم مخاطبان ارتباط برقرار ميكند و اين ارتباط به قدري صميمي است كه مخاطب احساس ميكند به مضمون انديشه شاعر پيشتر ميانديشيده است؛ اما توان بيان آن را در خود نمييافته است.
صائب به اقتضاي سنت شعر فارسي غير از مضامين متنوع و بديع از مضامين و مفاهيم عرفاني به گشادگي تمام بهره ميگيرد. اين مفاهيم در شعر صائب بيشتر از نوع كسبي هستند و نه كشفي و انديشههاي عرفاني صائب اغلب برخاسته از عرفاني نظري است. زبان راز محمل شهود و كشف عارفان و شاعران عارف است؛ آن چنان كه در شعر حافظ، مولوي و ... شاهد آنيم. حال آن كه وجه مميز زبان شعر صائب در بهرهگيريهاي مفرط او از استعاره و تمثيل است.
نمونه ي اثر چون قلم، از ما همين گفتار ميماند به جا
آن چنان كز رفتن گل، خار ميماند به جا
از جواني حسرت بسيار ميماند به جا
آه و افسوس و سرشك گرم و داغ حسرت است
آن چه از عمر سبك رفتار ميماند به جا
نيست غير از رشته طول امل چون عنكبوت
آن چه از ما بر در و ديوار ميماند به جا
رنگ و بوي عاريت پا در ركاب رحلت است
خار خاري در دل از گلراز ميماند به جا
جسم خاكي مانع عمر سبك رفتار نيست
پيش اين سيلاب كي ديوار ميماند به جا
هيچ كار از سعي ما چون كوهكن صورت نبست
وقت آن كس خوش كز او آثار ميماند به جا
زنگ افسوسي به دست خواجه هنگام رحيل
از شمار درهم ودينار ميماند به جا
نيست از كردار ما بيحاصلان را بهرهاي
چون قلم از ما همين گفتار ميماند به جا
ميكشد حرف از لب ساغر، مي پر زور عشق
در دل عاشق كجا اسرار ميماند به جا؟
شکسپير
خواجه نصير الدين مشهور به محقق طوسي؛ حکيم و دانشمند بزرگ جهان در سال ۵۹۷ هجري در شهر طوس ديده به جهان گشود. اين محقق گرانقدر جهان تشيع؛ در زمان هلاکوخان به وزارت رسيد و در همان رصدخانه مراغه را با بيش از ۱۲ دستگاه و ابزار نجومي جديد؛ با ابتکار خود ساخت که از شاهکارهاي مراکز علمي جهان در قرون وسطي بود. بعدها تيکوبراهه منجم هلندي با تقليد از او رصدخانه اوزانين برگ را برپا نمود.
خواجه حدود ۸۰ کتاب و رساله در رياضيات؛ نجوم؛ فلسفه؛ تفسير و مسايل اجتماعي نوشت و از کارهاي معروف او در علوم؛ وضع مثلثات و قضاياي هندسه کروي؛ تفهيم بي نهايت کوچک ها و تکميل نظريه ارشميدس است.
علامه حلي(شاگرد وي) از او به عنوان استاد بشريت ياد ميکند- جورج ساتن وي را بزرگترين رياضيدان اسلام به شمار مي آورد و بروکلمن آلماني مي گويد وي از مشهورترين دانشمندان قرن هفتم و برترين مولفان اين قرن به طور مطلق است. جامعه علمي جهان به پاس خدمات و تلاشهاي اين دانشمند بزرگ در علم رياضي و نجوم نامش را بر کره ماه ثبت نمود.
عطار نيشابوري
فريدالدين ابو حامد محمد بن ابوبكر ابراهيم بن اسحاق عطار نيشابوري، يكي از شعرا و عارفان نام آور ايران در اواخر قرن ششم و اويل قرن هفتم هجري قمري است. بنا بر آنچه كه تاريخ نويسان گفته اند بعضي از آنها سال ولادت او را 513 و بعضي سال ولادتش را 537 هجري.ق، مي دانند. او در قريه كدكن يا شادياخ كه در آن زمان از توابع شهر نيشابور بوده به دنيا آمد. از دوران كودكي او اطلاعي در دست نيست جز اينكه پدرش در شهر شادياخ به شغل عطاري كه همان دارو فروشي بود مشغول بوده كه بسيار هم در اين كار ماهر بود و بعد از وفات پدر، فريدالدين كار پدر را ادامه مي دهد و به شغل عطاري مشغول مي شود. او در اين هنگام نيز طبابت مي كرده و اطلاعي در دست نمي باشد كه نزد چه كسي طبابت را فرا گرفته، او به شغل عطاري و طبابت مشغول بوده تا زماني كه آن انقلاب روحي در وي به وجود آمد و در اين مورد داستانهاي مختلفي بيان شده كه معروفترين آن اين است كه:
"روزي عطار در دكان خود مشغول به معامله بود كه درويشي به آنجا رسيد و چند بار با گفتن جمله چيزي براي خدا بدهيد از عطار كمك خواست ولي او به درويش چيزي نداد. درويش به او گفت: اي خواجه تو چگونه مي خواهي از دنيا بروي؟ عطار گفت: همانگونه كه تو از دنيا مي روي. درويش گفت: تو مانند من مي تواني بميري؟ عطار گفت: بله، درويش كاسه چوبي خود را زير سر نهاد و با گفتن كلمه الله از دنيا برفت. عطار چون اين را ديد شديداً متغير شد و از دكان خارج شد و راه زندگي خود را براي هميشه تغيير داد."
او بعد از مشاهده حال درويش دست از كسب و كار كشيد و به خدمت شيخ الشيوخ عارف ركن الدين اكاف رفت كه در آن زمان عارف معروفي بود و به دست او توبه كرد و به رياضت و مجاهدت با نفس مشغول شد و چند سال در خدمت اين عارف بود. عطار سپس قسمتي از عمر خود را به رسم سالكان طريقت در سفر گذراند و از مكه تا ماوراءالنهر به مسافرت پرداخت و در اين سفرها بسياري از مشايخ و بزرگان زمان خود را زيارت كرد و در همين سفرها بود كه به خدمت مجدالدين بغدادي رسيد. گفته شده در هنگامي كه شيخ به سن پيري رسيده بود بهاءالدين محمد پدر جلال الدين بلخي با پسر خود به عراق سفر مي كرد كه در مسير خود به نيشابور رسيد و توانست به زيارت شيخ عطار برود، شيخ نسخه اي از اسرار نامه خود را به جلال الدين كه در آن زمان كودكي خردسال بود داد. عطار مردي پر كار و فعال بوده چه در آن زمان كه به شغل عطاري و طبابت اشتغال داشته و چه در دوران پيري خود كه به گوشه گيري از خلق زمانه پرداخته و به سرودن و نوشتن آثار منظوم و منثور خود مشغول بوده است. در مورد وفات او نيز گفته هاي مختلفي بيان شده و برخي از تاريخ نويسان سال وفات او را 627 هجري .ق، دانسته اند و برخي ديگر سال وفات او را 632 و 616 دانسته اند ولي بنا بر تحقيقاتي كه انجام گرفته بيشتر محققان سال وفات او را 627 هجري .ق دانسته اند و در مورد چگونگي مرگ او نيز گفته شده كه او در هنگام يورش مغولان به شهر نيشابور توسط يك سرباز مغول به شهادت رسيده كه شيخ بهاءالدين در كتاب معروف خود كشكول اين واقعه را چنين تعريف مي كند كه وقتي لشكر تاتار به نيشابور رسيد اهالي نيشابور را قتل عام كردند و ضربت شمشيري توسط يكي از مغولان بر دوش شيخ خورد كه شيخ با همان ضربت از دنيا رفت و نقل كرده اند كه چون خون از زخمش جاري شد شيخ بزرگ دانست كه مرگش نزديك است. با خون خود بر ديوار اين رباعي را نوشت:
دركوي تو رسم سرفرازي اين است
مستان تو را كمينه بازي اين است
بااين همه رتبه هيچ نتوانم گفت
شايدكه تو را بنده نوازي اين است
مقبره شيخ عطار در نزديكي شهر نيشابور قرار دارد و چون در عهد تيموريان مقبره او خراب شده بود به فرمان امير عليشير نوايي وزير سلطان حسين بايقرا مرمت و تعمير شد.
ويژگي سخن
عطار، يكي از شاعران بزرگ متصوفه و از مردان نام آور تاريخ ادبيات ايران است. سخن او ساده و گيراست. او براي بيان مقاصد عرفاني خود بهترين راه را كه همان آوردن كلام ساده و بي پيرايه و خالي از هرگونه آرايش است انتخاب كرده است. او اگر چه در ظاهر كلام و سخن خود آن وسعت اطلاع و استحكام سخن استاداني همچون سنايي را ندارد ولي آن گفتار ساده كه از سوختگي دلي هم چون او باعث شده كه خواننده را مجذوب نمايد و همچنين كمك گرفتن او از تمثيلات و بيان داستانها و حكايات مختلف يكي ديگر از جاذبه هاي آثار او مي باشد و او سرمشق عرفاي نامي بعد از خود همچون مولوي و جامي قرار گرفته و آن دو نيز به مدح و ثناي اين مرشد بزرگ پرداخته اند چنانكه مولوي گفته است:
عطار روح بود و سنايي دو چشم او ما از پي سنايي و عطار آمدي
معرفي آثار
آثار شيخ به دو دسته منظوم و منثور تقسيم مي شود. آثار منظوم او عبارت است از: 1- ديوان اشعار كه شامل غزليات و قصايد و رباعيات است. 2- مثنويات او عبارت است از: الهي نامه، اسرار نامه، مصيبت نامه، وصلت نامه، بلبل نامه، بي سر نامه، منطق الطير، جواهر الذات، حيدر نامه، مختار نامه، خسرو نامه، اشتر نامه و مظهر العجايب. از ميان اين مثنويهاي عرفاني بهترين و شيواترين آنها كه به نام تاج مثنويهاي او به شمار مي آيد منطق الطير است كه موضوع آن بحث پرندگان از يك پرنده داستاني به نام سيمرغ است كه منظور از پرندگان سالكان راه حق و مراد از سيمرغ وجود حق است كه عطار در اين منظومه با نيروي تخيل خود و به كار بردن رمزهاي عرفاني به زيباترين وجه سخن مي گويد كه اين منظومه يكي از شاهكارهاي زبان فارسي است و منظومه مظهر العجايب و لسان الغيب است كه برخي از ادبا آنها را به عطار نسبت داده اند و برخي ديگر معتقدند كه اين دو كتاب منسوب به عطار نيست.
آثار منثور:
يكي از معروفترين اثر منثور عطار تذكرة الاولياست كه در اين كتاب عطار به معرفي 96 تن از اوليا و مشايخ و عرفاي صوفيه پرداخته است.
گزيده اي از اشعار
اي هجر تو وصل جاوداني اندوه تو عيش و شادماني
در عشق تو نيم ذره حسرت خوشتر ز وصال جاوداني
بي ياد حضور تو زماني كفرست حديث زندگاني
صد جان و هزار دل نثارت آن لحظه كه از درم براني
كار دو جهان من برآيد گر يك نفسم به خويش خواني
با خواندن و راندم چه كار است؟ خواه اين كن خواه آن، تو داني
عماد خراساني
زندگي نامه
عماد خراساني در سال 1300 در مشهد به دنيا آمد و از دوازده سالگي به سرودن شعر پرداخت. ديوان اشعار او چندين بار چاپ شده است. مجموعه اي از اشعارش نيز با عنوان ورقي چند از ديوان عماد خراساني با مقدمه مهدي اخوان ثالث منتشر شده است. ديوان كامل عماد نيز انتشار يافته است. او آثار زيبايي را نيز به لهجه خراساني سروده است.
دم غنيمت دان كه دنيا آرزويي بيش نيست
نيستي چوگان چو گيرد چرخ گويي بيش نيست
عماد خراساني يكي از مشهورترين غزل سرايان معاصر است، كه بسياري از غزلهاي او در حافظه دوستداران شعر كلاسيك معاصر نقش بسته است.
عماد شاعر عاشقانه هاست؛ عشق در شعر او كيفيتي خاص و عمري پايدار دارد، از اين روست كه وقتي از عشق سخن مي گويد از ژرفاي روح و جان خويش بانگ برمي آورد. عماد در اكثر قالبهاي كلاسيك شعر فارسي اشعار زيبا و ارزشمندي آفريده است. غزلهاي ناب و قطعات و مسمطهاي تركيبي و مثنويهاي زيبا، مجموعه اشعار او را كامل مي كنند. عماد به شعر ايرج ميرزا و ساده گويي و صداقت وي علاقه و توجهي بارز نشان داده است. خود عماد نيز زباني روان، گويا و گيرا و زنده و پر احساس دارد كه در عين حال فصيح و شيواست.
مهدي اخوان ثالث در مقدمه ورقي چند از ديوان عماد مي گويد: «سخن عماد اغلب فصيح و بليغ و بلند است و اگر فتوري در كلامش ديده مي شود از آن جهت است كه او بعد از سرودن و فرود آمدن از حال سرايش و تغني در مواليد طبع خود كمتر تجديد نظر و آرايش روا مي دارد.» درمجموع اشعار عماد اشعاري است كه از درون جان وي مي تراود و زبان دل اوست و نافذ در دل و جان همگان.
عماد خراساني در روز دوشنبه 28 بهمن ماه سال 1382 شمسي دار فاني را وداع گفت و پيكر وي در مشهد تشييع و با انتقال به توس، در جوار آرامگاه فردوسي و مهدي اخوان ثالث، يار ديرينش، به خاك سپرده شد.
قطعاتي از اشعار
هنوز
غمي خواهم
دشمن جان
هنوز
دلم آشفته آن مايه ناز است هنوز
مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز
جان به لب آمد و لب برلب جانان نرسيد
دل به جان آمد و او برسر ناز است هنوز
گرچه بيگانه زخود گشتم و ديوانه زعشق
يار عاشق كش و بيگان نواز است هنوز
خاك گرديدم و بر آتش من آب نزد
غافل از حسرت ارباب نياز است هنوز
گرچه هر لحظه مدد مي دهدم چشم پرآب
دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز
گر چه رفتي، زدلم حسرت روي تو نرفت
قصه ما دو سه ديوانه دراز است هنوز
گر چه رفتي، زدلم حسرت روي تو نرفت
در ِ اين خانه به اميد تو باز است هنوز
اين چه سوداست عماداكه تو در سر داري؟
وين چه سوزي است كه در پرده ساز است هنوز
غمي خواهم
زشاديها به جان آمد دلم يا رب غمي خواهم
بشد سالي كه بي غم مي گذارم ماتمي خواهم
نيم من اهل عيش و نوش و مستي با پريرويان
به ويران كلبه اي با اهل دردي عالمي خواهم
مرا بيگانه كردي با جهانت آشنايي كو؟
به غمها محرمي خواهم، پريشان همدمي خواهم
به زيبايان بي غم خاطرم الفت نمي گيرد
بتي كو را بود يا بوده الفت با غمي خواهم
لب خندان گلها گر چه روح افزاست اما من
گلي كو را به نرگس گاه باشد شبنمي خواهم
دشمن جان
دوستت دارم و دانم كه تويي دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
غمم اين است كه چون ماه نو انگشت نمايي
ورنه غم نيست كه در عشق تو رسواي جهان
دم به دم حلقه اين دام شود تنگتر و من
دست و پايي نزنم خود ز كمندت نرهانم
سرپر شور مرا نه شبي اي دوست به دامان
تو شوي فتنه ساز دلم و سوز نهانم
ساز بشكسته ام و طائر پر بسته نگارا
عجبي نيست كه اين گونه غم افزاست فغانم
نكته عشق ز من پرس به يك بوسه كه داني
فردوسي
شاهنامه، تبارنامه ملت كهن ماست كه در هرم جگرسوز ايام، همواره همچون سروي سايهفكن خستگان و مشتاقان ايران زمين را به خنكاي خويش فراخوانده است.
بسا پهلواناني كه در دامن اين دايه پير برباليدهاند، با داستانهاي شگفتانگيزش زندگي كردهاند، با شنيدن حكايت رستم و سهراب باران اشكي بر گونه افشاندهاند؛ و از خاطره خونين سياووش بارها بر خويش لرزيدهاند.
شاهنامه، حافظ راستين سنن ملي و شناسنامه قوم ايراني است. شايد بيوجود اين اثر سترگ، بسياري از عناصر مثبت فرهنگ آباء و اجدادي ما در طوفان حوادث تاريخي نابود ميشد و اثري از آثارش به جاي نميماند.
حكيم فردوسي كه شاعري معتقد و مؤمن به ولايت معصومين (ع) بود و خود را بنده اهل بيت نبي و ستاينده خاك پاي وصي ميدانست و تأكيد ميكرد كه:
چنين است و آيين و راه من است
بر اين زادم و هم بر اين بگذرم
با خلق حماسه عظيم خود، برخورد و مواجهه دو فرهنگ ايران و اسلام را به بهترين روش ممكن عينيت بخشيد، با تأمل در شاهنامه و فهم پيش زمينه فكري ايرانيان و نوع انديشه و آداب و رسومشان متوجه ميشويم كه ايرانيان همچون زميني مستعد و حاصلخيز آمادگي دريافت دانه و بذر آيين الهي جديد را داشته و خود به استقبال اين دين توحيدي رفتهاند.
چنان كه در سالهاي آغازين ظهور اسلام، در نشر و گسترش و دفاع از احكام و قوانينش به دل و جان ميكوشيدند. از اين منظر، اهميت «شاهنامه» فقط در جنبه و شاعرانه آن خلاصه نميشود و پيش از آن كه مجموعهاي از داستانهاي منظوم باشد، تبارنامهاي است كه بيت بيت و حرف حرف آن ريشه در اعماق آرزوها و خواستههاي جمعي ملتي كهن دارد؛ ملتي كه در همه ادوار تاريخي، نيكي و روشنايي را ستوده و با بدي و ظلمت ستيز داشته است. حكيم فردوسي به تحقيق در سال 329 و يا 320 ه . ق در خانوادهاي از دهقانان به دنيا آمد. اين شاعر استاد اگر چه در آغاز زندگي همچون دهقانان و زمينداران روزگار خود صاحب شوكت و مكنت بود، اما به خاطر صرف عمر در راه هنر و ادبيات و از همه مهمتر نظم شاهنامه، ثروت خود را از دست داد و در عهد پيري تهيدست و بيچيز شد:
آلا اي برآورده چرخ بلند
چه داري به پيري مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتي
به پيري مرا خوار بگذاشتي
فردوسي نظم شاهنامه را حدود سالهاي 370 يا 371 ه . ق شروع كرد و حدود سي و پنج سال، بيوقفه در انجام و اتمام اين كار كوشش نمود. به عبارتي، او تمام هستي خود را وقف اين كار كرد و با وجود چند تن از دوستانش كه حامي او در انجام اين كار ملي و ادبي بودند، همان طور كه گفتيم، به روزگار پيري ثروت دوران جواني را از دست داد و فقير و تهيدست، باقي عمر را در بيچيزي و افلاس گذراند.
حماسهسراي بزرگ ايران در سال 411 ه .ق درگذشت. او را در شهر طوس در باغي كه ملك خود او بود، به خاك سپردند.
از جزئيات زندگي حكيمي كه عمر خود را به ايثار در تدوين و بازسازي شاعرانه سرگذشت پهلوانان اساطيري و حماسي ايران سپري كرد، آگاهي چندان دقيق و مستندي در اختيار نداريم، شايد بهتر اين است كه شرح زندگي او را در زندگي پهلوانان شاهنامه جستجو كنيم؛ پهلواناني كه زندگيشان در رويارويي با مرگ معنا مييابد؛ مگر نه اين كه او خود نيز يكي از همين پهلوانان بود…
شاهنامه، منظومه مفصلي است كه حدوداً از شصت هزار بيت تشكيل شده است و داراي سه دوره اساطيري، پهلواني و تاريخي است. دوره اساطيري شاهنامه، عهد كيومرث تا سلطنت فريدون را در بر ميگيرد و دوره پهلواني آن شامل قيام كاوه تا مرگ رستم است. قسمت تاريخي شاهنامه، شامل اواخر عهد كيان به بعد ميشود كه اين قسمت نيز با افسانهها و داستانهاي حماسي آميخته است.
به عنوان مهمترين مآخذ فردوسي در نظم شاهنامه، در درجه اول از شاهنامه ابومنصوري ميتوان نام برد. علاوه بر آن، داستانهايي كه درباره رستم و خاندان گرشاسپ وجود داشته و راوي اغلب آنها، فردي به نام آزادسرو بوده است، و همچنين داستانها و رواياتي پراكنده كه خود شاعر به صورت شفاهي از ديگران ميشنيد.
فردوسي بر پيرنگ منابع بازمانده كهن، چنان كاخ رفيعي از سخن بنيان مينهد كه به قول خودش باد و باران نميتواند گزندي بدان برساند و گذشت ساليان خللي در اركانش وارد نميكند. در برخورد با قصههاي شاهنامه و ديگر داستانهاي اساطيري فقط به ظاهر داستانها نميتوان بسنده كرد؛ تأمل و دقت در آنها كه گاه حتي به نظر، ساده مينمايند، بسياري از حقايق وجود را بر ما آشكار ميكنند. اساطير، نمونههاي نخستين و حقيقي اتفاقات جزئي و كلي در عالم واقعيت هستند و تنها آنان كه صاحب تفكر و اهل انديشهاند ميتوانند از ژرفاي حقايق موجود در داستانهاي اساطيري بهرهمند شوند. زبان قصهاي اساطيري، زباني آكنده از رمز و سمبل است؛ چنان كه بيتوجهي به معاني رمزي اساطير، شكوه و غناي آنها را تا حد قصههاي معمولي تنزل ميدهد و حكيم فردوسي توصيه ميكند:
تو اين را دروغ و فسانه مدان
به يكسان روش در زمانه مدان
از او هر چه اندر خورد با خرد
وگر بر ره رمز معني برد
شاهنامه روايت نبرد خوبي و بدي است و پهلوانان، جنگجويان اين نبرد دائمي در ناوردگاه هستياند. جنگ فريدون و كاوه با ضحاك ظالم، كين خواهي منوچهر از سلم و تور، مرگ سياووش به دسيسه سودابه و ... همه حكايت از اين نبرد و ستيز دارند.
تفكر فردوسي و انديشه حاكم بر شاهنامه هميشه مدافع خوبيها در برابر بدي وظلم و تباهي و تيرگي است. ايران كه سرزمين آزادگان محسوب ميشود، همواره مورد رشك و آزار و اذيت همسايگانش قرار ميگيرد.
زيبايي و شكوه ايران، آن را در معرض مصيبتهاي گوناگون قرار ميدهد و از همين رو پهلوانانش با تمام توان از موجوديت اين كشور و ارزشهاي عميق انساني مردمانش كه جنبه مقدس و ديني دارد، به دفاع برميخيزد و جان بر سر كار خويش مينهند.
برخي از پهلوانان شاهنامه چونان نمونههاي متعالي آدمي بر خاك هستند كه عمر خويش را به تمامي در خدمت همنوعان خويش گذاردهاند؛ پهلواناني همچون فريدون، سياووش، كيخسرو، رستم، گودرز و طوس از اين دستهاند.
پهلوانان ديگري نيز همچون ضحاك و سلم و تور وجودشان آكنده از شرارت و بدخويي و فساد است؛ گويي مأموران اهريمنند و قصد نابودي و فساد در امور جهان را دارند. قهرمانان شاهنامه با مرگ، ستيزي هماره دارند و اين ستيز نه رويگرداني از مرگ است و نه پناه بردن و كنج عافيت؛ بلكه پهلوان د رمواجهه و درگيري با خطرات بزرگ به جنگ مرگ ميرود و در حقيقت، زندگي را از آغوش مرگ ميدزدد.
زبان شعر فردوسي نه زبان تغزل است و نه زبان ند و نصيحت. اگر چه داستانهاي او در نهايت به تمامي پند و مثلاند و شاعر در پايان اغلب داستانهايش بياعتباري دنيا را فرا ياد خواننده ميآورد و او را به بيداري و تنبه از غفلت روزگار ميخواند؛ و چون هنگام سخن عاشقانه ميرسد، به سادگي و وضوح و در نهايت در شأن شكوه و هيبت پهلوانان در اين ميدان گوي ميزند. نگاهي به اسكندرنامه نظامي در قياس با شاهنامه، اين حقيقت را بر ما نمايانتر ميكند. شاعر عارف كه ذهنيتي تغزلي و زباني نرم و خيالانگيز دارد، در وادي حماسه را فراموش كرده است؛ حال آن كه حكيم فردوسي حتي در توصيفات تغزلي در حد مقدورات و شأن زبان حماسه از تخيل و تصاوير بهره ميگيرد و از ازدحام بيهوده تصاوير در زبان حماسياش پرهيز ميكند. تصوير در شعر فردوسي همواره در كنار تجسم وقايع قرار دارد. شاعر حماسيسرا با تجسم حوادث و ماجراهاي داستان در پيش چشم خواننده او را همراه با خود به متن حوادث ميبرد؛ گويي خواننده، داستان را بر پرده سينما به تماشا نشسته است. تصويرسازي و تركيببندي تخيل در اثر فردوسي چنان محكم و متناسب است كه حتي اغلب توصيفات طبيعي درباره طلوع، غروب، شب، روز و ... در شعر او حالت و تصويري حماسي مييابند و ظرافت و دقت حكيم طوس در چنين نكاتي موجب هماهنگي جزئيترين امور در شاهنامه با كليت داستانها شده است. به اين توصيفات شاعر از آفتاب دقت كنيد:
چو خورشيد از چرخ گردنده
سر برآورد برسان زرين سپر
پديد آمد آن خنجر تابناك
به كردار ياقوت شد روي خاك
شاهنامه زباني فاخر و مطنطن دارد. موسيقي در شعر فردوسي از عناصر اصلي شعر محسوب ميشود. انتخاب وزن متقارب (فعولن فعولن فعولن فعول) كه هجاهاي بلند آن كمتر از هجاهاي كوتاه است، موسيقي حماسي شاهنامه را چند برابر ميكند.
علاوه بر استفاده از وزن عروضي مناسب، فردوسي با به كارگيري قوافي محكم و هم حروفيهاي پنهان و آشكار، انواع جناس، سجع و ديگر صنايع لفظي تأثير موسيقايي شعر خود را تا حد ممكن افزايش ميدهد.
اغراقهاي استادانه، تشبيهات حسي و القاي حالات و نمايش لحظات طبيعت و زندگي از ديگر مشخصات مهم شعر فردوسي است.
خوان اول، جنگ رخش با شير
خوان دوم، بيابان بيآب و گرماي سخت
خوان سوم، كشتن اژدهاي دژم
خوان چهارم، مي و رود با ميگسار جوان
خوان پنجم، سر سركشان زير پي گستريد
خوان ششم، رستم ارژنگ ديو را ميكشد
خوان هفتم، كشتن ديو سپيد
فروغ فرخزاد
فروغ فرخزاد در سال 1313 در تهران چشم به جهان گشود پس از گذراندن دوره هاي آموزشي دبستاني و دبيرستاني براي آموزش نقاشي به هنرستان نقاشي رفت در 16 سالگي با پرويز شاپور ازدواج كرد و به اهواز رفت و در آنجا اقامت كرد. اما پس از يكي دو سال از هم جدا شدند.
در سال 1337 در سن 22 سالگي به كارهاي سينمايي روي آورد و در شركت گلستان فيلم به كار پرداخت.
در سال 1338 براي بررسي و مطالعه ساخت فيلم به انگلستان رفت در طي فعاليت سينمايي خود چندين فيلم ساخت و در يك فيلم و نمايش بازي كرد در اين زمينه فيلم خانه سياه است كه در باره جذاميان جذامخانه اي اطراف تبريز مي پرداخت برنده بهترين فيلم مستند در سال 1342 شد در سال 1345 براي شركت در دومين فستيوال پژارو به ايتاليا سفر كرد.
فروغ سر انجام در سال 1345 در سن 33 سالگي در اوج شكفتگي استعداد شاعرانه اش به هنگام رانندگي بر اثر يك تصادف جان سپرد وي را در گورستان ظهيرالدوله تهران به خاك سپردند.
از او پسري به نام كاميار شاپور به يادگار مانده است.
دفترهاي شعر
اسير امير كبير 1331
ديوار جاويدان 1336
عصيان امير كبير 1337
تولدي ديگر مرواريد 1342
برگزيده اشعار جيبي 1343
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد مرواريد 1352
گزينه اشعار مرواريد 1364
فتح باغ
آن كلاغي كه پريد
از فراز سرما
و فرو رفت در انديشه آشفته ابري ولگرد
و صدايش همچون نيزه كوتاهي پهناي افق را پيمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه مي دانند
همه مي دانند
كه من و تو از آن روزنه سرد و عبوس
باغ را ديديم
و از آن شاخه بازيگر دور از دست
سيب را چيديم
همه مي ترسند
همه مي ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آينه پيوستيم
و نترسيديم
سخن از پيوند سست دو نام
و هم آعوشي در اوراق كهنه يك دفتر نيست
سخن از گيسوي خوشبخت من است
با شقايقهاي سوخته بوسه تو
و صميميت تن ها مان در طراري و درخشيدن عريانيمان
مثل فلس ماهي ها در آب
نهذن
سخن از زندگدگي نقره اي آولزي است
كه سحرگاهان فواره كوچك ميخواند
مت در آن جنگل سبز سيال است
شبي از خرگوشان وحشي و در آن درياي مضطرب خونسرد
از صدفهاي پر از مرواريد
و در آن كوه غريب فاتح
از عقالان جوان پرسيديم
كه چه بايد كرد
همه مي دانند
همه مي دانند
ما به خواب سرد و ساكت سيمرغان ره يافته ايم
ما حقيقت را در باغچه پيدا كرديم
در نگاه شرم آگين گلي گمنام
و بقا را در يك لحظه نا محدود
كه دو خورشيد به هم خيره شدند
سخن از پچ پچ ترساني در ظامت نيست
سخن از روز است و پنجرههاي باز
و هواي تازه
و اجاقي كه در آن اشيا بيهوده مي سوزند
و زميني كه ز كشي ديگر بارور است
و تولد و تكامل و غرور
سخن از دستان عاشق ما است
كه پلي از پيغلم عطر و نور و نسيم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بيا
به چمنزار بزرگ
و صدايم كن از پشت نفسهاي گل ابريشم
همچنان آهو كه جفتش را
پرده ها از بعضي پنهاني سرشارند
و كبوترهاي معصوم از بلنديهاي برج سپيد خود
به زمين مي نگرند
گل سرخ
گل سرخ
گل سرخ
او مرا برد به باغ گل سرخ
و به گيسو هاي مضطربم در تاريكي گل سرخي زد
و سر انجام برگ گل سرخي با من خوابيد
اي كبوترهاي مغلوج
اي درختان بي تجربه يائسه اي پنجره هاي كور
زير قلبم و در اعماق كمرگاهم اكنون
گل سرخي دارد مي رويد
گل سرخ
سرخ
مثل يك پرچم در رستاخيز
آه من آبستن هستم آبستن آبست
فريدون مشيري
زندگي نامه
فريدون مشيري در سي ام شهريور ماه 1304 در تهران به دنيا آمد. در دوران خردسالي به شعر علاقه داشت و در دوران دبيرستان و سال هاي اول دانشگاه ، دفتري از غزل و مثنوي ترتيب داد. آشنايي با قالب هاي شعرنو، او را از ادامه ي شيوه ي کهن بازداشت، اما راهي ميانه را برگزيد.
او شاعري است صميمي و صادق که شعرش آينه تمام نماي احوال و صفات اوست.کلام مشيري ، منزه و محترم است. او شاعري است اديب که در همه حال حرمت زبان و اهل زبان را حفظ مي کند.انديشه هايش انسان دوستانه و نجيب است و براي احساسات و عواطف عاشقانه از لطيف ترين و زيبا ترين واژه ها و تعبيرها سود مي جويد.
مشيري، نه اسير تعصبات سنت گرايان شد، نه مجذوب نوپردازان افراطي . راهي را که او برگزيد، همان حالت ِ نمايان ِ بنيان گذاران شعر نوين ايران بود. به اين معنا که، او شکستن قالبهاي عروضي، و کوتاه و بلند شدن مصرع ها و استفاده ي بجا و منطقي قافيه را پذيرفته و از لحاظ محتوي و مفهوم هم با نگاهي تازه و نو به طبيعت، اشياء، اشخاص و آميختن آنها با احساس و نازک انديشي هاي خاص خود، به شعرش چهره اي کاملاً مشخص داده بود .
استاد برجسته " دکتر عبدالحسين زرين کوب «درباره ي فريدون مشيري گفته است: «با چنين زبان ساده، روشن و درخشاني است که فريدون واژه به واژه با ما حرف مي زند، حرف هايي که مال خود اوست، نه ابهام گرايي رندانه . شعر او سخن شاعري است که دوست ندارد در پناه جبهه ي خاص، مکتب خاص و ديدگاه خاص ، خود را از اهل عصر جدا سازد. او بي ريا عشق را مي ستايد، انسان را مي ستايد و ايران را که جان او به فرهنگ آن بسته است دوست دارد.»
فريدون مشيري در دوران شاعري خود، در هيچ عصري متوقف نشده، شعرش بازتابي است از همه ي مظاهر زندگي و حوادثي که پيرامون او در جهان گذشته و همواره، ستايشگر خوبي و پاکي و زيبايي و بيانگر همه ي احساسات و عواطف انساني بوده و بيش از همه خدمتگزار انسانيت است.
فريدون مشيري، سال ها در برخي از مجلات معروف سال هاي گذشته همچون: ماهنامه سخن، مجله گشوده، سپيد و سياه قلم زده و همکاريي نزديک با نشريات داشته است.
او در سال 1333 ، از دواج کرد و دو فرزند بنام هاي بهار و بابک داشت که هر دو دانشگاه را به پايان رسانده و در کنار آثار او، ثمره زندگي او بودند س.
کتاب هاي اشعار او بترتيب عبارتند از:
تشنه توفان، گناه دريا، نايافته، ابر و کوچه، بهار را باور کن، از خاموشي، مرواريد مهر، آه باران، از ديار آشتي، با پنج سخن سرا، لحظه ها و احساس، آواز آن پرنده غمگين.
گزينه هاي اشعار او عبارتند از:
پرواز با خورشيد، برگزيده ها، گزينه اشعار سه دفتر، دلاويزترين، يک آسمان پرنده، و همچنين برگزيده اي از کتاب اسرار التوحيد به نام يکسان نگريستن.
وفات
وي در آبان ماه 1379 در سن 74 سالگي و بر اثر بيماري، چشم از جهان فرو بست
اشعار
آسمان کبود
بهارم دخترم از خواب برخيز
شكر خندي بزن، شوري برانگيز .
گل ِاقبال ِمن، اي غنچه ي ناز
بهار آمد تو هم با او بياميز.
بهارم، دخترم، آغوش واكن
كه از هر گوشه گل آغوش وا كرد .
زمستان ملال انگيز بگذشت
بهاران خنده بر لب آشنا كرد .
بهارم، دخترم، صحرا هياهوست
چمن زير پر و بال پرستوست .
كبود آسمان همرنگ درياست
كبود ِچشم تو زيبا تر از اوست
بهارم، دخترم، نوروز آمد
تبسم بر رخ ِمردم كند گل
تماشا كن تبسم هاي او را
تبسم كن كه خود را گم كند گل!
بهارم، دخترم، دست ِطبيعت
اگر از ابرها گوهر ببارد؛
و گر از هر گلش جوشد بهاري؛
بهاري از تو زيبا تر نيارد .
بهارم، دخترم، چون خنده ي صبح
اميدي مي دمد در خنده ي تو
به چشم خويشتن مي بينم از دور
بهار ِ دلكش ِ آينده ي تو .
سیاوش قمیشی
اگر 4 رکن اساسی آهنگ, شعر, تنظیم و صدای خواننده را در ساخت و اجرای یک ترانه به عنوان وجوه اصلی ترانه در نظر بگیریم , سیاوش قمیشی تنها هنرمندی ست که هر4 وجه ترانه اش با دیگر فعالان موسیقی پاپ ایران متفاوت است.
سیاوش قمیشی (متولد 1324-1945 در اهواز و بزرگ شده در تهران ) آهنگساز, شاعر, تنظیم کننده و خواننده ای ست که در بین عموم به عنوان خواننده و برای خواص به عنوان آهنگساز و خواننده اعتباری ویژه و متفاوت دارد. نخستین وجه و شاید مهم ترین وجه تفاوت آثار سیاوش قمیشی در ملودی هایش نهفته است. ملودی هایی بسیار متأثر از موسیقی کلاسیک (اصیل) ایران و در عین حال مبتنی بر آکورد های غیر معمول و کاملأ غیر ایرانی که ترکیبی عجیب و درخشان را از موسیقی ایرانی و غربی در قالب ترانه های پاپ به وجود آورده است و همچون مهری برجسته, برداشت ناب سیاوش قمیشی را از هنر ایرانی با اشرافی جامع بر انواع موسیقی غیر ایرانی به نمایش می گذارد. در بیشتر آهنگهای ساخته سیاوش رگه هایی روشن و قوی از موسیقی ایرانی را می توان یافت که گرچه روایت جز به جز موسیقی ردیفی ایران نیستند اما به خوبی حس ایرانی بودن را حتی در ذهن شنونده ی غیر حرفه ای متبادر می کنند و این هنر اوست که با گریز آگاهانه از تکرار سنتی و نخ نما, ملودی های ظریف ایرانی را همچون تارهای طلا بر پیکره ی ترانه اش می بافد. با کمی دقت در آلبوم های سیاوش میتوان بسیاری از برداشت های آزاد وی را از موسیقی کلاسیک ایران به وضوح مشاهده کرد. در واقع سیاوش قمیشی و هم نسلان موفقش آموزش موسیقی را از کودکی به طور خودآگاه یا ناخودآگاه با موسیقی ناب ایرانی شروع کردند. شنیدن روزمره ی اجراهای بسیار موثق و اصیل از بزرگان موسیقی ایران در سالهای 1320و1330 از رادیو تهران تجربه ای تکرار نشدنی برای هم نسلان سیاوش به عنوان کودکان آن روزگار و بزرگان آینده موسیقی نوین ایران بود که به مرور پس از آشنایی با حوزه های دیگر, موسیقی عملی را از طریق مراجع و منابع کاملأ جدا آموزش دیده وتجربه می کردند.
سیاوش قمیشی خود سالهای 1970 را در انگلستان (مهد موسیقی راک) گذرانده و آموزش موسیقی دیده است. موسیقی گروههای بزرگ غربی و شرایط زمانی – مکانی فعالیت آنها را از نزدیک درک و لمس کرده و آثارشان را عملا مشق و اجرا نموده است. این آمیختگی عملی با موسیقی روز دنیا در کنار ذهنیت و ناخودآگاه انباشته از ملودی های موسیقی ایران, زمانی که منشا خلق هنری قرار گرفتند ترکیبی نو و بدیع از ملودی و هارمونی را پدید آوردند که پیشتر همانندی نداشت. از این روست که موسیقی سیاوش قمیشی را یکی از بهترین نمونه های هنر هم نسلانش می دانیم. او با برداشت ویژه اش از انواع موسیقی و با توجه کامل به موزیک روز دنیا به ویژه در حیطه ی پروگرسیو تنظیم, صداسازی و میکس به مرز نوآوری و خلاقیتی کامل رسیده و در بیان خود قوام ودوام یافته است. همکاری با تنظیم کنندگانی آگاه و خوش ذوق (که بعضا با وجودی که ایرانی نیستند, توانسته اند با موسیقی ایرانی ارتباط برقرار کنند) و نکته سنجی شخص سیاوش در استفاده ی آگاهانه و هوشمند از صداسازی های الکترونیک و ساوند افکت های عجیب و بجا در تنظیم قطعاتش, به موسیقی او تنوعی خاص و رنگارنگی منحصر به فردی بخشیده است که موزیکالیته ی ترانه های او را به گونه ای بهتر و جذاب تر نمایان میکند. از لحاظ شعری, ترانه هایی که سیاوش برای کار انتخاب میکند چند ویژگی اساسی دارند که مهم ترین آنها سادگی و روانی کلام و دوری از پیچیدگی های معماگونه ی شعری است.
سیاوش از دیرباز علاقه ای به استفاده از کلام روشنفکر مأبانه و غیر مردمی نداشته است و با انتخابی آگاه, به دام ابتذال ناشی از ساده پسندی و بی هویتی هم نیفتاده است. فضای ترانه های او فضایی روشن و امیدبخش است, به دور از سایه های خاکستری و سیاه رایج در ترانه ی نوین ایران.
اعتراض موجود در ترانه های انتخابی او هم نوع با موسیقی ای, اعتراضی سیاه و خمود نیستو از تلخی و شیرینی توأم برخوردار است. جالب این که متقابلأ در کارنامه ی هنری سیاوش به هیچ رو با ترانه های بی معنی و سبک سرانه هم مواجه نمی شویم. شادترین ترانه های او, نه در کلام و نه در موسیقی به مرز انحطاط و ابتذال نزدیک نمی شوند و شعر و موسیقی ترانه های شاد او هم ا ز حدود تشخص, حجب و آبرومندی مأخوذ به حیا بیرون نمی روند. مضامین ترانه های سیاوش عموما مضامین و موضوعات عاطفی در حوزه زندگی فردی و اجتماعی اند و"عشق, زندگی و حرکت" در این میان نقش محوری و کلیدی دارند و داستان هر ترانه هم غالبأ با پایانی روشن و امید بخش همراه است. سیاوش در شناخت و کشف ملودی پنهان در شعر استعدادی خداداد دارد و با قوه ی درک ریتم بسیار خوب, ضرب آهنگ مناسب شعر و ملودی را برای کارش می یابد. به همین دلیل, در آلبوم هایش همه نوع ترانه با ریتم های گوناگون شنیده می شود, تنوعی که شنونده را دچار ملال ناشی از یکنواختی آلبوم نمی کند. او در اجرای ترانه هایش صاحب سبکی مشخص است. آشنایی عمیق با ملودی و تنظیم ترانه ای که آهنگ آنرا بر مبنای توان حنجره و نقاط ضعف و قوت صدای خود ساخته و ویژی های خاص صدایش اعم از تونالیته و موزیکالیته ی صدا, نتیجه ی خوانندگی اش را بسیار درخشان و پر ثمر کرده است. صدای زخمی و خش دار, آمیخته با تحریرها و غلت ظریف آواز ایرانی جملات آهنگین را با صمیمیت و احساسی ژرف و بی غش می خواند که گویی شعر و آهنگ تنیده بر هم, از جان خواننده بر می آیند و بر دل شنونده می نشینند. به جرأت میتوان گفت هیچ آهنگسازی در موسیقی ترانه ی نوین ایران, در طی سی سال گذشته همانند سیاوش قمیشی حرکتی رو به جلو و کمال طلب با حفظ و افزایش روز افزون تعداد مخاطبان نداشته است. ترانه های سیاوش قمیشی (ترانه به معنای جمع آهنگ و شعر و صدا) مخاطب عام دارد و این عمومیت به ویژه در بین جوانان دیده می شود. شاید او تنها آهنگساز/خواننده ای ست که هر چه بیشتر کار میکند مخاطبان و علاقه مندان جوان تری پیدا می کند و به زبان موسیقی به جوانان, زندگی, عشق و نشاط می بخشد, همچون دوستی همسن در خلوتشان میخواند و مانند پدری مهربان سنگ صبور درد های جوانی شان می شود. همه ما – نسل بعد از انقلاب – در داخل و خارج کشور با صدای سیاوش قمیشی زندگی کرده ایم , عاشق شده ایم, گریسته ایم, خندیده ایم و نفس کشیده ایم. با او بوده ایم و او با ما بوده است.
موسیقی و صدای سیاوش همچون زندگی اش ساده, روان و بی پیرایه است و به سادگی در ضمیر پاک جوانان می نشیند و شاید از این روست که جوانان بسیار دوستش می دارند چرا که جوانی مظهر سادگی و یکرنگی ست. سیاوش قمیشی مانند سرزمین زادگاهش انسانی آفتابی است, آفتاب وجودش بی غروب باد.
محمود كيانوش
در سال 1313 در شهر مشهد متولد شد. پدر و مادرش بيسواد، اما هر دو بافرهنگ و پرهيزگار بودند، به ويژه پدررا، با توصيفي كه كيانوش از او ميكند ، بايد از نمونههاي نادر " بافرهنگان مكتب نديده" به شمار آورد. او ميگويد:
"پدرم سخت مذهبي و سخت پرهيزگار بود اما من درخشانترين صفتي كه از او دارم، غرورش بود. با اين كه سواد نداشت، در عمرش هرگز در پاي سند يا مدركي انگشت نگذاشت. قلم را از دست طرف ميگرفت و با غرور كسي كه به افلاطون حكمت بياموزد و به شيوهي نقاشان مينياتورساز، اسمش را كه "علي" بود، امضاء ميكرد. او از فردوسي و خيام و مولوي و حافظ چنان حرف ميزد كه انگار از همسخنان و همسفرانش حرف ميزند. همهي داستانهاي شاهنامه را ميدانست. از سعدي و حافظ و مولوي بيتها در حافظه داشت و آنها را به مناسبت در گفتارش ميآورد. در توصيف و تصوير ديدهها و روايت شنيدهها و خيالبافتههايش زباني بسيار روان داشت؛ آراسته به اصطلاحها و مثلها، و در شرح رويدادها و گزارش حال و فعل آدمها استاد بود، و من بعدها فهميدم كه در مكتب او شاگردي ميكرده بودم و نميدانستهام."
اما همين پدر، مخالف بود كه پسرش به مدرسه برود و باور داشت كه اگر محمود بخواهد عالم شود، بايد به نجف برود، نه به مدرسه.1 اما محمود سرانجام با پادرمياني مادر به مدرسه رفت و قدم در راهي نهاد كه به پيدايش محمود كيانوش، چنان كه امروزش ميشناسيم يعني نويسنده، شاعرو مترجم و بنيانگذار شعر كودك،منتهي شد. تقدير چنان بود كه پدر كيانوش از همان سالهاي نوجواني محمود، از مشهد به تهران هجرت كند و در اين شهر، مقيم شود.
محمود در تهران به دبيرستان رفت و با همان مايه ادب و فرهنگ و انسانيت كه از پدر آموخته بود، به تحصيل ادامه داد و بارور شد. در اين دوره، از حسن تصادف، " در كلاس دوم دبيرستان، براي قرائت فارسي و انشا معلمي به كلاس ما فرستاده شد به نام مصطفي بيآزار كه با ذهني روشن و شناختي عميق از ادبيات فارسي درس ميداد و ما را با روح هر نوشتهاي آشنا ميكرد. اولين موضوع انشايي كه به ما داد دربارهي ورزش بود و من براي اين موضوع داستن كوتاهي نوشتم با عنوان هشت و سي پنج دقيقه . وقتي كه آن را در كلاس خواندم چهرهي استاد بيآزار از شادي شگفت و اين داستان را از من گرفت و آن را در كلاسهاي ديگرش براي شاگردان خواند. استاد بيآزار به من گفت: " موضوع انشا هر چه باشد تو اجازه داري كه به جاي انشا يك داستان بنويسي."
كيانوش، كه ديگر داستاننويس شده بود، دورهي اول دبيرستان (تا سال نهم) را ادامه داد و به دانشسراي مقدماتي رفت. او در اين سالها داستانهايش را براي جلال آلاحمد ميفرستاد و آلاحمد بدون آن كه كيانوش را ديده باشد و بداند كه كيست و چند ساله است، داستانهاي او را در مجله هفتگي نيروي سوم در كنار داستانهاي خودش چاپ ميكرد.
كيانوش پس از اتمام دانشسرا به روستاي مراد آباد در اطراف تهران رفت و آموزگار دبستان شد. در اين دوره او به شعر بيشتر توجه كرد و شعرهايي را كه ميسرود براي احمد شاملو ميفرستاد و شاملو هم، چون آل احمد در مورد داستانها، شعرهاي اين شاعر جوان نديده و نشناخته را در مجلههاي بامشاد و خوشه چاپ ميكرد. بعد كه شاملو او را ديد، به او گفت: من فكر ميكردم محمود كيانوش مردي سي چهل ساله است. اما اكنون ميبينم با يك جوان بيستساله روبهرو هستم .
گرايش يا تعلق ديگر كيانوش به ادبيات، توجه و علاقه او به ترجمه بود. هنوز ديپلم نگرفته بود كه داستانهاي كوتاهي از ارنست همينگوي ترجمه كرد و بعدها كه به رشته زبان و ادبيان انگليسي دانشگاه تهران راه يافت و ترجمه را ادامه داد، به جرگهي مترجمان توانمند و مشهور فارسي پيوست.
محمود كيانوش ازسال 1355 جلاي وطن كرد و به انگلستان رفت و تا امروز، با همسر و فرزندانش، در اين كشور زندگي ميكند و البته هر چند سال يك بار سري به ايران ميزند و با خويشاوندان و آشنايان ديدار تازه ميكند. اقامت كيانوش در انگلستان در معرفي شعر فارسي معاصر به انگليسي زبانان و در كل جهان انگليسي زبان، بيتأثير نبوده است. او در سال 1996 مجموعهاي 200 صفحهاي از شعرهاي شاعران معاصر فارسي را به انگليسي ترجمه كرد و در انگلستان انتشار داد.
كيانوش،شعر و شعر كودك
محمود كيانوش، چنان كه گفتيم، در زمينههاي گوناگون ادبيات، يعني شعر وداستان و نقد و ترجمه توانا و داراي اثرهاي گوناگون است. اما نسل ميانسال، و چه بسا همهي كساني كه به نحوي با اثرهاي او آشنا هستند، كيانوش را بيشتر به عنوان شاعر كودك ميشناسند و اين دليل دارد: كيانوش اشعار خود را، كه تحت عنوان شعر كودك و نوجوان ميسرود، در مجلههاي آموزشي پيك انتشار ميداد. او البته در همان مجلهها نقد و مقاله و داستان هم مينوشت.
مجلههاي پيك، كه در دههي 40 و نيمه اول دههي 50 از سوي دفتر انتشارات آموزشي براي دانشآموزان، معلمان و خانوادهها منتشر ميشد، و مجلههاي كنوني رشد ادامهي آنهاست با تيراژي بيش از بر يك ميليون و هفتصد هزار نسخه، هر دو هفته يك بار، در مدارس توزيع ميگرديد. در واقع، در آن دوره، بسياري از دانشآموزان بيش از آن چه در كتابهاي درسي خود شعر ميخواندند، شعرهاي مجلههاي پيك را ميخواندند. شعرهايي از محمود كيانوش ( و البته پروين دولتآبادي و ديگران).
كيانوش دربارهي تجربهي خود در مجلههاي پيك، ميگويد: " چندي بود كه انتشار مجلههاي پيك با مديريت ايرج جهانشاهي و همكاري پاكدلان روشنانديشي مثل اسماعيل سعادت، فردوس وزيري، پروين دولتآبادي و همكاري مؤسسه انتشارات فرانكلين آغاز شده بود. يك روز علي اصغر مهاجر ( مدير مؤسسه) از من خواست كه همكاري با پيك را بپذيرم. همكاري را پذيرفتم. چند شماره از مجله را ورق زدم و شعرهاي آن را خواندم. شعرهايي را كه در عهد كودكي و نوجواني به عنوان شعر كودك و نوجوان به خورد حافظه و ذهن من و همسالان من داده بودند، به ياد آوردم و فكر كردم كه در سرزمين ما هنوز شعري كه بتوان آن را شعر كودك خواند، به وجود نيامده است. در آن موقع بود كه گفتن شعر براي كودكان و نوجوانان را آغاز كردم و به مرور براي آن به اصول و قواعدي رسيدم و سرانجام، حاصل تجربهها و تأملاتم را در كتابي كوچك با عنوان شعر كودك در ايران منتشر كردم".
به اين ترتيب، محمود كيانوش شايد بدون آن كه خود خواسته باشد، شعر كودك (و نوجوان) را دچار يك تحول اساسي كرد و كارنامهاي پربرگ و بار از آن نيز عرضه داد. از مطالعهي مجموعهي نوشتههاي كيانوش ميتوان دريافت كه به باور اين بنيانگذار شعر كودك، نبايد شعر كودك را به زبان كودكان و يا كودكانه سرود. به نظر وي شاعري كه براي كودكان شعر ميگويد، البته بايد كودكان را دوست بدارد و به آنها عشق بورزد. اما بايد بداند كه بابرگشت گذرا به دنياي كودكي خود نميتواند با كودكان و جهان آنها ارتباط برقرار كند.
كيانوش به تكنيك و ظاهر شعر كودك اهميت بسيار ميدهد. چون به نظر وي براي كودكان چيزي مهمتر از بازي وجود ندارد و بازي به موسيقي پرتحرك نياز دارد؛ در نتيجه، وزن و قافيه كه خود دو نوع موسيقي هستند، براي شعر كودك لازم است.
در زمينه تفاوت شعر كودك با بزرگسالان نيز كيانوش نظر جالب توجهي دارد. او باور دارد وقتي شعري براي بزرگسالان گفته ميشود، بزرگسالان آزادند كه آن را بخوانند يا نخوانند، يا بپذيرند يا نپذيرند، دوست بدارند يا دوست ندارند. اما در مورد شعر كودك چنين نيست. شعر كودك در آموزش و پرورش و ساخت فكري او مؤثر است و سرانجام اين كه، شعر بايد ارتباط جدي با جامعه داشته باشد. به ويژه چون سيماي اجتماعي ايران تغيير كرده است شاعر راستين بايد اين تغيير و تحول را حس كند و همراه آن پيش برود.
از مطالعهي شعرهاي كيانوش برميآيد كه اين شاعر در درون خود نيز با كودكان و نوجوانان تعامل داشته و همواره با صميميتي ويژه و بيآلايش با آنها در شعر خود پيوند برقرار ميكرده است. او شعري دارد كه اين ويژگي در آن آشكارا بيان شده است:
فرزندهاي نازنينم
گلهاي باغ زندگاني
خوانندگان شعرهايم
در كودكي و نوجواني
هرگز نخواهد شد عزيزان
ياد شما، هرگز فراموش
هستيم با هم هميشه
در شعر محمود كيانوش
با پيكهاي شعر من هيچ
چيزي مگر حرف شما نيست
دور از شما و بيصدايم
شادم كه شعرم بيصدا نيست
در شعر من چشم شما هست
بر آسمان بيكران باز
با يك نگاه شاد و روشن
بر ديدنيهاي جهان باز
در شعر من قلب شما هست
كه ميزند آهنگ شادي
ميگيرد از آهنگ هر شعر
هر چيز دنيا رنگ شادي
در شعر من – هر وقت شعري
داريد ميخوانيد از من
من نيستم، حرف شما هست
حرفي كه ميدانيد از من
در شعر خود هستم هميشه
من زنده از لطف صداتان
فرزندهاي مهربانم
سالم نگهدارد خداتان
بچههاي جهان
ويژگي برجسته محمود كيانوش در شعر، كه در ديگر شاعران ديده نشده، ترجمهي شعر به شعر از زبانهاي ديگر است و بخش قابل توجهي از كارنامه شعري او را تشكيل ميدهد. وي با اين كار، لطافت و زيبايي شعر خارجي را، كه اغلب چون به زبان فارسي درميآيد، قابليت شعري خود را از دست ميدهد و به واژههايي سرد و بيروح تبديل ميشود، حفظ ميكند و ميكوشد روح و جوهرهي آن را به خواننده فارسي زبان انتقال دهد. البته، چنين كاري در حوزهي شعر كودك و نوجوان بدون شك بايد با دشواري زياد همرا ه باشد.
بايدها و نبايدها در شعر كودك
آنچه در ادامه ميآيد به طور كامل برگرفته از كتاب شعر كودك در ايران و در واقع معيارهايي است كه كيانوش براي شعر كودك وضع كرده است:
1. شعرهاي محاورهاي، با املاي شكسته، مناسب كودكان پيش از مدرسه است كه هنوز خواندن و نوشتن نميدانند و شعرها را ميشنوند، از مادر يا مربي در كودكستان، و آنها را حفظ ميكنند. براي كودكان كلاسهاي اول تا چهارم يا پنجم ابتدايي بهتر است از ساختن شعر با زبانهاي محاورهاي، خواه در اوزان عروضي و خواه هجايي، خودداري كنيم. زيرا كه اين كودكان تازه با درست نوشتن و درست خواندن، يا بهتر است بگوييم با رسمي نوشتن و رسمي خواندن آشنا شدهاند، و زود است كه ذهنشان را با چندگونگي املاي كلمههاي واحد درهم بريزيم.
2. وزنهاي هجايي ترانهاي متغير نيز براي شعر كودكان پيشمدرسه مناسب است. زيرا كه آنها را از مادر يا مربي با وزن مناسب ميشنوند. والا خواندن آنها براي كودكان دورهي ابتدايي دشوار خواهد بود. زيرا بايد وزنهاي متغير يك شعر را با ارزشهاي غيرثابت كلمههاي واحد بازسازي كنند و چنين انتظاري از آنها نميتوان داشت. به همين سبب است كه بسياري از كودكان اين گونه شعرها را به صورت نثر ميخوانند و در آنها موسيقي وزني احساس نميكنند.
3. در شعر رسمي يا عام، علاوه بر تغيير جا و كاهش و افزايش كلمهها، بسيار با كلمههاي شكسته برميخوريم كه علت شكستن آنها در بيشتر موردها ايجاد وزن بوده است. درست است كه اين وضع به طور تقريبي در همهي اثرهاي درخشان ادبيات فارسي مشاهده ميشود، اما شاعري كه امروز فقط براي كودكان شعر ميگويد، رواست كه كمتر به شكستن كلمهها بپردازد. با عمل شكسته شدن، بعضي از كلمهها معني خود را زود القا ميكنند و كودك بدون اين كه آگاهي قبلي داشته باشد، ميتواند كلمهي درست را به ذهن بياورد، مثل كلمههاي سيه (سياه)، ناگه (ناگاه) ، كنون (اكنون) و غيره. اما بعضي از كلمهها با شكسته شدن مبهم ميشوند يا ناخوشايند، يا در يك تركيب به صورت كلمهاي به معناي ديگر درميآيند، مثل كلمههاي ار( اگر)، ور (و اگر)، كين يا كاين ( كه اين)، كو ( كه او)، زين (از اين)، ورا ( او را)، چنو ( چون او، مانند او)،كت ( كه ترا)، كش ( كه او را)، كم ( كه مرا)، بد (بود) و غيره.
در بعضي موارد يك كلمه در يك شعر، به اقتضاي ايجاو وزن، با كاستي و افزودگي به چندين صورت در ميآيد و علاوه بر اين كه ذهن كودك را آشفته ميكند، نشانهي آشكار ضعف شعر است، مثل كلمهي افتاد كه به اين صورتها درميآيد: فتاد، اوفتاد، بيفتاد، و كلمه افتد كه به اين صورت درميآيد: بيفتد، اوفتد، فتد. نويسنده در تمام شعرهايي كه براي كودكان ساخته است، حتي در شعرهاي هجايي كودكان پيش ار مدرسه، هرگز كلمهاي را نشكسته است و اين نشكستن او را در تنگنا نگاه نداشته است.
4. در موردهاي بسيار، شاعران ما به علت گرفتاري در تنگناي وزن و قافيه، كلمهها و تركيبهايي به كار ميبرند كه نه در زبان روزمره هست، نه حتي در نثر اديبانه. به اين ترتيب دوستداران شعر در طي مدتي كه شعرها را ميخوانند خود به خود يك قاموس خاص شعري پيدا ميكنند، و خواندن شعر براي كساني كه اين قاموس را نيافتهاند، دشوار است. گاه ميبينيم كه خواندن يك قطعه شعر كلاسيك ( كه سهل و ممتنع ساخته نشده است) براي يك ليسانسيهي زبان و ادبيات فارسي هم دشواري پيش ميآورد. بنابراين نميتوانيم از كودك كه قاموسي محدود و در حد زبان روزمره ( آن هم در حيطهي تنگ مدرسه و خانواده) دارد، انتظار داشته باشيم كه كلمهها و تركيبهاي قراردادي شعري را به كياست و فراست دريابد و از شعر لذت ببرد. از اين كلمهها و تركيبهاي ويژه نمونه چندتايي ميآوريم: از پي، پي ( براي ، به منظور)، ني ( نه)، جمله ( همه)، در دم ( فورأ، بيدرنگ)، برگو، برگوي ( بگو)، بهر، از بهر ( براي)، فكرت ( فكر)، ملكت (مملكت، سرزمين)، بهل ( بگذار)، گويا ( گويي، پنداري) و غيره. در شعر كودك بايد از اين كاربرد، كه نوعي سهلانگاري است، خودداري كرد.
5. گاه شاعر ناگزير ميشود كه يك مفهوم را، كه براي بيان آن به طور مثال ده كلمه لازم است، در پانزده يا بيست كلمه بيان كند تا قالب گزيدهي او پر شود. اين كلمههاي زايد را " پوشال شعري" ميگويند. در شعر كودك هر چه بيشتر بايد كوشيد كه از استعمال پوشال شعري پرهيز شود و با تحمل رنج بيشتر شمارهي كلمهها به حد طبيعي و مطلوب نزديك شود. دوري از پوشال شعري قدمي در راه ايجاز هست، اما ايجاز نيست.
پوشالهاي شعري به چند صورت بروز ميكند. اول به صورت آوردن مترادفها : " درد و رنج و محن" در مصراع زير:
كنون رستي از درد و رنج و محن.
دوم به صورت كش دادن يا تكرار مفهوم:
جمله را ذكر جميلم در گلوي
جمله بر درگاه من تسبيح گوي.
يا:
مرا درهم و سيم و دينار و زر
همه صرف راه تو شد سر به سر
در اين بيت درهم و دينار برابر با پول نقره و طلا، و آوردن سيم ( نقره) و زر( طلا) زايد است. همچنين كلمهي " همه" همان مفهوم " سر به سر" را دارد و يكي از آنها مراد را كفايت ميكند. سوم به صورت افزايش حروف و كلمههايي مثل از براي ( براي) يا " كه تا آن كه" در مصرع زير:
كه تا آن كه يابم گواه دگر.
و نيز به صورتها و با ترفندهاي ديگر پوشالهاي شعري ميآيد و قالبها را پر ميكند. در شعر كودك آوردن پوشالهاي شعري به تخريب ذهن كودك ميانجامد و موجب ميشود كه اوبا ارزش واحدهاي كلام آشنا نشود.
6. در شعرهاي بازيگونه، شوخيآميز يا مهمل ميتوان كلمههاي سخت عاميانه مانند ملنگ، شنگول، ريزقولو، زپرتي، فرز، دست و پا چلفتي و امثال اينها و نيز كلمههاي بيمعني و تقليدي، از قبيل قوقول، بوبول، فيليل، قيليل، كه گاه ميتواند تقليد از صوت يا حركت يا حالت باشد، به كار برد، اما پرهيز از كاربرد اين گونه كلمهها در شعرهاي جدي، با هر نوع مضمون، ضرورت دارد، مگر آن كه در يك شعر موردي عمدي پيدا كند.
7. شعر ساختن براي كودكان دربارهي امور و اشياء و حالتها و موقعيتهاي نادر يا استثنايي درست نيست زيرا كه شعر كودك براي جامعهي كودك است، نه براي گروه محدودي از اين جامعه كه ممكن است با آن امور و اشيا و حالتها و موقعيتهاي نادر يا استثنايي مواجه شده باشد.
8. مطالعهي شعرها يا شعرگونههايي كه خود كودكان ميگويند، چه كودكان ايراني و چه كودكان كشورهاي ديگر جهان، ميتواند يكي از نمادهاي جهان احساسي و عاطفي كودك در شعر، بر شاعراني كه براي كودكان شعر ميسازند، بگشايد.
9.. در اغلب كشورهاي ديگر جهان ديرزماني است كه شاعراني بزرگ براي كودكان شعر ساختهاند. مطالعهي اثرهاي اين شاعران نيز ميتواند گسترهي ديد و دريافت شاعر ايراني را گسترش دهد.
10. به طور معمول شعرهاي ويژهي كودكان نبايد زياد طولاني باشد؛ مگر در مورد قصهها و نمايشنامههاي منظوم. زيرا كه كودك خيلي زودتر از بزرگسالان يكنواختي را احساس ميكند و خيلي سريع در پي تنوع ميرود.
11. در شعر كودك، از حيث عنصرهاي سازندهي زندگاني اجتماعي، بايد راه ميانه سپرد و از زندگي و وسايلي سخن گفت كه همهي كودكان آن جامعه، اگر تجربهي فردي از آنها ندارند، لااقل با آنها آشنا باشند.
12. شاعري كه براي كودك شعر ميسرايد، بايد به آن قسمت از ديدهاي فلسفي و مذهبي و اخلاقي خود تكيه كند كه در جامعهي زمان او به حق ارزشهاي عام خود را حفظ كرده است. به طور مثال اگر شاعري در سن چهل سال به بالا، و آن هم به واسطهي نوع زندگي فردي و وقايع خاص، به پوچي حيات رسيده است، در هنگام سرودن شعر براي كودكان بايد خود را از آن پهنهي فردي بيرون كشد.
كارنامهي كيانوش
نوشتههاي محمود كيانوش در زمينههاي شعر، داستان براي بزرگسالان، نقد ادبي، داستان براي كودكان و نوجوانان، بازنويسي، تعليم و تربيت، ترجمه، شعر به شعر و ... بالغ بر 72 جلد كتاب است. از اين ميان 8 كتاب مخصوص شعر براي كودكان و نوجوانان است با اين اسامي: زبان چيزها، طوطي سبز هندي، نوك طلايي نقره بال، باغ ستارهها، بچههاي جهان، طاق هفت رنگ، آفتاب خانهي ما، شعر به شعر. اغلب اين شعرها پيش از آن در مجلههاي پيك چاپ شده است. شعرهايي كه در اينجا آوردهايم، از دو كتاب بچههاي جهان و شعر به شعر برگزيدهايم.
نيكو پدري گفت به فرزند خلف
دنياطلبي بدهند و عقبي به نجف
ور زانكه نه دنيا و نه عقبي خواهي
بنشين به صفايان كه شود عمر تلف
مادر
مادر، موهايت
خرمنها خوبي
چشمانت مادر
گلشنها خوبي
مادر لبخندت
صبح و صد خورشيد
آوازت مادر
فردا و اميد
مادر آرامش
در دستان توست
اين دنيا مادر
در فرمان توست
مادر ميخواهم
مادر ميجويم
مادر ميبينم
مادر ميگويم.
پيك كودك، 1354
پدر
از خانه پدر رفته
تنها به سفر رفته
اينجا همه دلتنگيم
صبر همه سر رفته
برگرد پدر برگرد
اي رفته سفر برگرد
برخيز و براي ما
سوغات بخر برگرد
وقتي كه پدر دور است
هم خانه ما كور است
هم جان همه اينجا
پژمرده و بينور است
الان يكي در زد
يك دفعه دلم پر زد
گفتم پدرم آمد
ماه از دل شب سر زد
اما تو نبودي آه
شب ماند و نيامد ماه
آن روز خوشم، آن روز
كه تو برسي از راه
پيك كودك، 1354
بق بقو
بق بقو، بق، بق، بقو
نوك طلاي نقرهبال
ميپري خوش از جنوب
ميزني پر تا شمال
بق بقو، بق، بق، بقو
آسمان مال توست
خاكها و آبها
زير چشم و بال توست
بقبقو، آواز تو
بهترين آوازهاست
گوشهاي زندگي
با زبانت آشناست
خوش به حالت بقبقو
بالها را باز كن
هر كجا خواهي برو
ناز كن پرواز كن
مهدي اخوان ثالث
مهدي اخوان ثالث در سال 1307 در خراسان بزرگ ، مهد شاعراني چون فردوسي و رودکي بدنيا آمد . در چهارم شهريور 1369 ما را با « زمستان » تنها گذاشت هر چند اميد « آخر شاه نامه » را به ما داد ، خود اما رفت. اگرچه در طول اين سالها، خود شاعر مانده بود و شاعرانه زندگي کرده بود ، به گفته خودش ، چون هنرمندي زندگي کرد که بر فراز قدرت بود نه همراه آن.
کسي که درست مثل فردوسي، زنده کننده ياد فرهنگ ايراني بود و به اصل مي انديشيد. اولين مجموعه شعرش را در سال 1324 با روحيه اي سنت گرا و وام گرفته از روح خراساني شعر ، شروع کرد.
سپس با نيما ، آن شاعر بزرگ و نامي آشنا شد. از « ارغوان » به « زمستان » رسيد و پس از آن به « آخر شاهنامه » ، « ناگه آخرين ستاره »، « زندگي مي گويد اما بايد زيست » و ...
لحظه ديدار
لحظه ديدار نزديک است.
باز من ديوانه ام ، مستم.
باز مي لرزد، دلم ، دستم.
باز گويي در جهان ديگري هستم...
زمستان
مسيحاي جوانمرد ، اي من ، اي ترساي پير پيرهن چرکين